|
پايان تاريخ و واپسين انسان در قلمرو تئورى هاى مدرن غربى و نظريه ى ولايى شيعى-25 |
|
|
|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
|
صفحه 3 از 3 دوگانگى شرق و غرب: پارسايى و ناپارسايى در برابر شكاف هاى ژرف تمدن غربى و تناقض ها و دوگانگى، شرق و جهان اسلام و دنياى ايرانى نوعى پرهيزگارى و پارسايى را در برابر ناپارسايى شديد و نيست انگارى انفعالى مدرن و تجدد زده قرار مى دهد. اما مهم ترين ويژگى شرقى در زمانه، اگر هنوز شرقى وجود داشته باشد در غياب حضور مؤثر در سناريو و تقدير جهانى تكنيك و مدرنيته و بى استعدادى غريب شرق اسلامى در تعلق به جهان كنونى، در آن حالاتى حضور دارد كه بيان گر عالم دينى و اساطيرى و آن ساحت ماوراى جهان است كه در محدوده ى ساحت حياتى وجود انسان قرار دارد و اين عالم شهودى دينى ـ اساطيرى آهنگ روح انسان شرقى را موزون مى كند. اين عالم محلى براى بروز خارجى و تبديل شدن آن شهود دينى ـ اساطيرى شرقى به تقدير نظام مدرنيته نيست. اما هر امر مستورى مى تواند روزى بطور تام و تمام انكشاف حاصل كند و آن ناپارسايى مكانيكى دكارتى غرب را كه بيگانه از عالم سماع اساطيرى ـ دينى مشرق زمين است به مبارزه فراخواند. اين نگاه در غرب در پوشش تاريخى اختيارى نظام مكانيكى و مدرنيته قرار گرفته است، اما شرق به اضطرار باطن خويش را پوشانده و هستى اش را به غارت داده و دچار نيست انگارى منفعل اضطرارى نه اختيارى و اصيل شده است. اين نيست انگارى در غرب گرايى و مدرنيسم سطحى جهان اسلام و شرق ظهور و بروز فراگير داشته و آن پارسايى و معنويت شرقى را كاسته يا مسخ كرده است. مدرنيسم همواره با غربى شدن مترادف بود و هيچ جاى جهان مدرنيسم منهاى غربى شدن وجود نداشته است مگر نوع سطحى آن، البته اگر نيست انگارى يا به تعبير «سيد جمال» اگر روح فلسفى جديد نباشد هيچ گاه پيشرفت فنون غربى، علم مدرن، فنّاورى، دموكراسى، بازار آزاد اقتصادى، مطبوعات و رسانه ها آن چنان كه در غرب وقوع يافته است تحقق نخواهد يافت. از اين جا هنوز آن عالم شهود اساطيرى دينى به نحوى فولكوريك به حيات خويش ادامه مىدهد و هويت هاى شرقى و اسلامى ما از ميان نمىرودوجهان شمولى ارزشهاى جامعه هاى غربىتهديد مىشود. از سويى گرايش هاى فلسفى و حكمت هاى معنوى گروه هايى چون «رنه گنون» و «هانرى كرن» هرچند رويه هاى غربى غير سياسى در كنار جنبش هاى عرفانى كه آن هم بى خدشه نيست، در آن ها جدى است، اما نشان گر معنويت طلبى بخشى از سرخورده هاى سنت هاى تمدنى جديد و ارزش هاى غربى است. بى شك فنّاورى به جهت عوامل باطنى آن يعنى تفكر حساب گر و تكنيكى كه زداينده ى تفكر معنوى است هرجا وارد شده پيوندهاى دينى و فضايل اخلاقى را تضعيف كرده است و بسيارى از جريان هاى فرهنگى سنّتى را متلاشى ساخته و تمدن هاى محلى و بومى را در كام خود فرو برده است. هر فروپاشى اگر با پفر كردن خلأ معنوى و افسردگى ناشى از تلاش يافتن همراه نباشد و به نحوى شور و حال اصيل گرايش نيابد، تحول تمدنى را با نوعى نياز روبرو خواهد كرد كه تمدن غربى يا به سخن «الوين تافلر» موج سوم تاريخ (11) و تمدن جهانى،از اين نظر بسيار فقير است، به ويژه كه نيست انگارى ذاتى اين