|
اراده معطوف به حق(19): اولين پرسش مبداء هستي و عالم غربي |
|
|
|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
|
شايد قرن ها صبوري و انتظار لازم باشد تا قومي بتواند در يك نقطه عطف بزرگ قرار گيرد. اين نقطه عطفها به جهت گيري كلان و حركت عمومي قومي مي انجامد و موجد دوره و يا تاريخي نو مي شود و چه بسا كه بسياري از ديگر اقوام را نيز درپي خود بكشد، و رنگ وبوي آنچه را كه بدان تعلق خاطر پيدا كرده اند بدان ها ببخشد. دراين نقاط عطف، «عهدها نو مي شوند، به اين معني كه بشر با امري و جايي پيمان منعقد مي سازد. عقد اين پيمان، اعلام مهر و پيوند است و آمادگي پذيرش همه نتايج اين تعهد و قبول همه صورت هاي حاصله از آن. از همين جاست كه ادب و ادبيات و سيرت و صورت همه اعمال و اقوال واسپس آن عهد مجلا و محل ظهور آن عهد است. فرهيختگان دل آگاه در چنين هنگامه اي قادر به پيش بيني وضع و روزگار آينده خواهند بود. چه، اهل تفكر و معنا نتيجه غايي جهت گيري ها و زواياي حركت انسان را به اجمال درك مي كنند و از آن خبر مي دهند. اين نقطه عطف، نقطه فصل از عهد پيشين نيز هست، اين گسست و پيوست همواره قرين با بحران و كشمكش است. بحران پيش از آنكه در سطح و رويه مناسبات و معاملات خود را ظاهر كند پايه ها و بنيادها را تحت تاثير قرار مي دهد. به عبارتي دگرگوني در پايه ها و بنيادها بستر دگرگوني درسطح و درميان مناسبات و معاملات معمولي حيات را فراهم مي سازد. در وقت جابجايي «عهدها»، زمينه ديگرگوني همه صورت و سيرت امور مهيا مي شود و عالمي و آدمي از نو پي ريزي مي شود .
عهدي نو، تاريخي نو، انساني نو و نوعي جديد از زندگي. متفكران پيش و بيش از همه متوجه و متذكر اين ديگرگوني و گاه سبب و باعث اين نوشدگي عهدند ورنه عوام مردم و عموم آنها متاثر از متفكران و معلمان دركار صورت حيات ورتق و فتق امور جاري اند. ذكر اين نكته ظريف و البته مجمل لازم است كه انسان در ورود شكل دهي به هر عهد و نتايج آن صاحب اختيار و اراده است و ناگزير بايد بپذيرد كه هر عهد درخود مجموعه اي از سنن لايتغير و نتايج و پيامدهاي ناگزير دارد كه تبعات آن به سادگي رفع نمي شود. در واقع انعقاد عهد ساده است اما خروج از آن سخت و چه بسا كه قرن ها تبعات عهدي و تاريخي مي ماند و تا ابدالاباد در بسياري امور موثر مي افتد. تغيير نگاه و دريافت از مبدأ: عرضه تعريف از منشأ، مبدأ و منبع هستي، نقطه آغازين همه دگرگوني هاي فكري، فرهنگي و مدني است. اعتقاد ويژه اي كه نسبت، تعهد، تكليف، مسئوليت، گستره عملكرد، اختيار انسان و همچنين جايگاه او را در پهنه هستي معلوم مي سازد. اين امر در دايره گفت وشنودهاي كلامي، فلسفي و نظري نمي ماند بلكه، منشأ اثر در كليه شؤون و ساحات حيات انسان مي شود. در واقع، اگرچه «اهل نظر» در ظاهر نقشي عملي در مناسبات مادي مردم ندارند اما، مهمترين نقش را در تمامي ساحات حيات فرهنگي و مادي ايفا مي كنند. كلام آنها عين عمل و منشاء عملي ابناء بشر در گستره تاريخي چند هزار ساله است. چنانكه اين تعريف مغشوش، گنگ و فاقد وجاهت عقلي باشد و يا نتوان حجت كامل و ثابت، خلل ناپذير، مطمئني و جامعي براي آن اقامه كرد شالوده و اساس همه آنچه بعد از آن شكل مي گيرد متزلزل، بي قرار، ناقص، آسيب پذير و قابل رد و نقض و تشكيك جلوه مي كند و بستر بروز فساد و بحران در مناسبات فرهنگي و معاملات در عرصه زميني را فراهم مي سازد. اهميت اين امر است كه همواره و به گواه همه اعصار و آثار بزرگان «نظر، تفكر و امر اعتقادي» در