|
اراده معطوف به حق(8):موانع پرسش جدي |
|
|
|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
|
و بدينسان سالها پي در پي هم گذشتند و هيچ تغييري جدي و بنيادين در وضع و حال آنان بوجود نيامد و هريك از اقوام شرقي به نسبت توانايي و بنيه، با غرب شريك و همراه شدند و حسب سابقه و توان فرهنگي و تاريخي نيز سطوح و وجوهي از صورت هاي فرهنگي گذشته خود را حفظ نمودند. چنانكه برخي گمان مي كنند ژاپن در يك زمان هم به سبك غرب متمدن و مدرن و پيشرفته شده و هم فرهنگ و ادب تاريخ خود را حفظ كرده است. حضور برخي از صورت هاي فرهنگي در مناسبات مردم ژاپن دليل بر حيات و جريان فكري و فرهنگي سنتي ژاپني و شرقي نيست. چنانكه بازسازي هيچ يك از صورت هاي فرهنگ گذشته در قالب قهوه خانه هاي سنتي و گشايش موزه ها و امثال اينها منجر به تجديد حيات فرهنگي سنتي در ايران نشده است.
چه تفاوتي است ميان كسي كه با كالسكه به سمت كاشان در حركت است با كسي كه بر اتومبيلي مدرن و لوكس سوار است و به همان طريق مي رود. روشن است كه در مقصد تفاوتي نيست. مقصد يكي است و فقط نحوه رفتن متفاوت است. چنانكه ميان كسي كه با كلاه شاپو به آكادمي علوم فرانسه مي رود و ديگري كه با دستاري بر سر همان مسير را طي مي كند فرقي نيست. «مهم مقصد و جهت گيري كلي است» ساير امور مسائلي حاشيه اي اند. وقتي، شما «معماري» غربي را پذيرفته باشيد يقيناً آن معماري همه ادب و ادبيات خود را حسب صبغه فرهنگي بر شما تحميل مي كند خواه در راهروهاي آن بنا تابلوهاي زيباي خطاطان يا نقاشان سنتي را آويخته باشيد يا تابلوهاي داوينچي و پيكاسو را. مضافاً اينكه تابلوهاي سنتي شما را در يك غفلت مضاعف هم فرومي برند. يعني به شما تلقين مي كنند كه در يك فضاي شرقي سفر مي كنيد در حالي كه چنين نيست. قهوه خانه هاي سنتي هم همين كار را مي كنند، مثل زنگ راحت بين كلاس هاي درس يا استراحتگاهي در يك جاده طولاني. آنچه بر شما مي گذرد حاصل جمع جاده، مسيري كه مي رويد و مقصديست كه فراروي داريد. نبايد از نظر دور داشت كه هر «مقصد»ي ملاحظات خاص خود را دارد و هركسي براي رسيدن به مقصد خود ناگزير به درك و ملاحظه آن است. چنانكه اگر فتح قله دماوند مقصد و مقصود شما باشد ملاحظه راه صعب كوهستاني، سردي هوا و انتخاب پوشش مخصوص، ابزاري مناسب و رفيقي همراه براي چنين راهي ضروري رسيدن به قله دماونداست. به همان سان مسافر كوير مركزي ناگزير به ملاحظه همه آنچه ضروري رسيدن به كوير است. بنابراين، حسب آنچه ذكر شد «پرسش» شرط انتخاب مقصد، انتخاب راه، انتخاب مركب، انتخاب همراه و انتخاب ره توشه است. اما عوامل گوناگوني طي چند دهه گذشته مانع از «پرسش جدي» شده است و پيش از طرح آنها ذكر اين نكته لازم است كه «پرسش جدي» مخصوص «مردان جدي» است. همان كساني كه هيچ آمد و شدي را بيهوده و هيچ امري را بي نسبت با دريافت كلي از عام نمي شناسند. از خود بيرون شده هايي كه ساحت «عقل معاش را هيچ مي انگارند و از روي تفكر به جهان مي نگرند. و اين تفكر خود «عمل اهل نظر» و مخصوص آنهاست. در گذشته «حكما» را كه در حكمت نظري و عملي دستي توانا داشتند دراين زمره واردمي ساختند. زيرا اين نوع پرسش حاصل نگراني بزرگ و