|
واگويه هاي يك قدرناشناس شبهاي قدر... |
|
|
|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
نوشته شده توسط : sepehrdanesh
مهدي جان ؛ بار ديگر ملائك كارنامه ي اعمال يكساله ام را به محضر مقدس ات آوردند و بار ديگر عرق شرم بر پيشاني ام نشست . مولاي من ؛ مي دانم كه غم غيبت را ، اندوه ناشي از اعمال زشت ما برايت دو چندان مي كند و اين بر شرمساري ام مي افزايد و رواست اگر از خجلت و شرمساري بميرم . آقا و سرورم ؛ گرچه آلوده ام و اراده ام براي ترك معصيت اندك اما آتش گر گرفته در قلبم گواه محبتي است كه به تو دارم و اشكهاي جاري از چشمم دليلي بر چشم انتظاري حضورت . ارباب من ؛ از كودكي كه خود را با ندبه در صبحگاه جمعه شناختم عاشق جمال پر نورت شدم و سالها در آرزوي ديدار روي شريفت سوختم و ساختم . سپه سالار من ؛ به جبهه كه رفتم تو را مي جستم و اگر زنده بازگشتم اميد رزم در ركابت راضي ام مي كرد و هنوز هم اين آرزو مرهمي بر زخمهاي دل ريش من است . يا حجة الله ؛ پيشترها تو را براي خودم مي خواستم اما امروز تو را براي جهان مي خواهم ، بي عدالتي و ستم جهان را پوشانده است و داد دادخواهان را دادرسي نيست . يگانه پرستي و خداباوري رنگ باخته و آنچه بر جهان حكومت مي كند خوي شيطاني و كبر تفرعني است . يابن العسگري ؛ مي دانم كه بازهم قدر شبهاي قدر را ندانستم و آنچنان كه شايسته بود آزمندانه به درگاه ربوبي نيامدم اما نامه ي مقدرات كه در دست توست ، آن را چنان بپيچ كه براي محبانت مي پيچي . اي برترين خلق ؛ ما را كه آبرويي نيست ، پس تو خود شفيعمان باش و اين نياز را به درگاه ذات احديت برسان كه ديگر انتظار موعود بس است . « اللهم عجل لوليك الفرج » |