تمدن درد و رنج جان كاهى را در پى نابودى سنت ها و مستورى حقايق دينى ايجاد مى كند. گرايش و نياز ذاتى انسان به معنويت به صورت بهره گيرى از هيجان، شور و مستى، ناشى از عناصر و موارد غير متعارف محذر و هنر و ورزش هاى هيجان زا همگى به نوع معنويت تصنعى انسان غربى باز مى گردد. اما از آن جا كه اين نوع لذت گرايى مبتنى بر خوش گذرانى فاقد اصالت و خرد دردهاى جان كاه دوچندان و افسردگى روحى عميقى را ايجاد مى كند، عرفان هاى اباحى شرقى تمدن هاى سنّتى موج اول اين بار در خفم رنگ رزى بنيادهاى فرهنگى و شبه فرهنگى غرب رنگ مدرن به خود مى گيرد و به كار تقويت نفسانيت در حال تلاش و فرسايش تجدد زدگان و مدرنيست ها مى آيد. اين عرفان ها و شبه عرفان ها و آيين هاى اساطيرى و جادويى مشرق زمينى و مغرب زمينى و قرون وسطايى از وراى موج تمدن صنعتى مى گذرد و چون وضع اباحى نسبت به تمدن مدرن دارد اساساً و اصلاً با اين تمدن درگير نمى شود، به همين دليل نيز با مخالفت روبرو نمى شود، اما كم ترين جلوه هاى عينى اسلام از جمله: «روسرى حجاب» در دانش آموزان مسلمان فرانسوى رهبران جامعه ى غربى را مى آشوبد و آن ها را بر مى انگيزد. زيرا اسلام صورت اباحى پيدا نمى كند مگر آن كه بطور كلى تأويل شود. چنان چه در تفكّر اسماعيليه ى جديد و بهاييت به نحوى به چشم مى خورد كه نشان مى دهد اين دو فرقه كاملاً در جامعه ى صنعتى جديد استحاله شده اند چنان كه مثلاً يهوديت و مسيحيت ظاهر غير اباحى نيز هيچ گونه تضادى را با تمدن كنونى غرب القا نمى كنند، حتى هانتينگتون نام تمدن صنعتى را يهودى ـ مسيحى نهاده است. انتقال دين از تديّن دوم به تديّن اول و اوضاع بحرانى جهان شرق و غرب وقتى كه دين به خاستگاه و ريشه هاى خود باز مى گردد و از تديّن دوم به تديّن اول رجوع مى كند، اباحيت و جدايى آن از شؤون تمدنى محو مى شود وافق هاى نو در برابر بشر گشوده مىشود. همين افق ها كه زمانى فرو بسته مانده بود، انفتاح بعد از انسداد و انكشاف بعد از مستورى و فرو بستگى ساحت قدس خود نزاع ها، درگيرى ها و چالش هاى جديد را ايجاد مى كند. حتى قبل از اين رجوع انتظارى و آماده گرانه انسان واپسين عصر مدرن به دين اصيل و غير اباحى غير غربى شد و حضور خلقيات وراى غربى انسان شرقى و تذكر به مراتب باطنى وجود انسان كه روح شرقى همواره روى به آن داشته است اوضاع جهان را در تب و تاب قرار مىدهد و چالش پارسايى مشرق در برابر ناپارسايى مغرب،چالش معنويت اصيل شرق در برابر عرفان غربى شده و هيجان هاى ممسوخ هنرى و ورزشى مدرن و شور و حال مصنوعى ناشى از مصرف مواد توهم زاى صنعتى شده ى تمدن غربى، چالش شريعت شرقى و اسلامى در برابر اباحيت غربى نزاع جدى آينده خواهد بود. البته ما مى دانيم كه نكبت، فقر، فساد و ارتشا جهان شرقى را در مرز واقعيت فرا گرفته و آن فرا واقعيت و ساحت قدس مشرق زمين پوشيده مانده است و انديشه ى تجددگرايى روشن فكرى دينى كه شكل ممسوخى از فرهنگ دينى ـ غربى را از آغاز تاريخ جديد اسلام حجابى مضاعف بوده است و در عين حال در سير غربى شدن عالم اسلام اخلال كرده اند، بى ترديد انديشه ى سيد جمال، شريعتى، طالقانى و بسيارى ديگر با وجود تمايلات تئوريك مدرن براى تفسير