|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
|
به نام حضرت حق. اهل دل با خط سوم شمس تبريزي آشنايي دارند. حال ما خط سوم را به تاويل نشسته ايم.))
بهنام حضرت دوست يار سرمد، حبيب ازلي، رحمان بي ريا، رفيق اعلي، حق پايدار كه حقيقتش همه لطف است و فيض، حتي نظر بازيش باعث اين فيض و اين نظر بازي همه از دولت محبت و اين محبت تار و محنت پود لباس بر تن عاشق و او محنت را بر عاشق پسنديد تا از كنار اين محنت خودي فرو ريزد و همه محبت بماند و از اين محبت بناي خلقت نهاد و بر تن خلقت لباسي كرد از پود محنت و تار محبت...
او خود دل تنگتر از هميشه چشم انتظار انسان رفته از خانه، چو رفت از خانه، مأوا گرفت به ويرانه و آنگه داد به او پيمانه، عقل از او گرفت، كشيد به ميخانه و آنگه چو مست شد، هوشياري بشد. چون هوشياري از او به دور شد، دگر نه تن ماند و نه من؛ شد دردي كش و چون به اين مقام رسيد هميشه ميخانه نشين و چون نشست، ساقي با او و بودش با ساقي باقي و چون بقا يافت، فيض دوست به او هر دم رسد و او بينياز از خلق در مقام استغنا كه در يك ساعت ببازد هرچه هست در كوي قلندران توبهي تزوير شكست و پردهي پندار دريد، به اين مقام كه رسيد چون من و تن رفت، مطمئناً ديني نماند و چون ديني نماند، مذهبش شد مذهب عشق كه اين مذهب علتش از علتها جداست، دگر قانون انسان ندارد ولي در مقام آدميت در كسوت ولي در مقام قرب و چون در مقام قرب است با حق قريب و با خلق غريب. با درود و سلام بر محمد مصطفي، ختم رسل، سر حلقهي رندان و پاكبازان وادي طريق عشق. او كه جميلترين جمال اين اوليا است و با درود بر آل او كه اينان همه به سر برندگان وفاي عاشقانهاند، مست از پيمانهي روز اول و با درود و سلام بر علي مرتضي، خانه نشين هميشهي دوست، هر چند كه بود در پوست ولي يكدم نگشت جدا از خانهي دوست، چون نظر بازي او با او نه در وهم تو آيد و نه من كه در اين مقام دوست لباس خويش خلعت داد به او و او تكيه زننده بر آن مسند كبريايي است بدست دوست. با سلام و درود بر بيبي دو عالم زهراي اطهر كه وجودش بيانگر پاكي اين محبت است، وجود فاطمه عفت و قداست عشق به دور از هر هوس آن دم كه او نيز در خاك نشست، عاشق بود، عاشق بي هواي نفس كه از براي خود نزيست بلكه در كنار محمد و علي بخاطر اينان زيست. صحبت از خط دوم بگذشت آن خطي كه خود خواند و لاغير. اين خط خطي است كه نه خود خواني و نه غير و اين خط، خط دل است كه خط عين اليقيني است و عين اليقين، آن است كه ميبيند جمال و سرگشتهي جمال است. نه اين است كه مولاي هر دو جهان علي مرتضي گفت: تا نبينم عبادت نميكنم. اين كلام دوست است در كتاب به دوستان كه مشتاق لقاء اللهاند، يعني مقام ديدار و مقام ديدار، مقام دل است مقام هر بي سر و پايي نيست. آنگه در درگاه دوست ايستاده، در بسته نيست ولي پرده فرو هشته و او بر در اين در نشسته، به خانه در نيايد تا نشنود كلام لن تراني، ميداني چرا؟ او خواهد كه پرده كناري زند، نداي دوست بر آيد، لن تراني و اين دوست از اين كلام مدهوش و چون مدهوش، يعني دگر خود هم نيست و چون خود نيست، همه اوست كه نشست در ميان جوارح و پوست. مقام دوست آن است، مقام خط سوم اوليا، اينجاست كه دست يار با جوارح او كار سازد و دست دوست، دست اوست و چشمش روشن به عنايت او و گوش او شنواي پيام او و لبش، مترنم اين پيام در بين خلق كه بسم الله الرحمن الرحيم. بدين مقام آنان رسند كه از مقام عشق رسته، معرفت از دست داده، معرفت او يافته، زلف اسرار