|
چه زيبا بود دستهاي گره خورده... |
|
|
|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
|
چه زيبا بود دستهاي گره خورده در يکديگر ، ناله هاي گمشده با نواي " العفو " ، نفس هاي پر از شوق به تو رسيدن ! و چشمهاي باران خورده و قلبهاي طوفان زده ! مدتي به دنبال اين خلوت عجيب و بي ريا مي گشتم تا دوباره تو را ملاقات کنم . و به دنبال لحظه اي که با يک جرقه از سوي تو ، خود را پيدا کنم . و آن لحظه فرا رسيد و با اشکهايم به استقبالت آمدم ! مي دانم که مرواريدهاي اشکم را خود از چشمهايم چيدي و با خود به فراسوي فرداها بردي ! اين اشکها ديگر بوي فراق نمي دادند ... گويي آنها هم دست در دست وصال سپرده بودند و براي رسيدن به تو روان مي شدند ... ! فوج فوج ملائکه به سوي قلبم هبوط مي کردند و هر کدام پيغامي از تو مي آوردند ... اما ديگر نه نيازي به ملائکه بود ، و نه پيکي از سوي تو ! ديگر قلبم گواهي مي داد که مرا پذيرفته اي ! و تمامي توبه هايم بهانه بود ! اصلا از وقتي که بشارت دادي که اين ماه ، ماه سوزاندن گناهان است ، يعني که در جهنمت را به رويم بستي و آغوشت را برايم گشودي ! مي دانستم که مرا بخشوده اي و اين شبهاي قدر را تنها براي آرامشم مهيا کرده اي و براي تحولي دوباره و آشتي با خود ! چه زيبا ! شبهاي آشتي با خود ! با خداي خود ! و با امام زمان خود ! معهودا ! عهد مي کنم که عهدمان را هيچ گاه نشکنم !!!
|