spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
يك گنبد آبى و يك صحن كبوتر چاپ پست الكترونيكي
۰۳ بهمن ۱۳۸۲

نرگس جورابچيان


    تجريش، براى بعضيها ترمينال اتوبوسهاست، براى بعضى يك گنبد آبى و يك دنيا آرامش و براى بعضى ديگر ... . روز قبل از نيمه شعبان است و آستان مقدس امامزاده »صالح بن موسى الكاظم (ع)« با اينهمه ريسه و چراغانى، اينهمه نقل و شيرينى و شكلات، زيباتر از هميشه است. و من، دختر كمرويى كه در آستانه تولد مردى به وسعت عشق، آمده ام تا حرف دلتان را بشنوم.
وارد صحن مى شوم و سلام مى دهم. دلم شور مى زند. براى اين كه ورودم را به داخل حرم به تأخير بيندازم، به سمت كبوترها مى روم. زيرلب شروع به صحبت مى كنم: »... مى دونيد چيه؟ كمى ترسيده ام. قرار است بروم با مردم حرف بزنم اما عكس العملشان را نمى دانم. مى ترسم بگويند: »وقت گير آوردى؟ دلت خوشه؟ ...« مى شود از شما خواهش كنم كه با اين دل سپيد و بزرگتان پيش خدا برويد و برايم دعا كنيد؟ ...« صداى بال كبوتران كه در گوشم مى پيچد، كمى سبك مى شوم. اما هنوز پاهايم مى لرزد و قلبم تند، تند مى تپد؛ مثل همان وقتهايى كه مى خواستم درس جواب بدهم و نمى دانستم جواب سؤال معلم را مى دانم يا نه!
سمت حرم مى روم، پرده را كنار مى زنم. همان جا مى ايستم و يك نفس عميق مى كشم. گوشه اى مى نشينم و براى اين كه كمى خودم را پيدا كنم، با وسايل كيفم مشغول مى شوم. اما نگاهم به دخترى است كه كنارم نشسته و چادرش روى صورتش است. دلم مى خواهد با او حرف بزنم، حتى اگر چند ساعتى منتظر شوم. مى خواهم نگاهش را ببينم. هنوز نگاهم بر چادر سياهش است كه بى توجه به من، چادر را كنار مى زند و قرآن را روى زمين مى گذارد. صحبت كردن با او، راحت تر از آن چيزى است كه فكر مى كردم. اهل يزد، دانشجوى شيمى كاشان؛ مرضيه دختر مهربانى است كه در طول صحبتمان به سه نكته اشاره مى كند ... مى گويد كه مادربزرگش تهران زندگى مى كند »هر بار كه بيايم تهران، حتماً اينجا هم مى آيم. اين امامزاده، يك چيز خاصى داره كه هميشه منو به طرف خودش جذب مى كنه.« ساده و روان حرف مى زند: »خيلى دوستش دارم. ميام اينجا تا راز دلم رو بهش بگم. مثل بقيه هم در قيد خواندن دعا نيستم. بعضى وقتها، فقط حرف دلم را مى گويم.« و اما حكايت امروز: »... قرار نبود به اين زودى بيام. فكرش را هم نمى كردم. اما حالا اينجام. حتماً خود آقا طلبيده. منم اومدم واسه تبريك و گرفتن عيدى.« با خودم فكر مى كنم كسى كه خود امامزاده صالح او را طلبيده باشد، حتماً بايد چيزى هم از اينجا ببرد: »هر چى كه خودشون بدن ...« حرفش تمام نشده كه كسى، شكلاتى در دستش مى گذارد. مى گويم: »اين از اوليش ...« مى خندد، اما بغض عجيبى در نگاهش است: »يه حاجتى دارم كه خيلى از آقا خواستم اما تاحالا بهم نداده اند، همين الان داشتم بهشون مى گفتم كه هر كسى بود، تا حالا خسته شده بود، اما من هنوز خسته نشدم ...« صداى خادم حرم لحظه اى حرفمان راقطع مى كند: »خانوماى محترم! وقت نماز جماعت، درهاى حرم بسته مى شه ...« چه چيزى بهتر از اين كه آدمى حبس ضريح و حرم شود. »فكر مى كردم اگه بيام اينجا، يه حالى پيدا مى كنم، اما وقتى وارد شدم، مات شدم ...« گاهى اوقات آدمى آن قدر با خدا يا ائمه احساس نزديكى مى كند كه بودن در كنارشان هميشگى مى شود و اين حال قشنگ، عادت. اين را از حرفهاى مرضيه فهميدم: »توى خوابگاه، پشت بلوك ما، يه بيابان بزرگه. هر شب مى نشستم با امام زمان (عج) حرف مى زدم. جايت خالى ...« مثل هميشه، همه حرفها به امام زمان (عج) ختم مى شود: »ما هميشه توى دانشگاه، براى نيمه شعبان برنامه داريم. يه سرى نمايشگاه بود كه هم پارسال و هم امسال برگزار شد. جشن هم داريم« موعود جوان را كه مى بيند، دو نشانه ديگر را هم پيدا مى كند. و مى دانم كه چشمان روشن دل او، امروز نشانه هاى بسيارى براى عاشقى پيدا خواهد كرد.
