spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
مسيحيت از عيسى تا يوحنا چاپ پست الكترونيكي
۰۸ خرداد ۱۳۸۵
رفتن به
مسيحيت از عيسى تا يوحنا
صفحه 2
صفحه 3

تعاليم عيسى
عيسى اعتقاد داشت كه پادشاهى خداوند اين امكان را به طور بالقوه براى همگان فراهم مى‏آوردتا از زندگى الوهى برخوردار شوند.در دوره و زمانه او، يهوديان بسيار اميدوار بودند كه خداوندسرانجام آنان را از يوغ بيگانگان رهايى خواهد بخشيد.آنها در مخيله رؤيا پردازشان همواره آزادى‏و عدالتى را مجسم مى‏كردند كه حكومت خداوند بر ايشان به ارمغان مى‏آورد.اين تصورات درباطن عيسى جاى گرفته بودند.وى به سبب حس صميميت با خداوند، مروج اين عقيده بود كه‏هر كس به پدر او ايمان آورد مى‏تواند به همان حس صميميت نايل شود.آنچه عيسى براى‏اثبات رسالتش در اعلام كردن پادشاهى خداوند انجام مى‏داد (شفاى بيماران و معجزه)، از رابطه‏او با پدرش سرچشمه مى‏گرفت.اين كارهاى عيسى، توجه مخاطبانش را از خود او به خاستگاه‏الوهى او معطوف مى‏كرد.از نظر او، شالوده سعادت انسان (خواه سعادت يك فرد و خواه‏سعادت جامعه)، رابطه صحيح با خداوند بود.البته اين از اعتقادات سنتى يهوديان بود، اماعيسى جنبه شخصى آن را مؤكد كرد.از آنجا كه طليعه حكومت خداوند آغاز شده بود (و گواه اين‏امر، تجربه و كارهاى عيسى بود)، اكنون سعادت انسان در گرو صميميتى عاشقانه با خدا بود.پيروان او مى‏بايست همچون كودكانى معصوم، از هر حيث خود را تحت حضانت خداوند قراردهند.در واقع، لفظ «ابا»« (Abba) »[«اى پدر»] كه عيسى به كار مى‏برد، از جمله الفاظى است كه‏كودك نو پا براى اشاره به پدر خود بر زبان مى‏آورد و مى‏توان آن را مترادف «بابا» يا «مامان»دانست .رابطه مؤمن با خداوند مى‏بايست تا اين حد خودمانى و صميمى باشد.
دومين ركن تعاليم عيسى، عشق به همسايه بود. «شما» (13) تأكيد كرده بود كه يهوديان‏مى‏بايست از صميم دل به خداوند عشق بورزند و خاخامهاى همعصر عيسى در تعاليم خويش‏بر عشق به همسايه اصرار مى‏ورزيدند.پس مى‏بينيم كه در هيچ يك از اين دو زمينه مهم، تعاليم‏عيسى كاملا هم بديع نبود.اما درست همان طور كه تعاليم او درباره عشق به خداوند مبتنى بررابطه‏اى صميمانه‏تر از «شما» بود، ايضا تعاليمش در باب عشق به همسايه نيز پرشور و هيجان‏تربود.در پاسخ به كسى كه پرسيده بود «همسايه من كيست؟» ، عيسى مثل «سامرى نيكو سرشت»را ذكر كرد (انجيل لوقا، باب 10، آيات 30 الى 37) (14) .اين مثل دلالت بر اين دارد كه همسايگى،تمايزهاى يهودى و سامرى، يا سنتى« (Orthodox) »و ملحد، و هموطن و بيگانه را بر نمى‏تابد. همان گونه پولس« [(Paul] »يكى از حواريون عيسى) بعدها دريافت، همسايگى از مرزهايى‏همچون زن و مرد، يا غلام و آزاد فراتر مى‏رود (رساله پولس رسول به غلاطيان« [Galatians] »،باب 3، آيه 28) .پادشاهى خداوند و كليساى مسيح، تعاريف جديدى از همسايگى را مى‏طلبيد.مطابق تعريفى كه عيسى ارائه مى‏داد، هر انسان همنوع نيازمندى، سزاوار دوست داشته شدن‏است.به عبارت ديگر، هر انسان ديگرى كه به صورت خدا آفريده شده (15) ، استحقاق دارد كه‏همچون ما با او رفتار شود.
