|
۰۳ بهمن ۱۳۸۲ |
طاهره حيدرى
بازآفرينى خاطره استاد على اكبر غفارى
محقق و مصحح كتاب كمال الدين و تمام النعمة
عصر سه شنبه است ... چه حال خرابى پيدا كرده ام ... سرم گيج مى رود. بى رمق از پله ها پائين مى روم و از مطب خارج مى شوم. خدايا! باورم نمى شود. يعنى دفتر زندگى »محبوبه« به اين زودى بايد بسته مى شد؟ چطور باور كنم كه همسر و همنفسم، مادر بچّه هايم و شريك زندگى ام را بايد ... خدايا كمكم كن! به طرف اتومبيلم مى روم و ناگهان در دل آرزويى مى كنم: يعنى ممكن است نتيجه آزمايش اشتباه باشد؟ مدارك پزشكى را به سرعت زير و رو مى كنم و يك بار ديگر همه مشخصات را چك مى كنم ... نه!... همه چيز كاملاً درست است. بايد باور كنم؛ بايد بپذيرم كه چنين آزمون دشوارى را پشت سر بگذارم و به آنچه خداوند برايم مقدر كرده است تسليم شوم. اعضاى بدنم از من فرمان نمى برند، ولى ... بايد بروم. تا وقتى به خانه رسيدم بارها اين جمله ها را به ياد آوردم و اشك ريختم: براى شفاى مريض سرطانى صلوات ... براى شفاى مريضه منظور ... اللّهمّ صلّ على محمّد ... × × × على! ... على! ... چشمهايم را باز مى كنم. - سلام! - عليك سلام! تلفن با شما كار دارد. ده دقيقه قبل هم تماس گرفتند، خواب بودى. بعدش هم بيا چاى ريخته ام، با بچه ها بخوريم. - باشد. دارم جواب تلفن را مى دهم. امّا همه حواسم پيش محبوبه است. نگاهش مى كنم كه چطور مثل فرشته اى به كارهاى بچّه ها رسيدگى مى كند و خستگى نمى شناسد. يك لحظه نگاهم در نگاهش تلاقى مى كند و از ديدن چشمهاى سياهش كه بايد براى هميشه بسته شود دلم مى لرزد و اشك در چشمهايم حلقه مى زند. - الو؟ آقاى غفارى! - بله بله! مى فرموديد ... - لطفاً بفرماييد كى براى دريافت پاسخم مزاحم شوم؟ ... - قرار مى گذاريم. باز هم نگاهم به سوى محبوبه پر مى كشد. پروانه كوچكى روى شانه اش نشسته. اگر بفهمد چقدر مى ترسد! خدايا! چطور يك مرد مى تواند هم مادر باشد هم پدر؟ بچه هايم! چطور رنج بى مادرى را تحمل مى كنند؟ گوشى تلفن را مى گذارم و مى روم. آهسته پروانه را از روى شانه اش مى پرانم و بچّه ها مى خندند. به سرعت به طرف كتابخانه مى روم تا پاسخ پرسش دوستم را برايش بيابم. كتاب را پيدا مى كنم و نگاهى به آن مى اندازم: كمال الدين و تمام النعمة تاليف شيخ صدوق رحمه الله عليه. چند لحظه اى براى يافتن پاسخ در صفحاتش تفحص مى كنم. ناگهان لرزشى در دلم مى افتد و چراغى در دلم روشن مى شود. به سرعت از جا مى پرم و به آشپزخانه مى روم. به نكات مبهمى كه در كتاب وجود دارد فكر مى كنم و آستينهايم را براى وضو بالا مى زنم. محبوبه از ديرآمدنم شاكى مى شود: - على مى خواهى نماز بخوانى؟ چاى سرد شد كه! ... - من نمى خورم. وضويم تمام مى شود. - محبوبه! صدايم نكن چند دقيقه كار دارم. لبهايش را مچاله مى كند و مى گويد: باشد! مى روم داخل اتاق. چراغ را روشن نمى كنم و در همان تاريكى غروب تكبير مى گويم. اللَّه اكبر ... تا پايان نماز اشك مى ريزم و از عمق دل قافله سالار را صدا مى زنم: يا فارس الحجاز ادركنى! يا اباصالح ادركنى! سلام بر تو آن هنگام كه تكبير مى گويى. سلام بر تو هنگامى كه مى نشينى و سلام بر تو هنگامى كه برمى خيزى ... صدايش مى كنم به پشيمانى آدم و ناله مى زنم با ضجه هاى يونس، با آخرين اميد يوسف در دل چاه و گاه با سكوت مريم در نااميدى از مردم. سر از سجده برمى دارم. هوا كاملاً تاريك شده. به تكه ابرى ارغوانى در دوردست پنجره مى نگرم و نذر مى كنم: »تحقيق و تنظيم كتاب شريف شيخ صدوق را نذر سلامت همسرم و خوشنودى سالار قافله مى كنم ...