|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
نوشته شده توسط : HABIBALHOSAIN
به نام حضرت دوست. بهنام حضرت حق، آن حقي كه باعث است و آن حقي كه شافي است و آخر و آن سرمدي كه باطن است، آن عزيزي كه بر دوام عزت هميشه ظاهر و در ظهورش، همه كرامت و كرامتش همه از كبريايي و آن كبريايي از جلال پنهان شده در پردهي جمال و جميلي كه اوست آغاز هر چيز و باز اوست مدبر و خواهان، بهنام دوستي كه او ودود است و از اين ودود لطف برون ريزد، زين رو لطافتش را در بروز لطيفياش در گردش هر ذرهاي ببيني كه لطفش بسيط است و اين بسط آن چنان تا بينهايت جانها و بهنام پايدار.
با درود بر محمد مصطفي كه طاق ابرويش محراب ساجدين است و زيباست كه هميشه محراب پشت به كعبه دارد و اين به آن ماند، به آنجا رسند يا محمد رسيد كه نه كعبهي گلي ماند و نه كعبهي دلي، كعبهها ويران شدند بت بتپرستان برقرار ماند و با سلام و درود بر آل او كه اينان رسته از قبلهاند و رسته از هر انديشهاي و با درود بر علي مرتضي ساقي بزم الست كه گرفته سرچشمهي بقا را و با سلام بر بيبي دو عالم فاطمهي اطهر كه لطف نظر بازي ولايت است بر هستي. گفته شد خطي را همگان دانند كه اسلام بر آنان عرضه شد و آن خط عوام است، از آن خط گذشته آناناند كه عبرت پذيرند و علم آموزند و رو سوي كعبهي گل آورند ز بهر توحيد، بشكنند بتهاي درون كعبه تا كعبه بماند برقرار تا بتوانند در گردش گل به گرد گل، يكي سازند ابناء بشر را، يا به ظاهر بر تنها لباس يك رنگي احرام بپوشانند كه اين لباس تن است؛ موي از سر برگيرند و اينان فتوي دهند به سوي كعبهي گل، واحد قهار، به سوي شرع و قانون اله، اينان خط دومند كه مردم ندانند كيستند و چون نميدانند همه پيرو او و او فتوي به رأي و انديشهي خويش دهد، چون به علم اليقين رسيد، خط دوم خط انديشه است، ميبيند خانه و نميبيند صاحب خانه ولي ميشناسد مالك خانه. خط سوم، خطي بود بريده از كعبهي گل افتاده در دام دل، چو در دل نشست يار در آنجا ديد، خود و او به توحيد رسيدند و در اين مقام استغنا را دريافت و مستغني از غير و چون مستغني از غير در ستايش دل نه خود ديد و نه يار، به حيراني افتاد كه پاي از سر ندانست و چون پاي از سر ندانست، شد بازيچهي دست دلبري كه به بازي بگيرد تا عقل عاقلان بربايد ولي پردهي ديدار كناري نزد و به اينان عوام را دين بخشد. خط دگري نيز بود كه آن نيمه كاره رفته يا ندانست يا نگفت و آن خط چهارم بود. خط اول خط تن است و كار گل، خط دوم عقل است و كعبهي گل، خط سوم خط ديدار است و كعبهي دل و خط چهارم خود كعبه شدن، بنياد كعبهي گل و دل را برانداختن و خود قبله شدن؛ در اين مقام او خود داند و حق داند. در اولينش خود دانست و خلق دانستند، در دومش خود دانست و خلق ندانست و در سومش نه خود دانست و نه خلق و در چهارمين حق دانست و خود دانست. چون اينچنين شد خلق نشناخته او را فريادش زنند كه خط چهارمي اوست كه بيايد، او كه آيد خط چهارم است، او خود داند كيست و حق داند كه كيست. او را دگر نه دلي است و نه دلداري كه اين بار او خريدارش كس دگر است. در پلهي سوم عاشق پاك باخته دل از اغيار بپردازد تا يار بر آن فرود آيد و در چهارمين، يار خانه بپردازد تا او به درگاه آيد. فرق سوم و چهارم اين است كه در سوم تو به انتظار نشيني و در چهارم يار به انتظار تو و اين حقيقت است كه سرچشمهي بقاست و در اينجا دگر كعبهها ويران، بت و صنم برقرار و اين بت همان است كه يار در خانه به انتظارش نشسته، او از فنا گذشته، ازحال گسسته، به شرب مدام نشسته، در دار بقا به يار پيوسته، ارض موجوديت به سرانگشت لطف پيراسته تا جان دهد. در روز اول آنگه كه ميخانه را ساخت در طلب ساقي شد، چو ساقي آمد به وجود، خود دلبستهي ساقي شد، چو دلبسته شد، عشق تمام كرد و خود همه به او داد و چون همه به او داد از تكي تكثير شد، چو تكثير شد اين غوغاي فلك به پا كرد