و تأويل اسلام در غربى شدن تام و تمام و تأييد سكولاريسم تمام عيار آن و نزاع اخلاقى ـ سياسى شديد آن ها و تمايل شان به استعمارستيزى خود به نوبه، نوعى تركيبى و اخلاقى از تجدد و مدرنيسم را با دين در يك وضع برزخى فراهم كرده است. به اعتقاد نگارنده، روشن فكرى دينى ايران از نوع مرحوم شريعتى و مرحوم طالقانى كه به نحوى با اسلام جهادى و ستيزه گر در برابر ارزش هاى پوشالى و دروغين دموكراسى و ليبراليسم پيوند يافته است نيز از فيض روحانى و نفس مؤمنان حقيقى برخوردارند و در مقابل، اصحاب تأويل شيطانى «قبض و بسط» عميقاً به تمدن ممسوخ پايان يافته ى غربى كه در يهوديت و ماسونيت و صهيونيست تبلور يافته، ريشه ى اسلام را مى پوشانند كه نهايتاً جز اخلالى موقت چيزى كسب نخواهند كرد. تمدن غرب به سخن بسيارى از بزرگان از جمله اشپينگلر پايان يافته است. البته در ديدگاه هانتينگتون و فوكوياما نيز پايان تاريخ با تمدن غرب است، با اين تفاوت كه در ديدگاه اول درگيرى تمدنى آغاز مى شود و طبيعتاً در اين درگيرى از نفوذ تمدن غرب كاسته مى شود و در ديدگاه دوم هيچ افقى از بهبود اوضاع بيش از آن چه در تمدن غرب وقوع اصل كرده است، مشاهده نمى شود كه هر دو به نحوى از پايان تمدن غرب با قدرى نشيب و فراز حكايت مى كنند. امكان رجعت به اصل شرقى و ظهور«بقية الله»(عج) و پايان تاريخ از نگاه شيعه پس در عصر زمستان فرهنگى غرب با توجه به سازش نسبى آن با اراده ى شرقى در صورت خيزش اين اراده ى وضعيت برزخى چالش تمدنى اسلام و شرق با غرب را ايجاد خواهد كرد كه در اين ميان اسلام هويت جو در صورت بازگشت به پارسايى و معنويت و گذر از چنبره هاى ماديت، فساد و محيط پريشان فرهنگى ـ اقتصادى كه حاصل نفوذ اقتصاد و اخلاق صنعتى در قلمرو سنت هاى انحطاط يافته ى شرقى و اسلامى است، مى تواند به صورت انقلاب اسلامى آماده گر ظهور «بقية الله» (عج) باشد و تاريخ چنان كه در اخبار آمده است با قيامت صغرى مرحله ى پايانى آخرالزمانى خود را آغاز مى كند. در اين دوران حضور بعد از غيبت و فرج بعد از شدت با مظهريت تام و تمام تاريخ جهان از «اسم الله» كه حقيقت اسلام است و اسلام با «بسم الله الرحمن الرحيم» آغاز شده است، به پايان مى رسد. با ظهور همه ى كمالات و حقايق منطوى در حقيقت محمدى(صلى الله عليه وآله) (12) عصر«اسم طاغوت اعظم»كه درتمدن غربىومدرنيته وتفكرتكنيكىآن حكومت وآن را اداره و تدبير مى كند نسخ مى شودوآن آيه ىشريفه:﴿لمن الملك اليوم لله الواحد القهّار) (13) ظهور كلى اين را اعلام مىكند كه:﴿هو الذى أرسل رسولَه بالهفدى و دين الحقّ ليفظهفرَه على الدين كلّه و لو كَرفه المفشركون) (14) و اين چنين نور اعظم الله تبارك و تعالى بر جهان مى افتد. به قول شيخ محمود شبسترى: ظهور كل او باشد به خاتم بدو يابد تمامى هر دو عالم در اين جا رستاخيز كبرى فرا مى رسد، دوره ى عالم پايان مى يابد و به اعتقاد عرفا تمام كمالات فطرت و بدايت و مبدأ انسانى در نهايت و معاد از مقام قوه به مقام فعليت مى رسد و همه ى صور كوفى انحلال و به آخرت يعنى ذات الهى انتقال مى يابد و طومار جهان پيچيده مى شود. آينده ى جهان اسلام و احياگرى تمدن معنوى يا ويرانگرى آن چه در مطالب فوق