« برمى خيزم و به نماز مى ايستم. × × × چه چهارشنبه مرموز و عجيبى است. با عجله به محبوبه مى گويم: زودتر كارهايت را انجام بده. مى توانى؟ نگاهم مى كند و مى گويد: - كارى ندارم. - پس آماده شو برويم يك بار ديگر آزمايش بدهى. - مشكلى پيش آمده؟ من كه هفته پيش ... - مى دانم! ولى يك بار ديگر بايد برويم. - چرا؟ - برويم. حالا مى گويم. دير نمى شود. - على! اصرار من فايده اى ندارد. مى دانم؛ ناچار همه آنچه از ديروز قلبم را مى فشرد برايش گفتم و از تصميمى كه گرفته بودم و از توسّلم و از عنايتى كه شايد شامل حال ما مى شد. آنقدر گريه مى كند كه دوباره دلم مى گيرد. - محبوبه! مى خواهم عشقم را و ايمانم را محك بزنم! بدون آن كه حرفى بزند حاضر مى شود. اشكهايش را با مقنعه پاك مى كند. گريه اش كه بند نمى آيد! × × × هفته بعد جواب آزمايش را مى گيرم و راهى مطب پزشك مى شوم. برگه هاى آزمايش را از پاكت درمى آورم و روى ميز پزشك مى گذارم. صدايم در نمى آيد. فاصله شك تا يقين، ظلمت تا نور، حضيض تا اوج و بعد خنده تا گريه را با پاى دل طى مى كنم. آتش از قلم زبانه مى كشد و چشمهايم را مى سوزاند. نگاهى به محبوبه مى كنم كه صورتش غرق عرق است. پزشك اوراق را بررسى مى كند. نگاهى به من مى كند و دوباره با تعجب به كاغذ چشم مى دوزد. آنها را به دستم مى دهد و مى گويد: آقاى غفارى! جواب آزمايش منفى است. آن هم با فاصله هفت روز! گويا نفس كشيدن را فراموش كرده ام. مثل كودكى كه تازه او را به دنيايى ديگر متولد مى كنند. رنگ قلم را مى بينم كه از كبودى به سپيدى مى رود. سرم را برمى گردانم و از پنجره به افقهاى دور مى نگرم و در دل فرياد مى زنم: »اى حبل متين!« صبر و قرار ندارم. به سوى پنجره مى روم و صدايش مى كنم: »اى حبل متين!« و قطره هاى اشك به يارى مان مى آيند تا انفجار اين عشق را تسكين دهيم. × × × به مقصد نزديك مى شويم. نگاهى به همسفرم مى كنم و به او مى گويم كه قصد زيارت قبر شيخ صدوق، رحمةالله عليه، را دارم. او هم به تنهايى داخل حرم امامزاده مى شود. چشمهايم به طرف مزار شيخ بال مى گيرد، و به آن سو مى روم، مى نشينم و فاتحه اى هديه اى مى كنم. اندكى قرآن مى خوانم و سپس با شيخ نجوا مى كنم: »آقا! من به نذرم عمل كردم. توفيق تحقيق و تنظيم كتاب شريفتان را پيدا كردم. خود شما دعايى بفرماييد كارهاى لازم براى چاپ و نشر كتاب را تهيه كنم. خودتان كه مى دانيد ...« چند دقيقه اى مى شود كه همسفرم بيرون منتظرم ايستاده. بيشتر از اين معطلش نمى كنم و برمى خيزم. به سويم مى آيد. از سؤالهايش مى فهمم كه احتمال مى دهد مشكلى دارم. برايش ماجرايم را تعريف مى كنم و مى گويم كه نذرم را ادا نموده ام و فقط به خاطر مسائل مالى چاپ كتاب هنوز شروع نشده است. پاسخش برايم وعده اجابت دفعا بود، و همسفرم قول داد كه خود عهده دار چاپ كتابها و خريدار اولين سرى چاپ شده نيز خواهد بود. صلواتى به روح بلند شيخ صدوق هديه كردم. سكوت مثل هميشه وادارم كرد نگاهى عميق بر آسمان بيفكنم. خورشيد در دريايى از سرخى فرومى رفت و دلم را با خود به بيكرانه ها مى برد. نجوا مى كنم: »تو اكنون در كدام سويى؟ در مشرقى؟ يا در مغرب آسمان نظاره گر منى؟ اى امام من! اى دستگير من! وَ افى ... حبل متين الهى! اين مردمك چشمانم در هر لرزش تو را جست و جو مى كنند ...«. موعود جوان شماره 28 |