|
نيايش نامه « مسايا » - « فجر » |
|
|
|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
« فجر »
در برابر محراب ايستاده بودم ... هنگام اذان صبح ... انديشيدم ، خداوندا ، آيا اين سان كه من منتظر اويم او نيز مشتاق ديدار من است ؟ چه لحظه تلخي است ... عشاق مىدانند !
آيا آن چنان كه من در بستر به اين سو و آن سو مىروم و خواب را در نمى يابد ، او در آنجا كه نمى دانم كجاست ؛ لحظه اى ، دمى ، ثانيه اى به من مى انديشد ؟
محراب در پس نگاهم به خون نشست ... نكند مسايا مرا از خاطر برده باشد ؟ نكند عاشقى در گوشه اى عشق ورزى را ز من بهتر آموخته و او در خاطره ى خادم بهترى فرو رفته باشد ؟
خدايا ، مي دانم مسايا حبيب و هم صحبت توست ؛ نكند توجه اش به تو آن سان است كه انسان را از خاطر برده باشد ؟ نكند خدايا ؟! در خيال ام گذشت كه دعاى من اين است خدايا بگذار بيايد ... پس نيايش او نيز بايد اين باشد ، خدايا بگذار بروم !
در برابر محراب به رو در افتادم ... دو گانه ام ، هزار گانه شد ! دست بر سينه نهادم ، قلبم چون گنجشكي صيد شده ، در دست صيادى سياه دل به التماس به من مى نگريست ! به خدا گفتم مست بودم ، مست آرى مست بودم ... گفتم ، خدايا به قلبم بال بده من خود پروازش خواهم آموخت ... بگذار پر بگيرد ؛ از دامنه ى دامان اين محراب پر بكشد و تا كوه طور بالا بپرد ... خدايا بگذار اين تپان مضطر ، برهنه پاى ، تا نوك معراج درخت مقدس ، آشيان وحى تو صعود كند ؛ آن گاه بپرسد از آن كس آن كس كه هم اكنون هم كلام توست كى مىآيى ؟
مسايا ؛ مسايا كجايي ؟ كجايي موعود ... كجايي مهدى ... كجايي منجي ؟
« عليرضا توانا »
|