|
اراده معطوف به حق(3):عطش تجدد و مدرنيته |
|
|
|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
|
واقعه غربزدگي سه ساحت عمومي زندگي ما را درنورديد؛ «ساحت نظري و هستي شناسي مسلمين» با مبادي و مباني ويژه اش اساس و بنياد حيات آنان را تشكيل مي داد، پس از آن «ساحت ادب و فرهنگ» بود كه چون روحي به همه مناسبات و معاملات آنان در عرصه تاريخ جهت مي داد و امكان تفكيك و تشخيص مبدأ ومقصد و مسير مسلمين را از ساير اقوام ممكن مي نمود (بويژه قوم غربي كه پس از رنسانس توسط متفكران و فلاسفه، بنيادي نو براي بودن در عرصه خاك در انداخته بودند). جماعتي مي پنداشتند با اين رويه يعني تقليد از صورتهاي زندگي و مدنيت بشر غربي، در آينده به تمامي «غربي» خواهند شد اما ديري نپاييد كه از غرب رانده و در شرق مانده، تنها «غربزدگي» منفعل را از آن خود كردند
جماعتي ديگر در هواي تطهير و طهارت اين فرهنگ و تمدن بيگانه پنداشتند با اخذ مدنيت و صورتهاي زندگي غربي، امكان سير در «عالم ديني و شرقي» را براي خود محفوظ خواهند داشت اما، تا به خود آمدند با عقب نشيني هاي تدريجي دريافتند جز صورتي كم رنگ و البته سكولاريزه و دنيايي شده از مذهب و دين برايشان باقي نمانده است. از اينرو آنان نيز در ميانه دو صورت غربي و ديني، در منزل «غربزدگي» فرود آمدند. «حراست از مبادي و مباني» و تسري آن در ميان همه ساحتها و از جمله حيات فرهنگي و مدني كار مردان مرد و بزرگان اهل نظر بود اما حكايت كارواني كه از منزل شرق بيرون آمده بود تا در طي طريق خود را با غرب و تاريخ آن شريك سازد؛ حكايت ديگري بود. ماجرايي كه تنها «تجدد» را به ارمغان آورد. ترديدي هم نيست كه در ميانه غوغا و شتاب و غلبه نفس اماره، اولين جماعتي كه مفعول مي مانند «اهل نظر»ند و اولين موضوعي هم كه رها مي شود «نظر» است. نقطه عطف دوم از سير و سفر بزرگ مردم اين سرزمين «واقعه شريف انقلاب اسلامي» بود. اين واقعه، حسب تكيه گاهش به امامت مردي عاري از شائبه هاي غربزدگي وجواناني انقلابي¤، زنگ پايان تاريخ الحاد و نفاق را به صدا درآوردند. آنچه كه اين دو نقطه عطف (انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامي) را از هم جدا مي كرد جايگاه و شرايط تاريخي غرب بود با بروز و ظهور تمام قد تكنولوژي در قرون نوزده و بيست. در واقع، واقعه انقلاب اسلامي مقارن با سالهاي «پاياني تاريخ غرب» بود، در حالي كه در صدر مشروطيت اگر چه بسياري ازمردان انديشمند و فرهيخته غربي صداي ريزش برج و باروي اين تاريخ عصيان و خودكامگي را مي شنيدند و در آثار خود اعلام مي كردند(1)، ليكن مشرق زمينيان و از جمله ايرانيان طالب تجدد، گوش مستعد شنيدن اين صدا را نداشتند و آينده خويش را با صورت تمدن غربي تصوير مي كردند. اما جاي بسي تأسف است كه علي رغم آشكار بودن اين واقعه و فراهم بودن شرايط، ديگر بار «پرسش از غرب» مورد غفلت واقع شد به طوري كه پس از سالهاي بحراني انقلاب و جنگ بار ديگر ميل و عطش «تجدد» و «مدرنيته» با رنگ و لعابي از فرهنگ مسلماني و شرقي به جان جماعتي افتاد كه در نقش مدبر و معلم عنان همه امور را در اختيار داشتند اسماعيل شفيعي سروستاني
يي نوشت: ¤ انقلاب به معني حقيقي كلمه يعني تجديدنظر در مبادي و مباني و چشم دوختن به تاريخ جديدي كه به نام خدا و دين آغاز مي شد و اساس فرهنگ و تمدن غربي را دگرگون مي كرد. 1- نويسندگان و فرهيختگاني چون گوته، هايدگر، كي ير كه گورد، آلدوس هايكسلي و ديگران دهها سال قبل از اين صداي زنگ فروپاشي غرب را شنيده اند و در آثار خود از آن خبر داده اند.
|