زمره اشرف مباحث بحساب مي آيد. در نزد اهل تفكر، حكمت نظري مقدم بر حكمت عملي است و درميان پيروان همه اديان آسماني مباحت اعتقادي و كلامي صدر ساير مباحث و اشرف آنها است و در زمره «اصول» و نه فروع بشمار مي آيد. اصولي كه تمامي فروع مبتني بر آن شكل گرفته و قابليت دفاع و وجاهت پيدا مي كنند. مجاهده بزرگ جمله انبياء الهي، حكيمان متأله و متفكران عالي مقام قبل و پيش از هر چيز مصروف تحكيم اساس نظر و منشأ و مبدأ آن شد چنانكه اينها تنها مسير خروج از بحران، اغتشاش، امتزاج و پراكندگي مناسبات را نيز همين اعلام مي كردند. بحران محصول درهم ريختگي و آشوب دوجريان، دو رود و دو جبهه مخالف است و غلغله و غوغا فرزند طبيعي اين آميختگي. اين اصل ثابتي است كه راز بسياري از بحران هاي دروني انسان، مناسبات اجتماعي و آشوبي است كه طي چهارصدسال اخير گستره فرهنگ و مدنيت اقوام شرقي و از جمله مسلمين تحت تأثير خويش قرار داده است. در سنت شرقي و بويژه ديني مبدأ هستي، خالق، مدير و مدبر آن منشأ هر موجود، ذات مطلق، ذات لايتناهي و جوهر واحد و فريدي است كه منشأ صور و حقيقه الحقايق متعال است كه هيچ نشاني از نسبيت در ذاتش راه ندارد. خير محض و منشاء تمامي امكان هاي كيهاني و منبع هر موجود و امري واقعي است كه تمامي مطلقيت و مقبوليت از آن اوست. او، وراي وجود و خيرمحض است كه مي تواند به منزله جان هاي بي شماري متجلي شود جان هايي كه در نتيجه دوري از مبدأ وجودي پيوسته از اصل الهي دورتر مي شوند. ملكوت همه چيز بدست اوست و بمعني حقيقه الحقايق حاوي تمامي امكان هاست در وضعي كه هر چيزي در مقايسه با ذات واجب الوجودش عرضي است. كه يكي هست و هيچ نيست جز او- وحده لا اله الاهو كليه دريافتهاي ديني پيراسته از التقاط و امتزاج اهواء و آراء ناظر بر معاني سابق الذكر و تجمع آن در آن واحد در وجود متعادل آفريدگاريست كه مطلق جمال، جلال و كمال است و حمد از او و مخصوص اوست و در آن هيچ شريك و مثل و مانند و رقيبي نيست. ليس كمثله شي. نور سموات و الارض كه عزيز، قدير و حكيم عالم است و اقرار و اعتراف و اعتقاد خالص درباره او منشأ رستگاري، امنيت، برخورداري و قرار در مدار عزت است. قولولااله الا الله تفلحوا. كه با اختيار و قدرت تام و استغناء از همه آنچه جز اوست از روي رأفت و شفقت سهمي از وجود را متناسب با استطاعت و ظرفيت به مخلوقات خود اعم از جماد و نبات و حيوان و انسان عطا كرده تا در مسير هدايت ذاكر و معترف مقام ربوبيتش باشند و دلخوش به رحيميت و رحمانيتش سير اكمالي را تا رسيدن به مقام فناي تام طي كنند و سهمي از صفات جمالي و جلالي را درخود متجلي ساخته و مسماي اسمي از جميع اسماء و موصوف به صفتي از جميع اوصاف كمالي او شوند تا از بند انانيت و عصيان برهند و در مقام عبوديت تام ناظر عروج و صعود به ساحات عالي و متعالي شوند. تاريخ و تفكر غربي، عاري از معاني سابق الذكر درباره مبدأ و منبع هستي است. فراموشي خداوند به منزله حق و حقيقه الحقيقه مطلق موجب شد تا انسان عصيانگر همه امر مطلق را نسبي و همه امر نسبي را مطلق فرض كند. و با سلب شان مقبوليت و مطلقيت حضرت خداوندي همه مقبوليت و مطلقيت را متوجه انسان دنيوي شده بداند كه خود را داير مدار هستي فرض كرده و مبتني بر «امانيسم» خود را مختار در امر و نهي و وضع بايد و نبايدها و قانونگذاري فرض كند. نازل ساختن مقام خالق هستي از وجه مابعدالطبيعي به وجه رياضي و كمي صرف موجب ارائه تعريفي باطل و غيرحقيقي درباره مبدأ و خالق هستي شده است.
|