دو اصلى كه فوقا بر شمرديم مبين عمق ساختار تعاليم عيسى هستند و همان گونه كه كارل‏رانر نشان داده است، هر دو با يكديگر همخوانى دارند. (16) شايد بتوان گفت در خور توجه‏ترين‏جلوه اين وحدت، در انجيل متى (باب 25، آيه 40) به چشم مى‏خورد.در آن آيه مى‏خوانيم كه‏پادشاه (مظهر خداوند) خطاب به كسانى كه درباره زندگى‏شان به قضاوت نشسته است چنين‏مى‏گويد: «واقعا به شما مى‏گويم آنچه به يكى از اين برادران كوچكترين من كرديد [كارى نيك،مانند اطعام گرسنگان يا تأمين پوشاك مستضعفان‏]، به من كرده‏ايد.» عين همين عقيده در رساله‏اول يوحناى رسول، باب 3، آيه 17 بيان شده است: «ليكن كسى كه معيشت دنيوى دارد و برادرخود را محتاج ببيند و رحمت خود را از او باز دارد، چگونه محبت خدا در او ساكن است؟»عشقى كه عيسى به پدر خويش مى‏ورزيد و عشقى كه عيسى از جانب پدرش در آنچه خود «روح» مى‏ناميد حس مى‏كرد، مى‏بايست به صورت نيكوكارى در حق همنوعانش لبريز مى‏شد.بر عكس، عشقى كه هر كس نسبت به همنوعانش از خود بروز مى‏دهد، به رغم آنكه ممكن است‏عشق غريزى و ارتجالى به نظر آيد، از خداوند كه سرچشمه كل آفرينش است سرچشمه‏مى‏گيرد .پس تعاليم عيسى در اصل چيزى جز تجربه عشق و قدرت آن نبود.تفسيرهاى او درباره‏شريعت نيز همچون معجزاتش در شفاى بيماران و بيرون راندن ارواح خبيث از روان جن زدگان،از عشق او نشأت مى‏گرفت.
محققان معاصر به ما مى‏گويند كه در تعاليم دينى، شكل و محتوا از يكديگر جدا نيستند وجا دارد همين گفته را درباره تعاليم عيسى نيز صادق بدانيم.وى تعاليم خود درباره پادشاهى‏خداوند و فرمان دو وجهى عشق را غالبا به شكل مثل بيان مى‏كرد.عيسى از طريق داستانهايى‏ملموس و پر معنى (مانند داستان سامرى نيكو سرشت) مى‏كوشيد كارى كند كه شنوندگانش‏تصورات ديرينه خود را كنار بگذارند و دريابند كه حكومت خدا موهبتى است از هر حيث نيكو.در سنن دينى ديگر نيز به نظاير اين گونه تعليم از طريق مثل بر مى‏خوريم (مثلا در «كوان» هاى (17) ذن بوديستها) .در اين زمينه، ذن بوديستها همان هدف عيسى را دنبال مى‏كنند. (18) خدايا بودا ـ ذات تجربه غايى دينى، رازى است كه گفتار و ادراك معمولى از بر ملا كردن آن عاجز است.در نزد عيسى آن راز، غايت يا اشباع شور آفرين عشق الهى است.خداوند بسيار نيكوتر است ازآنچه بتوان تصور كرد، و بسيار بهتر از آنچه ما هستيم، چندان كه اگر بخواهيم به واقعيت الوهى‏پى ببريم بايد نخست ذهنمان را از همه مفروضات تنگ نظرانه پاك كنيم.
