صفحه نخست arrow مقالات arrow اراده معطوف به حق arrow پايان تاريخ و واپسين انسان در قلمرو تئورى هاى مدرن غربى و نظريه ى ولايى شيعى-25
spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
پايان تاريخ و واپسين انسان در قلمرو تئورى هاى مدرن غربى و نظريه ى ولايى شيعى-25 چاپ پست الكترونيكي
۰۸ خرداد ۱۳۸۵
رفتن به
پايان تاريخ و واپسين انسان در قلمرو تئورى هاى مدرن غربى و نظريه ى ولايى شيعى-25
صفحه 2
صفحه 3

پارادايم برخورد تمدن ها و مشكلات درونى آنها
در اين جا ذكر اين نكته قابل تأمل خواهد بود كه قصد راقم سطور تأييد اجزاى تئورى و قبول «پارادايم هانتينگتون» با عناصر مختلفش نيست، بلكه تأييد كليت آن است بدون در نظر گرفتن مسأله ى وحدت تمدن اسلامى و كنفوسيوسيسم كه جنبه ى مهاركنندگى براى سياست خارجى دارد و خلط مبحث اساسى هانتينگتون است.
تقسيم بندى تمدنى هانتينگتون ضعيف و اغلب بى پايه است. هفت يا هشت صورت نوعى تمدنى عمده ى جهانى (تمدن هاى غربى، كنفوسيوسى، ژاپنى، اسلامى، هندو، اسلاوى، ارتدوكسى، آمريكايى، لاتين و احتمالاً آفريقايى) در عصر حاضر در يك صورت بندى ناموجه شكل گرفته اند. جدا كردن روسيه و آمريكاى لاتين و ارتدوكس و اسلاو از تمدن غربى (اروپا، آمريكاى شمالى و احتمالاً استراليا) ناموجه است. اساساً ديگر عنصر سرخ پوستى در فرهنگ آمريكايى لاتين سركوب شده است و مذهب ارتدوكس تقريباً در درون فرهنگ غربى ديگر مناطق اروپايى استحاله شده است و تضاد روسى ـ ژرمنى ـ انگلوساكسونى و ديگر تبارهاى اروپايى تضادى نفسانى بوده كه به صورت تبارپرستى افراطى و قوم سياسى، ناسيوناليسم افراطى بر اساس روحيه ى نژادى در آمده بود.
اين تضاد در درون تمدن غربى شكل گرفت و سرانجام به صورت فاشيسم و نژادپرستى بروز كرد. جنگ اول و دوم و جنگ هاى محلى سه ساله و صد ساله و جنگ ويتنام و جنگ كره، جنگ داخلى اسپانيا و جنگ هاى آفريقاى شمالى و مركزى همه از درون تمدن غرب و براى توسعه طلبى نفسانى سران سياسى براى اشغال بيشتر بازار مصرف و منابع انرژى و مادى و انسانى است. با اين حال، جنگ عراق با كشورهاى خليج و آمريكا و اتحاديه ى اروپا نزاعى نفسانى در درون تمدن غربى بود و با وجود شعارهاى صدام ربطى به آزادى سرزمين هاى اشغالى و اسلام نداشت و هيچ گاه مشروعيتى ميان مسلمانان كسب نكرد. وى بنا بر ضرورت براى بيشتر كارها و اعمال توسعه طلبانه ى خود شعارهاى اسلامى سر داده بود.
