|
نوشته شده توسط : HABIBALHOSAIN به نام يار پايدار، كتاب حق براي هر كس به زباني سخن گفته، براي عابد به گونه اي، زاهد به گونه اي و جوانمرد هم به شيوه اي و در اينجا سخن كتاب از براي جوانمردان را خواهيم خواند.
گفتيم كه اول قدم فتوت معرفت است, ياد آور شويم كه از ميم معرفت گوئيم كه ميمش اول قدم مقيد بودن است و آنچه كه حضرت دوست در اول روز, در آن ميكده به هنگام مستي پيمان گرفت ميم اول وفاي به عهد است همان طور كه واو فتوت وفاست, در ميم يعني مومن شدن, يعني ماجد شدن و گوياي مجد احد و شناخت عزت او كه معز است, ميم يعني غرق شدن در جمال كه جوانمرد نظر باز است و شاهد باز و جمال پرست و جمال دوست، او به رنگ ننگرد. كتاب ظاهرش همه ميم معرفت است و جوانمرد بايد كه اين پيمان نامه را عهد بندد. ميم معرفت, ميم محمد، ميم معرفت, ميم مرتضي است وميم مجتبي كه حسين وارث اينان است.
هر چند كه جبرائيل در آسمان ندا در داد (لا فتي الا علي) او در احد، كربلا را ديد و حسين را كه حسين تجلي فتوت علي است در كربلا . آنجا كه از بهر دوست قبايش را نيز به يغما بردند بعد از آنكه همه كسش را در ميدان كشته ديد, كه حسين در كربلا فقط ف فتوت را به نمايش گذاشت وگر نه اگر همه را عرضه مي كرد دگر جهاني باقي نبود چرا كه اگر همه را بروز مي كرد قاتلينش نيز در همان لحظه زير پوشش او در قرب حق جاي مي گرفتند, ولي بازي آفرينش اينست و مصلحت كه آنان بمانند تا وجودشان معرف حال جوانمردان باشند و عاقبت جوانمرد و نا جوانمرد. جوانمرد را اول قدم صداقت است, صدق است و صفا اگر در تو نبود پا در دايره جوانمردان مگذار كه اگر گذاشتي و پس زدي از اين هم كه هستي فروتر باشي, كتاب حق با جوانمردان نجواي دگر دارد كه با دگران ندارد و آغوش دگر دارد كه با دنيا دوستان ندارد و لطفي دگر دارد كه با بهشتيان ندارد كه جوانمرد مرآت حق است، هر كس چهره حق را خواهد كه ببيند در جمال مومن نگرد و جمال جوانمرد و او نيست مگر علي كه وجه الله است و دگر بعد از او هيچ كس نخواهد بود كه اين ره به پايان برد با تمامي اوصاف. اگر بدنبال كتاب از بهر جوانمردي, كتاب را نخوان علي را بشناس تا وادي جوانمردان را در قرآن بيابي. بيهوده ورق نزن اوراق كتاب را, هر آنچه هست در علي بين وگرنه بي حاصل است جستجوي تو, جوانمرد با نوشتن و خواندن معرفي نمي شود مگر كه به عينه ببيني و تاريخ در چهره علي در ليله المبيت ديد, در احد ديد و در خيبر, خندق, كوفه و مدينه شبها او را ديدند . با اينكه ديدند سالها بر منبرها لعنش كردند و عاقبتش را در حسين بين كه بعد از شهادتش آنهائي كه حسين دل بر آنها سوزاند بخاطر مرگش پايكوبي كردند چرا كه حسين فناي در حق بود و ف فتوت را معنا داد, كشته بدست كساني شد كه از سر مهر آنها را مي خواست, جوانمردي را در چهره حسن بين كه بدست خلوت شبهاي تارش, بدست محرم رازش كشته مي شود. چگونه اين راه مي پيمايي و مدعي هستي, تو كه هنوز تاب سرزنش از عزيز خود نداري چه برسد به دشمن, پس بيهوده در اين راه قدم مگذار كه مرد اين راه فقط يك تن است و درهر دوره اي زايشــي دارد . تو هنوز فاني در خودي چگونه ف فتوت را معنا مي بخشي, در نماز هنوز فنا نيستي چه بسا رنگها تو را نفريبد؟ تو هنوز عين عقلت در عين معرفت جا زده, تو جسم فاني را هنوز طاقت نداري كه به فناي بد نامي دهي. كو محمد كه بيايد و به دنبال ناسزا گوي خود بگردد, تا از او دلجويي كند, كو آن علي كه در كنار تنور بنشيند و چهره پر از اشك كند بخاطر اشك يتيمي چند, كو آن حسن كه بشنود دشنام را از نادان و لب فرو بندد و با او به نرمي سخن گويد و دستگيري كند, كو حسيني كه از براي كشته شدن بدست مظلومان از خانه امن حركت كند نداي آنها را شنيد ولي باز بدست آنها قتيل شد. اگر مرد رهي بسم الله كه افسوس مادر گيتي دگر نزايد اين چنين كه همه جميع صفات باشند ما را آن باشد كه گوشه اي از اين فتوت را بگيريم. اگر كتاب را كه پيمان نامه حق است با جوانمردان امضا كردي بدان كه در خون نشستي كه گونه جوانمردان هميشه گلگون است و بخون آغشته, بسيار درد آور تر يا زيباتر كه اين خون بدست عزيزان نشيند تا دشمنان. عهد بستن در اين وادي يعني تنهايي با يك جهان, يعني سر بر چاه فرو بردن و گريستن, يعني تير بدست دشمن خوردن و او را دعا كردن, يعني تير جانسوز به جگر خوردن و خار از پاي دشمن كشيدن, يعني رانده شدن از هر خانه اي ولي خانه تو بروي اين كسان كه تو را راندند باز است, يعني اگر دشمن از تو طلب جان كرد, بخاطر او زير تيغ او بي منت نشستن, براي هدايت او, براي بقاي او و براي دل او. ولي از سويي طوفان است و مي خروشد آنچنان كه دنيا را بر هم مي زند, آتش است كه مي سوزاند نه از سر كينه است كه از سر فيض است و فياضيت, ف فتوت, ف فناست و فيض كه جوانمرد فياض است در اول قدم , ميم معرفتش ميم مجاهده است و آنگاه ميم مكاشفه و آنگاه ميم معارفه وآنگاه ميم معزي كه معز نام حق است , كه جوانمرد عزيز است در بارگاه دوست. اگر بيني كه در بين اهل عرفان صحبت از جوانمرد مي كنند و مي گويند جوانمرد و جوانمردان مدعيند كه در راه فنا رفته اند و اينها نيز مدعيند و اكثراً كذاب, فقط خواسته اند كه رخت خويش از اين ورطه بيرون كشند, مگر مي شود جوانمرد باشي و دست نگيري؟ جوانمرد به تنهايي به مشاهده نمي رود, دوست دارد كه همگان به مشاهده روند كه جوانمرد بخيل نيست و آنها كه در طول تاريخ دم از عرفان زدند و جوانمردي يك نفس از يك گام بود, به غلط دم از فنا زده اند. حلاج اگر بردار رفت چون مدعي بود و بايزيد كه دم از اني انا الله زد، به ولله كه دروغ گفت, چون اگر راست گفته بود چهره علي را در او مي ديدي كه جوانمرد خاكسار است و خود به هيچ انگارد و بايزيد دم از عظم الشأني زد . آن كس كه در ادعا دم از حق زد و انا الحق زد تا دست نگرفته و با ديگران به مشاهده نرفته, چگونه مي تواند دم از انا زند. محمد آن فتاي راستين است كه باز با آن مقام كه حبيب حق است نگفت انا, دست گرفت بي سر و پايان را, گمنامان و مخموران را و با خود به مشاهده برد. آنكس كه انا الحق زد بيهوده لاف زد. فقط يك تن مي تواند بگويد وآن هم علي است. آنكس كه گفت انا الحق يعني كون و مكان بدست اوست, بيهوده در اين وادي با ادعا گام مزن تا هنوز در تو, تو هست, تو ناجوانمردي, تو چه داني آنگاه كه ضارب علي با علي خلوت كرد, علي به او چه گفت، تو چه داني كه ضارب علي در كنار علي نباشد و تو لعنش مي كني. دگر از جوانمرد سخني نخواهي شنيد تا كه كتاب عشاق به پايان بري كه جوانمرد به كلام نيست و به كلام در نيايد . اگر اين وادي مي پويي يك تار موي علي باش يعني اول علي را بشناس كه محال است. به آن اندازه كه شناختي قدم بردار, كه هر كه بدين نيت قدم بردارد و جان سپرد مانند اين است كه به انجام رسانده. جوانمرد را با كفر و دين چكار, كه مذهب جوانمرد مذهب مرسومه ظاهر نيست, كه مذهبش از تمامي مذاهب جدا و دينش دين خدا, دين خدا را بشناس. بنام جمالي كه هنوز در نقطه ف فتوت مانده و لاف دوستي او مي زنيم . والسلام
|