|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
|
نوشته شده توسط : roham
تا حالا خيلي بهم حال داده چند بار ....نمي دونم....حسابش از دستم در رفته فقط همين قدر بگم كه هميشه و همه جا هوامو داشته و داره يه جاهائي به دادم رسيده و دستمو گرفته كه اصلا كسي باورش نميشه ولي در عوض من همش بهش نارو زدم ديشب دوباره اومده بود نميدونم اين چندمين باري بود كه اومد در خونه دلمو زد رفتم پشت در ، گفتم كيه؟ گفت منم ديگه ، حالا ديگه مارو نميشناسي ؟ دست و پام شروع كرد به لرزيدن بريده بريده گفتم : شر.....من...ده ام خونه دلم خيلي شلوغه ، سر و وضع مرتب و مناسبي هم ندارم ميشه لطف كني يه روز ديگه تشريف بياري ؟ پرسيد مگه مهمون داري ؟ گفتم فراوون گفت كيا هستند ؟ بغض گلومو گرفت ، چشام پر اشك شد ، زدم زير گريه گفتم اگه بگم......گفت بگو....خجالت نكش منم چشامو گذاشتم رو هم و يكي يكي اسمهاشونو گفتم آقاي تكبر ، خانوم غيبت ، مستر ريا ، دوشيزه دوروغ ، شازده تهمت و .... گفتم همه دور هم جمعيم ، گوود باي پارتي گرفتيم سرشو انداخت پائين و رفت ....رفت.....رفت گفتم آقا من كه اوّلش گفتم الان وقت مناسبي نيست آخه شما كجا و اين جمع بي سر و پا كجا ؟ برگشت........برگشت...برگشت يه نگاه تو چشمام كرد و يه جمله بيشتر نگفت دوباره بر مي گردم منم گفتم خيلي آقائي |