اما درباره ى تمدن هاى كنفوسيوسى، ژاپنى و هندو، هانتينگتون مبالغه مى كند. هر سه ى اين تمدن ها عملاً به جهت بحران هاى ذاتى خود، عملى نبودن آن ها در نظام كنونى عالم، فقدان شريعت، دوگانگى دنيا و دين، جدايى حيات دينى رهبانى با حيات دنيوى در عرف شرق دور، آيين هاى هندو و بودايى، نظام كشنده ى كاستى (طبقات غير قابل نفوذ كه عين احكام دينى كنفوسيوسى و هندوييسم است)، قبول نظريه ى طبقه ى نجس ها و صدها عامل ويران گر فرهنگ و تمدن، اين تمدن ها را مسخ، فسخ و نابود كرده و فقط بخشى از عادت هاى تاريخى مانند روحيه ى كار بدون چون و چرا، با طاعت كوركورانه و مشتى اسطورهاى عقل و دين ستيز باقى گذاشته است و علاوه بر اين هر دو اين تمدن هاى شرقى در مسير تئورى پايان تاريخ و آخرين انسان فرانسيس فوكوياما در جستجوى سكولاريسم غربى معتدل و ايجاد نظام هاى سياسى مبتنى بر بازار آزاد اقتصادى و رقابت در تجارت بين الملل هستند. به هر حال همه ى تمدن ها در جهان كنونى در همين مسيرند و حتى ژاپن كه در نظر هانتينگتون مدرن شده بى آن كه غربى شود، دقيقاً تمدن آمريكايى است، هرچند در باطنش كشمكشى غريب وجود داشته باشد و افق و زيستگاه تاريخى اش در جغرافياى مغربى مشرق است و تقدير شرقى و آيين سنيتويى خود را فراموش كرده، مانند چين كه هويت كنفوسيوسى و هند كه هويت هند و بودايى اش مسخ شده است. تنها برخورد و چالش جدى جهان فرا سياسى تمدنى، برخورد اسلام و غرب است كه بخشى از آن به صورت نزاعى نظامى ـ سياسى در آمده است و چه بسا كه تمدن هاى شرقى جذب اين چالش شوند.
در اين صورت، آن چه در تئورى هانتينگتون اهميت دارد برخورد دو تمدن غربى و اسلامى است وگرنه هم تقسيم تمدنى او بىوجه است، هم مسأله ى نزاع هاى درونى و مبالغه آميز و هم ديگر مسايل كوچك مانند: جنگ خليج فارس و صدام حسين را نمود برخورد تمدن ها تلقى كردن. حقيقت آن است كه بسيارى از نزاع ها در جهان كنونى ميان فراكسيون هاى مختلف نظام وابسته به قدرت غربى صورت مى گيرد. اين ها همه برخوردهاى درونى تمدنى اند، اما بر خورد ايران و عراق كه هر دو به ظاهر تعلق به عالم اسلام دارند مظهر برخورد تمدن اسلامى با تمدن غربى است، چنان كه جنگ بوسنى تا اندازه اى چنين بود. بنياد اين تئورى در پى عروج نهضت هاى اسلامى على الخصوص وقوع انقلاب اسلامى تكوين يافته است.

انقلاب اسلامى خاستگاه زايش تئورى برخورد تمدنها
انقلاب اسلامى با احياى تمدنى در عصر بحران معنويت تمدن غربى چالش هاى فكرى تازه اى را پيش روى انسان غربى قرارداد و اين واقعه پس از پايان جنگ سرد اهميت بيشترى يافت. به ويژه ماهيت جديد انقلاب كه امام خمينى (رحمه الله) آن را طرح كرده بود، اسلام را به مثابه يك نوع گرايش سياسى فرهنگى براى يكسان سازى و هم سازى، سازش با مبانى فرهنگ و تمدن غربى معرفى تلقى نمى كرد. راه جديد امام خمينى (قدس سره) با راه سنّتى روشن فكران دينى از سيدجمال تا شريعتى و جريان هاى فرهنگى شبيه نهضت آزادى متباين بود. بى آن كه بخواهيم در اين باب گزافه گويى كنيم.