كه خط چهارمين آن بود كه اول بار به ميخانه نشست. او به همه جرعهاي، ولي يار ازلي آنقدر از اين جمال مست كه غوغا در هستي افكند. در خط سوم اين عاشق او و در خط چهارم او عاشق اين و چون اينچنين شد بنياد رسوم برانداخت و رسم دگر آغاز كرد و ندا داد اگر تو نبودي خلق نميكردم و اين آن خط حقيقت است، حقيقت نشسته در پردهي الفاظ حق در كتابش و اين كتاب طرفه كتابي است. در خط دوم به فنا، در خط سوم تا ساقي و در خط چهارم ساقي به نزد منادي. ساقي نه در وهم آيد نه در گفتار و نه در شنود، نه در بصر آيد و نه در سمع، اين مقام، مقام باختن نرد عشق است و ماحصلش همه آوارگي خلق، پيدايي اين گنبد افلاك. خط چهارم، خط هوشيار است با هوشيار، پيداست با پيدا، بيدار با بيدار، بينا با بينا، جمال با جميل، جلال با جلال و اين مقام چهارم است، مقام بيكلام نشستن و تابش هياهوي خلقت، مقام يكي بودن، مقام بروز، خود ديدن و مقام نقطهي تخمير. از اين مقام باشد خمخانهاي و خمخانه نشيني و درديكشان؛ از مقام درديكشان نداي عاشقانه به سوي دلدار بر آمد كه (كن) اين كن نه صداي او بود كه صداي درديكشان نشسته به پاي خم بود، آناني كه ديده بودند، مهجور شدند و بت عيار رخنمايي و پرده افكني و اين مهجور بيچاره از پي اين بازي رندانه، رندانه و نازكانه، به تلاطم افتاد فرياد اعتراض دارد، كن، باش، بمان و دلدار به عشق جمال ساقي فيكون كرد، ساقي ماند؛ ساقي كه ماند او پيمان گرفت، الست بربكم؟ درديكشان از خود برون شده، مست و مستانه فرياد زدند، قالوا بلي و افتاد به جانشان بلاي مهجوري مدام تا زمان معين. نشسته بودند، بيدغدغه و بيوسوسه، شور عشق بود، پرده دري كرد و پرده دري مقام چهارم است. در اين مقام رسيده به وصال چون حجت بن الحسن عسكري، او ناز كند ز بهر دلدار، همان كار كه محمد كرد تا شفاعت خلق كند به نور محمدي. مقام چهارم آن مقام است كه معشوق طالب كلام شود. اگر موسي كليم الله بود در مقام چهارم، الله كليم حجت است، كليم المحبوب است و كليم المعشوق. دنيا عجب در اين مقام وارونه ميگردد كه يار به ناز دردانهي طاق ابروي محمد ببخشد گناه خلق، بگذرد از عصيان خلق و اينجاست، در خانه باز، يار نشسته به آستانه منتظر ورود است، ورود آن دردانه براي شنيدن نجواهاي نازكانه و عاشقانه. در مقام چهارم دگر خانهي دل خانهي او نيست، خانهي او خانهي توست و اين خانه هميشه باز است اگر بداني. در اين خانه دگر كعبهاي نيست كه خود يار نشسته، او به طواف عاشق برخيزد دگر او طلب عنايت كند، دگر او طاقت مهجوري ندارد، دگر او مصر لب گشايي معشوق است، دگر او مشتاق اين آدم است. آري ميخانهي اول ساخت، بتي ساخت در آن ميخانه بهنام ساقي، جمال خودش بود عاشق بر اين جمال شد و با نداي كن درديكشان غلغله در افلاك انداخت، اغيار از اين ميخانه برون كرد و در ميخانهي دوم انداخت كه عالم هستي شد تا خود و او با هم تنها بمانند. آري مقام چهارم مقام تنهايي دل است و دلبر، كنج خلوت دلبر است و دلدار، فراتر از مقام قاب قوسين، مطمئناً اين خانه سدرهالمنتهاي سدرهالمنتهاست. تا بهشت را از دست نهشتي به هشت نرسي كه هشت اول مقام ورود به ديار يكدليهاست، در آنجا دگر خالق شيفتهي مخلوق و در اين مقام الله عاشق خويش، اله ميگيرد. مقام چهارم مقام اين حقيقت است. خط اول مقام از خاك گسستن، خط دوم در وادي انديشه نشستن، مقام سوم يار در دل نشستن و مقام چهارم تو در خانهي يار نشسته و او ميزبان است و تو محبوب؛ محمد در خاك حبيب است همانگونه كه در مقام خويش محبوب است، علي ولي است آنچنان كه در نزد يار او هم ولاي علي دارد. آري اينان خط چهارماند. در مقام اول آباداني دنيا، خط دوم آباداني آخرت، خط سوم پشت پا زدن به اينان، آباداني پيوندها و مقام چهارم، خود نشستن در مقام كبريايي، كعبه ويران كند كه خود كعبه شده، بت بشكند كه خود بت است كه خود محراب عبادت است كه هميشه پشت به