گوشه اى ديگر، مرجان 28 ساله، با نگاهى انتقادآميز به مطبوعات نشسته. از اين كه مى خواهم فقط حرف دلش را بگويد و نه بيشتر، بسيار تعجب مى كند. فارغ التحصيل رشته مترجمى زبان فرانسه است و در ضمن صحبت، تسبيحش را دائماً در دستانش مى چرخاند: »اومدم كه هم تبريك بگم و هم دلم رو تصفيه كنم. براى حاجتهاى مادى نيامدم، براى دلم اومدم.« حرفش تمام شده، اما من در سكوت غرق شده ام ... »با يه بار اومدن، آدم چيزى نمى بره. بايد خيلى بيايم و بروم تا لايق گرفتن چيزى بشوم.« مثل مرهمى مى ماند كه بر زخمى گذاشته شود. وقتى كه مرهمى درد را تسكين دهد، بيمار، از پس هر درد سراغ آن مرهم را مى گيرد. اما عمق اين زخم چقدر است؟ چقدر مرهم كفايتش مى كند؟ ... »بستگى به آدمش داره. هر كسى اندازه ظرف خودش از دريا سهم مى بره.«
مردم مرا به خلوتشان راه مى دهند. حاجتهاى كوچك و بزرگشان را مى گويند و اين قلم، صندوقچه اسرارشان مى شود. خانمى با نگاهى روشن، برايم از كرامات حضرت صالح بن موسى الكاظم (ع) مى گويد: »تا حالا نشده جوابمو نده. اهل اين محل نيستم، اما به اين آقا اعتقاد دارم. فقط خودشه كه دردمو مى فهمه. اين قدر ازشون كرامت ديدم كه هميشه اول نذرمو ادا مى كنم، بعد حاجت مى گيرم.« خانم پيرى كه صحبتهاى ما را شنيده، مى گويد: »فقط يه شرط داره، بايد هم دلتو صاف كنى و هم شك نكنى.«
 از حرم كه بيرون مى آيم، آرامشى غريب دلم را پر كرده. خانمى به من گفت: »اينجا همه مثل پروانه اند و حرم امامزاده صالح (ع) مثل شمع ...، من جز اين چيزى نمى بينم.« گفتم: و وقت خروج؟ گفت: »يك دل پاك مى برم. اينجا همه سياهيها و تاريكيها، پاك مى شه.«
فاطمه هم هر وقت دلش مى گيرد مى آيد اينجا. »فقط يه دعاى توسل مى خونم. بقيه وقت، مردم رو نگاه مى كنم و راز و نيازشان رو. اين طورى دلم باز مى شه.« اسم كبوترهاى امامزاده صالح (ع) كه مى آيد، هيجانزده مى شود: »تا حالا نذرشون كردى؟ همين كه برى پيششون، حاجتت رواست.« و اين بار دل من پر از شور مى شود. و نگرانى چند ساعت قبل خودم را به ياد مى آورم ...
و حالا در صحن زيباى امامزاده صالح بن موسى الكاظم (ع) ايستاده ام. خاكى كه هميشه نجواى دلتنگى ام را شنيده و اجابت حضرت را هم ديده.
دخترى، بسته شكلاتى را باز مى كند و تعارفم مى كند. كنارش مى ايستم و مى پرسم: »حاجت گرفته اى؟« مى خندد و مى گويد: »نه! اصلاً واسه حاجتهام اينجا نيستم. فردا تولد كسى است كه خيلى دوستش دارم. شكلات گرفتم و اومدم اينجا، كه واسه تولد آقامون حضرت صاحب الزمان (عج) همه شيرين كام باشن.« و مى خندد. پيرمردى از كنارش مى گذرد. بسته شكلات را به سمتش مى برد: »عيدتون مبارك!«
پيش از آن كه از صحن خارج شوم، به اضطراب چند ساعت قبل، به پريشانى ام مى نگرم و مى دانم كه اين آرامش، از كرامات حضرت است. دست بر سينه، تا كمر خم مى شوم:
    »السلام عليك يا صالح بن موسى الكاظم(ع)«
و تعجب مى كنم كه چرا تا به امروز به اين نكته توجه نكرده بودم:
»ما، به هنگام زيارت، از پس هر ورود يا خروج، سلام مى دهيم و سلام، يعنى حضور دائم، يعنى وصل« و اين، يعنى اين كه، هرگز وداع نمى كنيم. در هر حرمى كه پا بگذارى، تا هميشه با آنهايى.«
 



موعود جوان شماره 28
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.