انقلاب اسلامى به اعتقاد راقم اين سطور انقلاب و نهضتى در حدّ همه ى نهضت هاى آماده گر دينى كه در آستانه ى عصر ظهور اديان و انقلاب هاى فرهنگى تمدنى جهان است نه چيزى فراتر از آن، چونان نهضت انبيا و معصومين. با اين حال نبايد انقلاب اسلامى را به حد و مرتبه ى شورش ها و انقلاب هاى زمينى معاصر يا قديم مانند انقلاب انگلستان، آمريكا، فرانسه و روسيه تقليل و فروكاهش داد. انقلاب اسلامى در عرض همه ى انقلاب هاى آماده گر و متذكر دينى است كه وجهه ى نفى كنندگى آن نسبت به وضع موجود بسيار قوى تر از وجهه ى فرهنگى و هنرى آن است، هرچند از فرهنگ و هنر نيز به نسبت بهره اى جدّى و عميق دارد. بدون خودآگاهى فرهنگى و هنرى اصيل آن، وجه نفى كنندگان آن نيز بى پايه مى نمود.
اصالت و هويت دينى انقلاب در اين جا با هويت غربى متفاوت مى شود، و چالش هاى آن و برخورد تازه ى تمدن غربى در ايجاد پارادايم برخورد تمدن ها به همين اصالت و هويت باز مى گردد. همين وجهه ى نظر، به ويژه در نظر گرفتن جريان دوم يعنى تمدن اسلام مقابل غرب، نسبت به تئورى هاى پيروزى غرب پس از جنگ سرد، پايان تاريخ، ختم تضادهاى ايدئولوژيك و برترى ليبرال دموكراسى غربى در سراسر كره ى خاكى در نظريه ى فرانسيس فوكوياما قابل تأمل است. البته تئورى هاى انسانى از طريق انسان و با انسان تحقق مى يابد و هر دو تئورى هاى پايان تاريخ و برخورد تمدن ها بى نسبت با فعل دراراده ى انسانى نيست و اين جز حضور اراده ى مطلق الهى و تقدير جهانى نيست.

فوكوياما و پايان تاريخ غرب
به اعتقاد «فرانسيس فوكوياما» پژوهش گر مؤسسه ى مطالعاتى غير انتفاعى راند. (7) پايان تاريخ زمانى است كه انسان به شكلى از جامعه ى انسانى دست يابد و در آن عميق ترين و اساسى ترين نيازهاى بشرى برآورده شود. بشر، امروزه به جايى رسيده است كه نمى تواند دنيايى ذاتاً متفاوت از جهان كنونى را تصور كند، چرا كه هيچ نشانه اى از امكان بهبود بنيادين نظم جارى وجود ندارد.
با پيروزى ليبرال دموكراسى بر رقباى ايدئولوژيك خود نظير سلطنت موروثى، فاشيسم و جديدتر از همه كمونيسم، در سراسر جهان اتفاق نظر مهمى درباره ى مشروعيت ليبرال دموكراسى به عنوان تنها نظام حكومتى موفق به وجود آمده است. اما افزون بر آن ليبرال دموكراسى ممكن است «نقطه ى پايان تكامل ايدئولوژيك بشر» و «آخرين شكل حكومت بشرى» باشد و در اين مقام پايان تاريخ را تشكيل مى دهد. شكست كمونيسم دليل پيروزى ارزش هاى ليبرال غربى و پايان درگيرى هاى ايدئولوژيك است.
از درون كلمات فوكوياما مى توان دريافت كه ليبرال دموكراسى آخرين جامعه ى بشرى است و دنيايى ذاتاً متفاوت با جهان كنونى كه فراهم آمده ى ليبرال دموكراسى است نمى توان تصور كرد. چرا كه هيچ نشانه اى از امكان بهبود بنيادين نظم جارى وجود ندارد. پس نظريه ى فوكوياما از جهتى براى ليبرال دموكراسى اميدوار كننده است امّا از جهتى نااميد كننده، زيرا هيچ گونه امكان بهبود بنيادين نظم جارى وجود ندارد. در جامعه ى آينده ى پايانى هيچ گونه تضادى نيست و برترى از آن ليبرال دموكراسى است.