آمد بيان اوضاع كلى تمدن اسلامى در متن عصر پايانى جهان غربى و نسبت متفكران سياسى و فلسفى با اين تمدن و آراى انديشمندان غربى كه تئورى پايان تاريخ و برخورد تمدن ها را طرح كرده بودند و ديگر بيان نظريه ى تاريخى شيعه نسبت به پايان تاريخ و نيز بيان اجمالى اوضاع و چالش هاى فعلى و احتمالى آينده ى انقلاب اسلامى با تمدن غربى بود. در اين ميان آن چه اساسى است درك وضعيت عصر غيبت آخرالزمانى است كه از سويى تمدن غرب را به فعليت رساند و ديگر آن كه تمدن اسلامى را به حالت بالقوگى درآورده و حقايق اسلام را مستور كرده است و سرانجام وضع بينابينى دوگانه ما كه از يكسو تسليم شونده و منفعل غرب گرايى و مصادره ى اسلام به نفع غرب در برابر تمدن غربى است و از سوى ديگر اراده ى هويت جويى معطوف به آماده گرى و انتظار موعودوعملىمتناسب با اين انتظار رادرما به صورت انقلاب اسلامىبرمىانگيزد. در اين اوضاع و شكاف هاى تمدنى ميان اسلام و غرب، مراقبت بسيار مى طلبد كه در دام نيافتيم و بعد از بيست سال تجربه ى دينى پس از انقلاب اسلامى و يك گام به پيش دو سه گام به پس نرويم. با چشم دوبين و أحول نمى توان كل حقيقت متجلّى در دو تمدن اسلام و غرب را ديد و درك كرد. از همين نسبت است كه بيشتر گرفتاران دركمند زلف تمدن غرب از چپ و راست نابينا شده اند. در حقيقت چشم راست علم، فلسفه ى جديد، فنّاورى، دموكراسى و هنر به عالم علوى شرق و تمدن اسلامى فروبسته مانده و چشم چپ اصحاب برزخى تمدن اسلامى نيز اغلب از حقيقت غير قدسى مدرنيته و دموكراسى هنر جديد نابيناست. مشكل زمانى فزونى مى گيرد كه برخى تصور مى كنند مى توان راه غرب را بى كم و كاست طى كرد و در ضمن، معانى و فضايل و عهد و پيمان شرقى و دينى و هويت فرهنگى خود را حفظ كرد. (15) اما اين نظر ساده انديشانه است: نمونه ى ژاپنى تمدن مدرن شرقى دروغى است بزرگ. امروز ژاپن از اقمار تمدن، بلوك صنعتى و هفت كشور امپرياليست اقتصادى جهان است و جزو دو سه اقتصاد بزرگ جهانى; طبق قوانين تجارت بين الملل و مزيت نسبى تمدن غرب عمل مى كند و ميراث فرهنگى خود را به مثابه ماده ى تمدن غربى درآورده است. چنان كه ميراث سنّتى يهودى ـ مسيحى تمدن هاى غربى در درون چرخه هاى انقلاب تكنيكى موج دوم و سوم نابود شده و هويت خود را از دست داده است. كليساى كنونى تفاوتى با مصلاى فرويدى غرب نمى كند و پاپ و كليساى كاتوليك در كنار كليساهاى ديگر در خدمت بسط موج دوم و سوم است. گذر از اين جهان با اديان مسخ شده ى يهودى ـ مسيحى و آيين هاى اساطيرى شرقى، نقش دوچندانى را براى ما مى طلبد و همتى بزرگ تر از گذشته از ما مى خواهد. زيرا نه فقط بايد چشم چپ خود را بر تماميت تفكر غربى بست، بلكه در چشم راست خود نيز بايد براى درك ماهيت تفكر دينى و شرقى دچار تيرگى و تارى نشد و اگر چنين نشود، همان وضع پريشان ادامه خواهد يافت، در حال كورى چشم چپ به خيال واهى مى پنداريم كه مى توان ديانت و اسلام را در ظرف فنّاورى و دموكراسى ريخت و هم خود مصرف كرد و هم به غرب صادر، اين عين انفعال درمتن ظاهربينى است. غرب حقيقى جز اراده ى معطوف به قدرت و تصرف تكنيكى به قوه ى عقل و تفكر حسابگرنمىشناسد. اگر از تفكر معنوى نيز سخن مى