سرانجام زمامداران يهودى متقاعد شدند كه بايد عيسى را از ميان بردارند.به احتمال قوى‏دليل اين امر آن بود كه عيسى شالوده زندگانى دينى را از شريعت موسى به عشقى كه خودمالامال از آن بود تغيير داد.چه بسا خود او نيز حدس زده بود كه اين تغيير بنيانى به بهاى جان اوتمام خواهد شد، زيرا در انجيل يوحنا، باب 15، آيه 13، از قول او گفته مى‏شود كه وى اعتقادداشت عشقى بزرگتر از فدا كردن جان خويش در راه دوستان وجود ندارد.البته مسيحيان ويهوديان همواره در تفسيرهايشان راجع به اينكه عيسى جان خود را چگونه فدا كرد، با يكديگراختلاف نظر داشته‏اند.از نظر مسيحيان، تصليب عيسى مبين اوج عشق الهى و رضامندى‏خداوند براى تحمل مرگ به خاطر انسانهاست.اما از نظر يهوديان، تصليب او نشان دهنده نوعى‏خفت (مرگ به صورت يك بزهكار) و قساوتى مغاير با عشق الهى است.بدين ترتيب، اگربگوييم كه اصل قضيه در تفسير عيسى صليب است، چيزى بيش از يك جناس را بيان كرده‏ايم. (19)

مسيحيت به روايت پولس
اصل قضيه در تفسير پولس از عيسى يقينا صليب بود: «زيرا يهود آيتى مى‏خواهند و يونانيان‏طالب حكمت‏اند، ليكن ما به مسيح مصلوب وعظ مى‏كنيم كه يهود را لغزش و امتها را جهالت‏است، ليكن دعوت‏شدگان را ـ خواه يهود و خواه يونانى ـ مسيح قوت خدا و حكمت‏خداست.» (رساله اول پولس رسول به قرنتيان« [Corinthians]، »باب 1، آيات 22 الى 24) به زعم‏پولس، خداوند عمق گناهان انسان و عمق عشق الهى را بر روى صليب نشان داده بود.پدر بازنده كردن عيسى از ميان مردگان، آفرينشى جديد را آغاز كرده بود.نظم كهن آدم ابو البشر با مرگ‏به غايت و سرانجام خود رسيده بود.نظم جديد مسيح («آدم دوم») ساختارى نو به نژاد بشربخشيد.نافرمانى آدم ابو البشر به مرگ انجاميده بود، حال آنكه نافرمانى مسيح به حيات وجاودانگى و برخوردارى از رحمت الهى منتهى شد.بدين ترتيب، بنيان الهيات پولس مرگ ورستاخيز عيسى بود.همچون «گوئل»« ([goel] »«رستگارى بخش» شريعت خانوادگى يهود)،عيسى آن كسانى را كه گناه به بردگى كشانده بود، به دنياى ايمان باز خريد.در نتيجه، ابناى بشر ديگر مى‏توانستند از آزادى فرزندان خدا برخوردار شوند (رساله پولس رسول به روميان، باب 8،آيه 21) .
پولس كه ابتدا از جمله يهوديانى بود كه مسيحيان را مورد ايذا و اذيت قرار مى‏دادند، پس ازيك بار لقاى عيسى به مسيحيت گرويد و از آن پس تربيت فريسى و توان فوق العاده خود را درراه اشاعه مسيحيت به كار گرفت.وى با سفر به تمامى نواحى شرق مديترانه كليساهايى جديدتأسيس كرد و با تعديلى عمده، بند ناف كليساى مسيحى جديد را از يهوديت قطع كرد، به اين‏ترتيب كه ضمن مجاز دانستن گرويدن غير يهوديان به مسيحيت، اعلام كرد كه شريعت موسى‏هيچ التزامى براى آنان نخواهد داشت.پولس گفت كه آنان به ختنه يا رعايت احكام روزه يهوديان‏نيازى ندارند، زيرا خداوند در وجود مسيح دست به كارى تازه زده بود، رحمتى ايزدى كه شريعت‏موسى صرفا مقدمات آن را فراهم آورد.شريعت موسى در جاى خود مفيد بود، اما دست كم براى‏پيروان مسيح ديگر كنار گذاشته شده بود.خداوند به جاى آن شريعت، ارشاد درونى «روح القدس» و ارشاد بيرونى مقررات كليسا را قرار داده بود.
نامه‏هاى پولس نشان مى‏دهند كه كليساهاى نو بنيادى كه وى تأسيس كرد، در بدو امر همه‏ملازمات ايمان مسيحى را در نيافتند.غسل تعميد بر غوطه‏ور شدن در مرگ و رستاخيز مسيح‏دلالت مى‏كرد، به نحوى كه از آن پس انديشيدن به جاودانگى ناممكن بود، در حالى كه مسيحيان‏اوليه از قبيل قرنتيان، تسالونيكيان (Thessalonians) و غلاطيان كه پولس خطاب به آنان‏نامه‏هايى نوشت، همگى همچنان از بارهاى بدن رنج مى‏بردند.پولس آميزه‏اى عاقلانه ازقاطعيت و ترحم براى آنان بود.