به دست خويش يافته، از طمع خويش كاسته، از او جز نظر نخواسته، از انتظار هرگز نگشته خسته و به عشق او دست و پا بسته، از خلق بپرداخته و گسسته و اول بر خود تاخته و نفس خويش به قربانگاه برده بنا به خواستهي حق كه (و قاتلواهم حتي لاتكون فتنه) كه فتنه، نفس خود آدمي است كه هر فتنه برخواست از نفس برخواست. آنگه دين هم از بهر خدا شد و چون دوست ديني ندارد، او به دين دوست اعتقاد بسته، به ظاهر از شرع رسته و دينش دين دوست است و چون دين او شد آنگه صفت حق به خود گيرد، همه رحمت بر خلق و دست سخا گشوده، درد خويش در سينه پنهان كرده، درد ديگران شنيده و آنان را به مقصد رسانده، روزش از آن خلق است و شبش از بهر حق تنهايي و نجوا، در روز از براي حق كار خلق گزيده و چون در بين خلقند و همه دم بياد حق، از خود نيارند ياد و مردم بي مروت ديوانهاش خوانند و خود بي خبر از خود، نه خلق ميشناسندش و نه خود، خود را كه دست حق ميشود، از براي فيض او. در حقيقت اينان فراموش كرده خودند با مي ازلي حق كه نوشيدند، هوشيار شدند به حق و غافل از خويشتن و اگر نيك بنگري كعبهي خدا در اين دل بناست، نه در حجاز و خانهي خدا آنجاست و چون خانهي خدا در آنجا، او هميشه به ديدار و چون به ديدار است، هميشه بيدار است و چون بيدار است، قلندري است كه نه روز دارد و نه شب، چو روز آيد بگردد گرد كوي او، چو شب شود به خشتان وانهد سر و چون از خاك نيست، از خاك متأثر نشود و چون ميداند كه پود محنتش همه از محبت است، از جور خلق نهراسد، دست بر آرد و با دعا سلامت زخم زننده خواهد و بالاترين اينان، ابا صالح كه از نظر پنهان، اگر تو بر او دلتنگي او از تو دلتنگتر ز بهر تو كه شب، همه شب دعاي او، سلامت توست؛ هر دعايي كه تو كني مطمئناً آميناش را او بگويد. فرزندي چگونه شب در خواب ناز خفته، غافل از اينكه شايد پدر يا مادر نخفته تا مبادا او آسيبي ببيند در خفتگي. من و تو آن خفتگانيم ولي او بيدار كه مبادا گزندي از خواب ما به ما رسد. آري خط سوم، خط از خود رستن و به دوست پيوستن است، دنيا و كار دنيا همه بر هيچ انگاشتن، دوست را در نظر داشتن، همه خلق را يتيمان پنداشتن و در كارشان همت گماشتن بي هيچ چشم داشتي و اين نيز نهايت مقربون و اينان آنانند كه از مرز جوانمردي گذشته، محبت به پيش آرند، حتي اگر به بد نامي خويش كشند، دست بگيرند حتي اگر دشنام بشنوند و اينان از سر لطافت خويش با خلق كار ميكنند كه خلق اكثرهم لايشعرون، نه تنها شكري نكنند، بلكه احساس دين هم نكنند و آسوده از فكر مديون بودن. دوستان خدا بسازند كار مردم آنگه طوري جدا شوند كه آن كار شده و آنان كه آسوده شدهاند بدو دشنام دهند كه مبادا حتي در دلشان احساس دين كنند كه دوستان خدا حتي تحمل شرمساري ديگران را ندارند، چه رسد به شكرشان زين روست كه اكثرهم پنهانند در بين خلايق، گمنامند يا بد نام، ولي در بر دوست، بينام و خوشنام كه نام خداوند بر اينان پيشوند شود، يعني ولي الله و اينجا دوست از سر محبت نام خود بر اينان نهد، ولي الله و اوليا الله. آري خط سوم اينچنين است. خط اول خط تن است و گل، خط دوم خط عقل است و تن و خط سوم فارغ شدن از عقل و تن و نفس خويش در آتش دوست سوزاندن؛ مگر نديدهاي حتي آهن در آتش اگر بماند، خود شكل آتش بگردد و اينان خود را در آتش عشق دوست انداختند و رنگ دوست گرفتند و اگر بندهاي از بندگان خدا متوجه احوال اينان شود، اينان شرم كنند از دوست خويش. من براي تو قدم زدم، چرا مردم مرا شناختند؟ من براي تو كردم و تو كردي، چرا خلق از من يادآرند و تشكر كنند؟ پس در من كوتاهي بوده و سستي و در من، ديد مني بوده نه تو؛ در اين لحظه نه شب دارد و نه روز، احساس هجران كند كه شايد دوست نپسنديده، شايد در من از من چيزي ديده كه خلق لب به ستايش گشودهاند، مگر نه اين است كه خداوند خود در قرآن فرمود: جزاء الاحسان الا الاحسان. من براي دوست احسان كردم، پس چرا مردم نگاهم ميكنند؟ احسان دوست به دوست، يعني همه از مظهر دنيا فارغ، نظر مردم به من رنگ و بوي دنيا دارد. نكتهي ظريف است در نظر بازي، زين روست كه مي بينيم آنان كه بخاطر حق براي خلق بهپا خواستند به دست خلق معدوم شدند. اينان دوستان حقند كه عاشقان افتاده به خونند، چه خون دل و چه خون تن، چه از ديده به جاي اشك خونابه ريختن، كار دل است نه كار گل، زين روست كه خداوند براي اهل تن، كعبهي گل بنا نهاد و براي اهل دل كعبهي دل چون خود نشسته در اين خانه و خانهي كعبهي گل را اجاره داده به آنهايي كه اهل عقلاند و عاقلان يا زاهدند يا عابد ولي اهل دل عاشقانند، فارغ از زهد و عبادت كه محل نمازشان تك تك جاي هستي است و محرابشان طاق ابروي نظربازي حق و كعبهاشان دل خويش. پس آن كس كه در خط سوم نشست بر دل نظر كند، حتي دل كافر دل شكسته، چون دوست گفت من در دل شكسته هستم، حتي در دل شكستهي كافر، كه دوست نظر دارد، حتي بر دل كافر دل شكسته و چون كار دل است، نه كفر ببنيد و نه ايمان. ايمان به چه و به كه او فقط يك ايمان دارد و ايمانش به عشق خويش؛ او به معشوق مينگرد و معشوق فيض و رحمتش بر خلق است و چون اين فيض از نظر اوست بر مردم، او آنقدر پاكباخته كه نظر كند بر نظر كردهي دوست، همهي خلق نظركردهي دوستند و او عشق را در خلق مييابد كه در نظر دوست آمدهاند و چون از در اين نظر رحمت آرد به خلق، اين دوست حضرت دوست، رحمت اوست بر مردم و بالاترين رحمت او حجت اوست ـ اباصالح ـ اگر اين درهاي رحمت بسته شود خلق سرگردانند. دوست به آن كس كه در قربش نشسته نظر كند، اباصالح و او نظر كند بر اوليا و اوليا نظر به خلق؛ جوانمردي حق نگر، جوانمردي خود دوست نگر كه كار همه بگرداند و خود پنهان و بگويد هر كه شكر خلق نكرد، شكر من نكرده، چه مهري بالاتر از اين كه خود را همه به حساب خلق آورده، جوانمردي نگر و غيرت، او كار سازد ولي به نام مردم تمام كند و قرب نشين او اباصالح چون او غايب از نظر، كار او كند. ولي ما چه بي مروت كه فراموش كرده و همه از خويش ميبينيم. اوليا جوانمرداني كه كار خلق كنند، بهنام حجت و حق تمام كنند و از خود ياد نياورند. حضرت دوست از سر رحمت به خلق خود پنهان كند، حجت زمان از سر عشق به حق از پشت پرده كار سازد تا مردم شرمنده نشوند و اوليا به عشق جمال او، ولي خلق اكثرهم كار نكرده به حساب خويش گذارند. آري شمهاي بود از خط سوم، ورنه سخن بسيار است، ترسم كه تو تحمل نكني. با درود و سلام بر محمد مصطفي جمال بر حق رحمت كه ملقب شد به رحمهللعالمين از سوي حق و آل او كه حجتند بر زمين و با درود و سلام بر علي مرتضي، دست پرسخاي حضرت حق و بيبي دو عالم زيبايي سخاوت و مروت و با سلام و درود بر اولياي حق در بين خلق ظاهر، ولي مردم نابينا نسبت به اينان و با سلام و درود بر مرادم و عشقم كه اگر دلي بود به او دادم تا به دست او صيقل دهد و او بود كه آموخت. با درود و سلام بر اباصالح المهدي او كه بيايد اول داد عاشقان به خون نشسته و در غربت افتاده بگيرد كه اينان يتيمانند كه او هر شب به در خانهاشان روزي معرفتشان رساند. والسلام
|