گسست در تئورى پايان تاريخ
اما اين نظريه ى ساده انديشانه دوام نياورد. چالش هاى نفسانى از يكسو با خيزش جريان هاى ناسيوناليسم افراطى و كوشش هاى معنوى با خيزش جريان هاى معنويت طلب و انقلاب اسلامى خواب راحت و فرعونى ليبرال هاى دموكراسى را بر هم زد. البته چالش هاى نفسانى ناشى از بنيادهاى فرهنگ رنسانسى كه با اومانيسم و ليبراليسم جمعى و ناسيوناليسم قرن نوزده مناسبت داشت، در برابر نفسى فزون خواه تر و منطقى تر ليبرال دموكراسى دچار بحران بقا خواهد شد. چنان كه صرب هاى افراطى گرفتار آن شدند و ژاپن، بوسنى، كوزوو، افغانستان، سرزمين هاى اشغالى فلسطين و ... به صورت مستعمره هاى مدرن دموكراسى ليبرال اتحاديه ى اروپا و امريكا در آمدند. بطورى كه بدون اجازه ى اشغال گران جديد، كمترين استقلال ندارند.
اما خطر اساسى در دو ناحيه وجود دارد: خيزش نهضت هاى معنوى در غرب و انقلاب اسلامى در شرق كه طبيعتاً محرّك احساسات جهادى حق طلبانه ى مردم مسلمان از جمله فلسطينيان و اعراب نيز خواهد بود.

بحران تمدن غربى و نظريه ى برژينسكى
بحران معنويت، دروغ زدگى، نفسانيت تمدن غربى و دموكراسى هاى ليبرال كه «زبگينيو برژينسكى» (8) نيز آن را تاييد كرده است. وى ضمن هم دلى و هم سنخى با هانتينگتون در خطوط گسل و واحد درگيرى هاى جهان، اعتراف مى كند كه با كالبد شكافى فرهنگى غربى ضعف هاى جبران ناپذير اين فرهنگ نمايان مى شود. اين ضعف ها در تئورى هانتينگتون ناديده انگاشته شده است از اين جا خطر را تنها امرى بيرونى و خارجى تلقى مى كند، حال آن كه خطر بزرگ در درون تمدن غرب است.
به اعتقاد برژينسكى، سكولاريسم عنان گسيخته ى حاكم بر نيم كره ى غربى در درون خود نطفه ى ويرانى فرهنگ غربى را مى پرورد، از اين رو آن چه ابر قدرتى آمريكا را در معرض زوال قرار مى دهد سكولاريسم عنان گسيخته ى غربى است و نه برخورد تمدن ها. فساد درونى نظام غربى و رژيم هاى وابسته ى فاسد، مشروعيت نظام ليبرال دموكراسى را از بين مى برد. از جمله دروغ سياسى حقوق بشر كه صرفاً در چارچوب مسايل سياسى تعريف مى شود و حقيقت ندارد. حقوق بشر به تنهايى بايد آرمان «زندگى خوب» و «انسانى» را در نظر آورد. انسان كنونى در وراى تضادهاى ايدئولوژيك و درگيرى هاى كهن زندگى جمعى جاى خود را به مسايلى مى دهد كه بيشتر به ويژگى هاى زندگى خوب و اصالت انسانى مربوط مى شود. (9)
از اين ديدگاه، انسان مدرن درجستجوى حياتى معنوى وانسانى است كه دموكراسى هاى ليبرال قادر به تأمين آن نيست.تمدن غفلت و رفاه قادر به تأمين زندگى خوب نيست.زندگى خوب نيازمند فضيلت و ارزش نظم اخلاقى و باورهاى معنوى است. تبديل اسلام خود به خود به دشمن غرب يا مخالف حقوق بشر قلمداد كردن از برخورد سياسى با حقوق بشر سر چشمه مى گيرد و بايد از آن اجتناب شود و با نگرشى وسيع تر به مفهوم حقوق بشر، كاملاً انسانيت افراد به عنوان يك وجود كامل و نه صرفاً به عنوان عامل سياسى يا اقتصادى محترم شمرده شود.البته با رفتار اسلام ستيزه جو همانند«صدورحكم اعدام سلمان رشدى» نمىتوان كنار آمد، اما انتقاداز اسلام به صورت كلى وسعى درتحميل مفهوم كاملاً سياسى كه غرب ازحقوق بشر دارد،چيزى جز خود باورى محض نيست.