گويند، صرفاً براى تقويت نفس خوش است. در حقيقت فنّاورى تجسم عينى اراده ى معطوف به قدرت و اراده ى معطوف به قدرت اولين صنعت نفس كوگيتويى دكارت است كه سراسر چهارصد، پانصد ساله ى تاريخ غرب و تمدن غربى، كوس أنا الحقّ و لفمَن المفلكى زده است، و فلسفه ى دكارتى تا فلسفه ى هگلى و نيچه اى، همه در مقام اثبات آن به زبان هاى مختلف متافيزيكى و منطقى بوده اند. فى المثل در ديدگاه نيچه كه غرب با او اعلام بحران، تماميت و پايان تاريخ خود مى كند. مشكل غرب در نيست انگارى اراده ى كنونى انسان غربى است، بايد به ساحت فعال نيست انگارى انتقال يابد، سپس با خاك و زمين و زمان چون دانايان يونانى آشتى كند، به مرتبه ى بازگشت جاويدان همان انتقال يابد، به دوران كودكى باز گردد و تأسيس ارزش هايى فراسوى نيك و بد كنونى كند. البته چنين عالمى در نگاه نيچه خود از تفكر خود بنيادانه ى او نشأت گرفته، در برزخ ميان دايره ى دين و متافيزيك به اين نظر رسيده است. برخى گمان مى برند ايدئولوژى غرب ليبراليسم است، بخشى از آن در دوره اى كوتاه به سوسياليسم گراييده كه همان ليبراليسم جمعى است، منافع جمع و تأمين اجتماعى را بر منافع فرد ترجيح مى دهد. دموكراسى ليبرال و سوسيال به هر حال به مثابه ايدئولوژى غرب تلقى شده است، براى توضيح آن ها به آثار فلاسفه ى قرن هفده، هجده و نوزده رجوع كرده است، اما به جاى توجه به روح اين ايدئولوژى به ظواهرش نظر كرده اند. چنان كه در اقتصاد و اخلاقيات غربى نيز به همين رويه ى ظاهرى توجه مى شود. آن ها بنابر قاعده ى مشابه سازى، اسلام را هم به صورت ايدئولوژى داراى معادل هايى برابر دموكراسى و ليبراليسم مى گيرند، در حالى كه اساساً شؤون ايدئولوژيك فرهنگ غربى از جمله: دموكراسى، ليبراليسم، آزادى و حقوق بشر به عالمى ديگر باز مى گردد و انعكاس اراده ى معطوف به قدرت فائوستى تمدن غربى است و عالم اسلامى روحاً تناسبى با اين مفاهيم نمى تواند داشته باشد. حقوق بشر و آزادى سال هاست كه در تمدن غربى وسيله ى سيطره و سلطه ى سياسى شده است. به هر حال با مشابه سازى و يكسان كنندگى و متزلزل كردن ساحت قدس و تلافى دين تا سر حد نوعى ايدئولوژى دنيوى يكى از نخستين توابع تكنيكى ديانت است كه اكنون صد و پنجاه سال است كه از سيد جمال تا دوران اخير در همين مسير راه پيموده ايم، اما اين محال است كه بتوان دين نسخ نيافته ى اسلام را تابع عالم تكنيك كرد و به نام اسلام، در تمدن غرب منحل شد و اسلام را وسيله ى تأسيس ارزش هاى غربى كرد. تكنيكى شدن دين در غرب، روح ايمانى و فرا عقلانى آن را مى گيرد و همه ى اسطوره هاى خلاف آمد عادت و فراتر از طور عقل را نابود مى كند و جهان را به صورت درختى بى بر و بار و زمين خشك در مى آورد كه در آن نه درخت دين و ايمان مى رويد و نه درخت اسطوره و خرافات. اين دين در حدّ حكم عقل همان دين عصر روشن گرى است. اگر با اين دين اتفاقى جدى در جهان نمى افتد در ديگر سو نيز تعصبات كاذب برانگيخته نمى شود، چنان كه در دوران قاجارى كه آغاز دوره ى تديّن دوم بود، فرقه سازى هاى عجيب و غريب از بهاييت و وهابيت و تا ديانيه و اسماعيليه ى جديد و ... ريشه ى دين را نمى كند و بهانه دست دشمن عقلايى شده
|