موجد نگراني بزرگ است و براي عموم مردم از جمله اربابان عمل و معماران مناسبات اقتصادي، اجتماعي و سياسي «پرسش جدي» جايي ندارد. اين گروه ويژه معلمان و دستگيران اقوام اند و در وقت غيبتشان عوام بر سر خود و مقدورات و مقدرات خود آن مي آورند كه بارها در طول تاريخ شاهد آن بوده ايم. چشم و گوش عوام بسته زرق و برق و سروصداست اما، چشم جان اهل نظر ناظر بر معنا و مسمي و حقيقت و باطن پنهاني است كه به صورت ها شكل مي دهد. مثل گوساله زرين سامري است و موسي. وقتي چشم ها و گوش ها از ديدار گوساله و صداي او پر شد، موسي و كلام و كليم از ياد رفت. اينجا موسي اي بايد تا پرده از كار سامري بردارد و حقيقت ماجرا را مكشوف كند. اصرار و ابرام غرب بر مذهب دمكراسي و ليبراليسم و مقدم دانستن خواست اكثريت بر اقليت به عنوان اساس و معيار عمل در مناسبات كلان فرهنگي و مادي عموم مردم زمين نيز به شعبده سامري مي ماند چه، عوامل زير همواره مانع «پرسش جدي» مي شوند: ¤ صورت انگاري و شيفتگي ¤ مقدم دانستن عمل برنظر ¤ قطع رابطه صاحبان امر و نهي و مناصب با اهل نظر ¤ و... به عبارتي جملگي به غفلت از تفكر و جايگاه متفكران بازمي گردد. ورنه آنكه اهل فكر است نيك درمي يابد كه بي«حجت موجه» امكان گذار از ظاهر و خلاصي از پندار و وهم و خيال نيست. غرب چون سامري، گوساله زرين و پرهياهوي تمدن عاري از معني و معنويت را رهزن عقل و ايمان ساكنان زمين ساخت و چنان بر چشم ها و گوش هاشان مهر زد كه ديگر قادر به درك هيچ معنايي جز همه آنچه گوساله زرين فرا رويشان قرار مي داد نيستند. در همه آنچه بر مردم اين سرزمين يعني ايران اسلامي گذشته بويژه در دو نقطه عطف مهم سابق الذكر اين موضوع قابل رديابي و جستجوست. «مشروطيت» اساساً انقلاب نبود، جوشش و جنبشي بود كه در هيئت «اعتراض» بزرگ سياسي اجتماعي رخ مي نمود از اينرو بدون پرسش جدي نه تنها استعداد تجديد حيات فرهنگي اسلامي و سنتي را در خود نداشت بلكه راه را براي ورود بي پرسش ملت در حوزه فرهنگي و مدني غربي فراهم نمود. به طوري كه «روشنفكران» شيفته سر در پي آن داشتند اما، نقطه عطف دوم يعني انقلاب اسلامي موجد نوعي «بنيادگرايي» بود. امري كه في حد ذاته مقابل وآنتي تز غرب در ساحت تفكر و فرهنگ بود و ضرورتاً مي بايست اين پرسش ها را ابتدا طرح و سپس از اجمال خارج مي ساخت تا راه براي حركت ارابه انقلاب تسهيل و تسطيح شود. در اين دو نقطه عطف همواره شاهد حضور مرداني در صحنه اخذ تصميم و امضاء بوده ايم كه به دلايل مختلف قادر به درك درستي از شرايط و وضعيت تاريخي ايران و موقعيت آن در مواجهه با غرب نبودند. در اين ميان تذكر موارد زير قابل توجه و بررسي است: اين مردان دانسته يا ندانسته: 1- پذيراي غرب و مبلغ آن بودند. 2- براي رهايي راهي جز رفتن به سمت غرب نمي شناختند. 3- بدون درك رابطه و نسبت ميان تفكر فرهنگ و تمدن، تمدن غربي را ادامه طريق انبياء تصور مي كردند. 4- در عمل زدگي تام سر در پي كشف نسخه رهايي نهاده بودند و خود را مستغني از نظر مي شناختند. 5- نسبت ميان جهان بيني و جهان شناسي را مهمل نهاده بودند. 6- با ساده لوحي در پي پيوند دو شاخه از دو درخت ناهمگون بودند. اسماعيل شفيعي سروستاني |