كعبهي گل دارد، چرا كه در اين مقام دگر ديني ندارد، چون ديني ندارد، دنيايي ندارد، چون دنيايي ندارد، فنايي ندارد و چون فنايي ندارد، جاويد است و سرمد و چون سرمد است، يقيناً از ازل است و چون از ازل است، مست پيمانهي الست است و چون مست الست است، ناز كرده به معشوق الست است. گفتيم خط اول خط اهل دنيا، خط دوم خط اهل آخرت، خط سوم اهل خدا و خط چهارم دلبند خدا. اين كجا و آنان كجا كه به عشوهاي به اينان عالمي زير و زبر كند. اينان آنچنانند كه اگر او را به اينان بخواني صادقانه، بر آورد كام تو را؛ در حقيقت بر آوردن كام تو، نه از بهر توست، بلكه از بهر جلب نظر اينان است. خط سوم طالب نظر ولي در اين مقام همه چيز وارونه، او نظر ميطلبد از اين نظربازان پاكباخته و مقام نه مقام دل است و نه گل. اگر در الست نفخت گفت اين بار از آنان نفخت خواهد كه اينان تداوم هستياند و اينان گرمابخش حياتند. مگر نديدهاي مگر نشنيدهاي اگر حجت در زمين نباشد زمين و زمان زير و زبر شود. خداي بي عشق مطمئناً دروغين است كه او تمام اين هستي را از دولت عشق به اينان علم كرده تا رونما به اينان دهد تا اينان به حضرتش خودنمايي كنند، هستي همان هديهايست كه به اينان دهد تا لب بگشايند كه لبيك گويند كه لبيك اينان همه عطر زندگي است و دوست همه زندگي. پس مقام چهارم مقام شميم است و عطر و معطر بودن كه يار زندگي است و اينان عطر زندگي كه زندگي بي اينان بويي نخواهد داشت، پس مقام چهارم، لطف و بوي زندگي است كه اينانند و ميداني كه شميم هست هر چند كه تو نبيني، مشامت به او خوش جانت به آن زنده، تنفست معطر، جوارحت همه مست اين همه خوشبويي. مقام چهارم، مقام شميم است و بوي خوش، يعني ريخته شدن از هر چيز و بوي دلبر گرفتن، نه تن مانده و نه دل مانده، از او متصاعد شده همه بوي زندگي و خط چهارم، خط لطف زندگي است. به اين مقام ميتوان رسيد به شرطها و شروطها، در مقام دين تن به قربانگاه بردن، در مقام اشاره و تعقل انديشهي منيت ذبح كردن كه مقام ايمان است و آنگه به ايثار آمدن، دل وجان به او سپردن، نغمهي دوستانه داشتن، از نام و ننگ رستن، از دنيا و عقبي رستن، به غير او نپرداختن، از خود فرو ريختن، كعبهي گل و دل ز بهر او ويران كردن، تن به نام او به بلا انداختن، در مقام بي سر و پايي در نزد خلق نشستن، لب فروبستن، خاموشي گزيدن، كار خلق پرداختن، جز يار نديدن، سوختن در آتش بلا، در آتش بلايي كه يار افروخته نشستن و خم به ابرو نياوردن، بي ياد او نتوانستن، بي نام او نگفتن، از خود گريزان به او پيوسته، دل از اغيار پيراسته، تن به اشتياق گداخته و پيمان خويش را با يار با خون نوشته، بهشت را از دست بهشته، سوزان است عشق او كه اينجا اوست مصباح الهدي از اين مقام كه گذشت، باقي شود با ساقي همسو شود، چو با ساقي همسو، نظر يار به ساقي بر او نيز بيفتد چون بر او بيفتد، او هم رنگ ساقي به خود گيرد در سايهي زندگي، آنگه كه زندگي غلبه كرد سايه از بين برود، چون غلبه كرد همه زندگي شود؛ چو زندگي شد بوي عشقش بوي ايثارش معنا دهد به زندگي كه خط چهارم، خط آنان است كه معنا دادند به زندگي و اينان همه معناي زندگي كه مقام حقيقت است و مقام حقيقت، مقام هيچ نبودن است، وحده لا اله الا هو، اينان در اين مقامند. با سلام و درود بر محمد مصطفي، سر حلقهي تمام شميمان خوش و اهل بيت او كه اينان زيبايي خلقتند و با درود بر علي مرتضي، آن ساقي كه يار دل به او داد و از دولت اين دلدادگي، اين خراب آباد، آباد كرد و با درود و سلام بر بيبي دو عالم كه لطف و عطر ولايت است و با درود و سلام بر اولياي حق كه اينان معطرند به شميم خوش رهايي از هرچه هست، سري سودايي، دلي پرداخته از غير دارند و با درود و سلام بر مرادم و عشقم كه چنين شميمي داشت و با درود و سلام بر اباصالح المهدي، اويي كه ما منتظر آن نيستيم بلكه او نيز منتظر است تا قد و بالاي او ببينند. والسلام
|