در زمينه ى فرهنگى نيز غرب نوعى لذت گرايى مادى را رواج مى دهد كه در تحليل نهايى براى بعد معنوى انسان خيلى زيان آور است. به هر روى، سكولاريسم غربى نمى تواند بهترين معيار سنجش براى حقوق بشر باشد، بلكه موجى فرهنگى است كه در آن لذت گرايى، خوش گذرانى و مصرف گرايى مفاهيم سياسى يك زندگى خوب را تشكيل مى دهد، در حالى كه طبيعت انسانى چيزى فراتر از آن است و در شرايطى كه خلأ معنوى و پوچى اخلاقى وجود دارد، دفاع از يك موجود سياسى چندان معنا نمى دهد. خلاصه آن كه فرهنگ ناپارسايى و ثروت اندوزى در آمريكا براى تبديل قدرت اين كشور به نوعى اقتدار معنوى معتبر جهانى زيان آور است. زيرا چنين فرهنگى تلاش هايى را كه براى گسترش و به انجام رساندن برترى ليبراليسم در جهان صورت مى گيرد پوچ و منافقانه جلوه مى دهد.
برژينسكى با جنبه ى سياسى با نظريه ى برخورد تمدن ها مخالفتى نمى كند، اما به اعتقاد او نكته ى ناديده مانده، عبارت است از درون گسيختگى فرهنگ غربى به مثابه مهم ترين عامل سقوط اقتدار غرب. وى اين علل درونى سقوط غرب را كارى تر از علل بيرونى مى بيند. لذت گرايى مادى، مصرف گرايى، خوش گذرانى، ناپارسايى و ثروت اندوزى كه نابودگر ساحت معنوى انسان است علت اساسى و نطفه ى خود ويرانى فرهنگ غرب است.
با اين ويژگى هاى تمدن، مشروعيت و جمعيت و اقتدار و اعتبار معنوى جهانى بى معنى خواهد بود. اين ها به صورت امپرياليسم و استكبار جهانى نمايان مى شود كه به رسم شيطان، نفسها را فريب مى دهد و به دنبال خود مى كشد. اما انسان سرانجام از دام شيطان مى گريزد و طالب آن مى شود كه عهدى ديگر با خدا ببند. حال زمان قطعى اين عهد كى فرا خواهد رسيد معلوم نيست. زيرا تقدير انسان با اراده ى انسانى ظهور مى كند. البته ترديدى نيست كه در نگاه شيعه به عالم پايان تاريخ آنچنانكه فوكوياما معتقد است باليبرال دموكراسى نيست بلكه با ظهور «بقية الله الاعظم حضرت حجت بن الحسن العسكرى»تاريخ مرحله ى پايانى،آخرالزمانى،قيامت صغرىوكبراى خود را به پايان خواهد رساند.
از اين جا نوعى تلقى ديگر از فردا و پس فرداى جهان در نظر مى آيد كه خلاف اعتقاد همگانى (يا انكار عمومى رسمى و نه غير رسمى) در سطح جهانى است. فوكوياما در فضاى فرهنگ آمريكايى مى پنداشت ترتيبات نهاد دموكراسى هاى ليبرال بهترين چيزى است كه بشر مى تواند به آن برسد. از اين جا مى توان دريافت كه بشر به پايان تاريخ خود رسيده است. به اين مفهوم غرب براى فوكوياما فاقد جاى گزين هاى تاريخ است و همه به جبر به سوى دموكراسى هاى ليبرال مبتنى بر بازار آزاد اقتصادى خواهند رفت.