او با پيشبرد مدبرانه امور كليسا، اهميت و نفوذ مسيح را در ميان‏مردم گسترش داد.وى رسالات اوليه خود (مانند رساله‏اش خطاب به تسالونيكيان) را با اميد به‏بازگشت قريب الوقوع مسيح به رشته تحرير در آورد.در رسالاتى كه در ميانه عمر نوشت (يعنى‏در رسالاتش خطاب به فيليپيان« [Philippians] »، غلاطيان، قرنتيان و روميان)، تأكيد كرد كه روح‏مسيح كه همچنان باقى است بازگشت او را تضمين مى‏كند.واپسين رسالات پولس (خطاب به‏كولسيان« [Colossians] »و افسسيان« [Ephesians] »كه احتمالا به دست مريدان پولس نوشته‏شده‏اند)، تأملاتى درباره تعالى مسيح در كائنات و برنامه عظيم خداوند براى رستگارى بشرند.نمونه‏اى از بينش كمال يافته پولس را در رساله او به افسسيان، باب 1، آيات 3 الى 10 مى‏توان‏ديد :متبارك باد خدا و پدر خداوند ما عيسى مسيح كه ما را مبارك ساخت به هر بركت روحانى در جايهايى آسمانى در مسيح، چنانكه ما را پيش از بنياد عالم در او برگزيد تا در حضور او در محبت‏مقدس و بى‏عيب باشيم.ما را از قبل تعيين كرد تا او را پسر خوانده شويم به وساطت عيسى مسيح‏بر حسب خشنودى اراده خود، براى ستايش جلال فيض خود كه ما را به آن مستفيض گردانيد در آن‏حبيب.در وى به سبب خون او فديه يعنى آمرزش گناهان را به اندازه دولت فيض او يافته‏ايم كه آن‏را به ما به فراوانى عطا فرمود در هر حكمت و فطانت.زيرا سر اراده خود را به ما شناسانيدبر حسب خشنودى خود كه در خود عزم نموده بود براى انتظام كمال زمانها تا همه چيز را خواه‏آنچه در آسمان و خواه آنچه بر زمين است در مسيح جمع كند.
متألهى به نام جوزف فيتزماير مى‏نويسد: «مهمترين سهم پولس در الهيات مسيحى، وحدتى‏است كه او در كليسا بين آحاد مسيحيان به وجود آورد، وحدتى كه به زعم او از يگانه هدف‏برنامه خداوند براى نيل به رستگارى ناشى مى‏شود.» (20) تصوير ذهنى بزرگ در اين ديدگاه راجع‏به كليسا، «پيكر مسيح» است.همانند عيسى كه با باطنى كردن شريعت آن را به عشق به خدا و به‏همسايه تبديل كرد، در مسيحيت پولس گرايش برخى از فريسيان به باطنى كردن ميثاق تداوم‏يافت.خداوند از طريق مرگ و رستاخيز عيسى، مردمانى جديد آفريده و التزامى نو به وجودآورده بود.اين مردمان جديد «در مسيح» مى‏زيستند. (تعبير «در مسيح» ، مفهومى شبه مكانى بودكه پولس آن را مى‏پسنديد). از طريق غسل تعميد و شركت در آئينهاى مقدس كليسا، مؤمنان‏زندگانى واحدى همراه با مسيح مى‏داشتند.كودكى الوهى آنان مبتنى بر الگوى ارتباط مسيح باپدر بود.پدر به منظور تحقيق اين پيوند انداموار، مسيح را گسيل كرده بود.پدر، پسر وروح القدس پيكر مسيح را پروراندند تا خانواده الهى گسترش يابد.براى مثال، روح القدس دراعماق وجود مؤمنان حركت مى‏كند و با ناله‏هايى وصف ناپذير بر ايشان دعا مى‏كند. (رساله‏پولس رسول به روميان، باب 8، آيه 26)
بدين ترتيب مى‏بينيم كه يكى از آراى بنيادين مسيحيت به روايت پولس، تقدس كليساست.به اعتقاد پولس، پيروان كليسا با مسيح عقد ازدواج بسته‏اند (رساله پولس به افسسيان، باب 5،آيات 21 الى 33) و در شكوه و جلال او شريك‏اند.به يارى روح القدس، زندگى روزمره آنان‏مى‏تواند اين شكوه و جلال را بازتاباند.مؤمنان مى‏بايست بيش از هر چيز، نوعدوستى راارزشمند شمارند كه بزرگترين موهبت روح القدس است.آنان با دوست داشتن يكديگر به عنوان‏برادران و خواهرانى در وجود خدا، مى‏توانند درد و رنج زندگى در اين جهان را تحمل كنند وسزاوار اجراى اخروى شوند.در واقع، رستاخيز عيسى دليلى موجه براى ايمان به حيات مجددآنان پس از مرگ بود.به همين سبب، مسيحيتى كه پولس مروج آن بود، تلاشهاى مادى و مزيتهاى دنيوى را خوار مى‏شمرد و توجه «پيكر مسيح» را به اهدافى متعاليتر معطوف‏مى‏دانست.

 
< قبل
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.