|
اراده معطوف به حق(2) : پرسش از غرب |
|
|
|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
|
نقطه عطف مهم تاريخ ما، سرآغاز انقلاب اسلامي بود. جرياني كه ذاتا «پرسش از غرب» و انكار بنياد هستي شناسانه آن را در خود داشت. اين پرسش در نهضت انقلاب اسلامي مقدر بود. چه، در اساس و بنياد متعرض «غربزدگي» مي شد و همين امر هم باعث شده بود كه از همان سالهاي اول انقلاب غربيان از اين نهضت با عنوان «حركتي بنيادگرايانه» ياد كنند و اين امر كاملا نشان مي دهد كه آنان و بويژه صاحب نظرانشان بيش از همه ما متذكر اين «قوه» در نهضت اسلامي مردم ايران بودند. انقلاب اسلامي حقيقتا «بنيادگرا و بنيادانديش» بود چه، قائل و معترف به «غيب عالم و عالم غيبي» و متعرض به نگاه ظاهرانگارانه و سطحي نگر به عالم بود و انسان را نه موجودي تك ساحتي و بسته عقل معاش و حواس ظاهري، بلكه مسافري در طريق مي شناخت كه از منزل ظاهر مي گذرد تا باطن و حقيقت هستي را دريابد. و همين نگاه بنيادگرايانه نهضت را و مناديان و مبلغانشان را از انسان غربي و عالم غربي منفك مي كرد و متذكر اين نكته مي شد كه چنانچه اين نهضت امكان ظهور تام و تمام يابد «بنياد تاريخي نو»، «تفكري جديد» و «فرهنگ و تمدني مبتني بر دريافت ديني از عالم» را بنيان مي نهد.
«پرسش جدي از غرب» ضرورتا مي بايست درصدر مشروطه، در دستور كار حافظان و مرزبانان فرهنگي اين سرزمين وارد مي شد. ضرورت طرح اين سؤال در حدي بود كه حتي اگر بنا را بر «غربي شدن» تام و تمام در ساحت هاي مختلف حيات مي گذاشتند، قطعا پاسخهاي اخذ شده مي توانست راه غربي شدن را هموارتر كند. ليكن از آنجا كه اين اتفاق نيفتاد ما ساكنان سرزمين هاي اسلامي نه غربي شديم و نه شرقي مانديم. مهم عرض و طول جغرافياي خاكي غرب و يا شرق نبود؛ مهم تعلق خاطر و ريشه و بنياد دريافت و نگاهي ويژه و متفاوت به عالم بود؛ همان چيزي كه غرب را از شرق جدا مي كرد. واقعه اي كه باعث شده امروزه ديگر شرق به مفهوم واقعي آن وجود نداشته باشد. زيرا، امروزه علي رغم سكونت در شرق عالم و تكلم به زبان مشرق زمينيان همه در سايه فرهنگ و تمدن غربي به سر مي برند و به زبان غربي سخن مي گويند. 1 در آغاز آشنايي شرقيان با غربيان، هم صورت زبان يعني الفاظ و اصوات و عبارات زبان آنها باهم متفاوت بود و هم سيرت آن. يعني حقيقت و اساس هستي شناسانه شرقي بار معنايي متفاوت و ويژه اي به الفاظ و عبارات مي داد. اما، عوامل گوناگون و انس با فرهنگ جديد موثر افتاد. به طوري كه دريافت عمومي ساكنان شرق از عالم و آدم ذيل تاريخ غربي ديگرگون شد و صورت لفظي زبان نيز حامل بار معنايي فرهنگ غربي گرديد. امروزه، هزاران كلمه و اصطلاح رايج در گفت و شنود عمومي و آثار قلمي و هنري اين سرزمين، همه بار معنايي و ادبي غربي را در ميان ما منتشر مي كنند و مفاهيم پيشين را از جغرافياي ادب و ادبيات ما خارج مي سازند به گونه اي كه ديگر هيچ يك از كلمات و اصطلاحات مهم چون: «تربيت»، «رشد»، «فكر»، «عقل»، «علم»، «زبان»، «هنر»، «انسانيت»، «ادب»، «كمال»، «عالم»، «ملت»، «دل» و امثال اينها، حامل معاني و مفاهيم پذيرفته متفكران و شاعران حوزه فرهنگ و تمدن اسلامي چون مولوي، سعدي، حافظ، جامي، سنايي و علما و عرفاي حوزه دين و معرفت اصيل نيستند بلكه جملگي دريافتهاي بشر غربي پس از رنسانس را بومي ساخته اند چنانكه كمتر كسي از ما به تعريف و دريافت گذشتگان از عقل و علم و هنر و... واقف است. درواقع اين كلمات و اصطلاحات تنها مبدل به وسيله اي براي انتقال مفاهيم حوزه فرهنگ و تفكر غربي شده اند و گوش جان ما نيز نيوشاي همان مفاهيم جديد است و اين خود فاجعه اي بزرگتر را در پي داشته و آن ارائه تفسير و ترجمه اي نو ازآ ثار مفاخر اين ديار است. به عبارت ديگر اين آثار از اين طريق سكولاريزه و غربي و اين جهاني شده اند و چون انسان امروزي عالم و آدم را تفسير مي كند اين تحريف وحشتناك چونان موريانه اي همه اساس و بنياد فرهنگي را مضمحل و پوسته باقي مانده را مبدل به وسيله اي براي تفاخر مي نمايد، درحالي كه ما ديگر در حوزه فرهنگ و تفكر شرقي، ايراني و اسلامي زندگي نمي كنيم بلكه در جغرافياي خاكي ايران قديم همانند يك انسان غربي در عالم غربي سير مي كنيم. اين واقعه، در ميان همه اقوام حادث شده و امروزه ديگر هيچ گوشه اي از جهان را مصون از اين هجوم و دگرگوني نمي توان يافت. همان طور كه قبلا ذكر شد پرسش از غرب وظيفه مرزبانان و حافظان حريم فرهنگ ايران زمين بود اما چه مي توان كرد وقتي كه در همان سالهاي تماس و انس، جمعي از روشنفكران با شيفتگي مقام عالي «اهل نظر و تفكر» را غصب نموده و به جاي آنان نشستند. آنگاه با شيدايي و بدون پرسش به استقبال غرب رفتند و عوام الناس را نيز به دنبال خود كشاندند. از همان سالها تا به امروز، طرح اين مباحث مخصوص جماعت معدودي شد كه در شكل دادن به صورت تاريخي حيات اقوام مسلمان امكان موثر و مفيدي دراختيار نداشتند. قابل ذكر است كه طي همه سالهاي گذشته از عهد ناصري تا سال 1357 عموم نخست وزيران، وزيران، اساتيد حوزه هاي علوم انساني، شاعران و نويسندگان و... يا مستقيما تحت تعليم معلمان ماسوني (فراماسونرهاي امانيست) بودند و يا فراماسون زده هايي بودند كه ادبيات و ادب معلمان خود را در هياتهاي مختلف منتشر مي كردند به طوري كه اساس نظام تعليمي و تربيتي ايران نيز طي همه اين سالها بر مبناي انديشه هاي غربي نهاده شد با اين تفاوت اساسي كه هيچ كدام امكان غربي شدن را نيز نيافتند بلكه فقط متاثر از صورتهاي تمدن و فرهنگ غربي يعني غربزده شدند و تاريخ يكصدوپنجاه ساله غربزدگي اين ملت را رقم زدند. اسماعيل شفيعي سروستاني
يي نوشت: 1-منظور حقيقت زبان است نه صورت زبان |