تئورى هانتينگتون گرچه نظر او را رد نمىكند، اما به نظر او جز برترى دموكراسى هاى ليبرال چيزى نيست. يعنى با وجود طرح تئورى برخورد تمدنها خود به نحوى درآشتى نهايى تمدن ها به نفع غرب فكر مى كند. او در خاتمه ى مقاله اش راه كار مهار تمدن هاى كنفوسيوسى ـ اسلامى (دولت هاى شرقى) و حمايت از گروه هاى غرب گرا و سازمان هاى بين المللى را كه ارزش هاى غربى و منافع آن ها را مشروعيت مى بخشند، طرح مى كند و از اعتلاى احتمالى سرزمين هاى شرقى سخن مىگويد در حالى كه مدرن شده اند و ثروت و فنّاورى، مهارت ها و ابزار و سلاح هايى را كه از عناصر اصلى مدرنيسم است بدست آورده اند.
البته او تصور مىكند مدرنيسم ممكن است با ارزش هاوفرهنگ سنّتى شرقى ها سازش كند، از اين جا غرب هر روز بيشتر ناگزير از كنار آمدن با تمدن هاى مدرن غيرغربى خواهد شد كه از نظر قدرت به غرب نزديك مى شوند ولى ارزش ها و منافعشان با ارزش ها و منافع غرب تفاوت دارد. اين وضع، ايجاب مىكند كه غرب قدرت اقتصادى و سياسى لازم را براى پاسدارى از منافع خوددربرابر تمدن هاى مزبور، حفظ كند.
هم چنين لازم است كه غرب، درك عميق ترى از بينش هاى اصيل مذهبى و فلسفى كه زير بناى تمدن هاى ديگر را تشكيل مى دهد و نيز راه هايى كه اعضاى اين تمدن ها منافع خود را در آن مى بينند، پيدا كند و عناصر مشترك بين تمدن غربى و ساير تمدن ها را بشناسد. در آينده ى قابل پيش بينى، هيچ تمدن جهان گيرى وجود نخواهد داشت، بلكه دنيايى خواهد بود با تمدن هاى گوناگون كه هر يك ناگزير است هم زيستى با ديگران را بياموزد.
با بررسى عميق تر، اوضاع تمدن غربى آن چنان كه برژينسكى گزارش مى دهد چندان مساعد نيست. در ديدگاه او سكولاريسم غربى به عنوان يك موج فرهنگى است كه در آن لذت گرايى و خوش گذرانى و مصرف گرايى صرف و دنيا پرستى و صيانت نفس به هر قيمت مفاهيم اصلى يك زندگى خوب را تشكيل مى دهد، در حالى كه طبيعت و سرشت انسانى چيزى فراتر از آن است.
در چنين خلأ اخلاقى و معنوى است كه دفاع از انسان سياسى چندان معنى نمى دهد. اين عين خود تباهى فرهنگى است كه نمونه بودن آمريكا و تمدن غربى را به مثابه يك نظام نمونه براى ديگران ضايع مى سازد.
اين تمدن و فرهنگ كه ثروت اندوزى، ناپارسايى، لذت جويى و مصرف گرايى چونان وديعه تلقى مىكند، انتقال قدرت تمدن غرب را به نوعى اقتدار معنوي (10) با اعتبار جهانى منتفى مىكند. پس سكولاريسم عنان گسيخته در درون خويش نطفه ى خود ويرانى فرهنگى را پرورش مى دهد. همين سكولاريسم حقوق بشر را دروغى تام و تمام به نظر مى آورد و همين ارزش هاى قلابى تمدن غربى است كه نيچه در برابر آن «نه» مىگويد و آن را چون ارزش هاى فرتوت اژدهاوار مى خواند كه هستى انسان را به نيست انگارى منفعل مىكشاند.همه ى منتقدان ارزش هاى غربى از ماركس و كيركه گورتا هيدگر برانگيزاننده ى نهضت هاى انتقادى درتمدن و فرهنگ غربى و تضادهاى درونى را در اين تمدن ايجاد مىكنند.اين تضادها بيانگر شكافى بزرگ در متن تمدن غربى است.


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.