|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
|
صفحه 2 از 3 تعاليم عيسى عيسى اعتقاد داشت كه پادشاهى خداوند اين امكان را به طور بالقوه براى همگان فراهم مىآوردتا از زندگى الوهى برخوردار شوند.در دوره و زمانه او، يهوديان بسيار اميدوار بودند كه خداوندسرانجام آنان را از يوغ بيگانگان رهايى خواهد بخشيد.آنها در مخيله رؤيا پردازشان همواره آزادىو عدالتى را مجسم مىكردند كه حكومت خداوند بر ايشان به ارمغان مىآورد.اين تصورات درباطن عيسى جاى گرفته بودند.وى به سبب حس صميميت با خداوند، مروج اين عقيده بود كههر كس به پدر او ايمان آورد مىتواند به همان حس صميميت نايل شود.آنچه عيسى براىاثبات رسالتش در اعلام كردن پادشاهى خداوند انجام مىداد (شفاى بيماران و معجزه)، از رابطهاو با پدرش سرچشمه مىگرفت.اين كارهاى عيسى، توجه مخاطبانش را از خود او به خاستگاهالوهى او معطوف مىكرد.از نظر او، شالوده سعادت انسان (خواه سعادت يك فرد و خواهسعادت جامعه)، رابطه صحيح با خداوند بود.البته اين از اعتقادات سنتى يهوديان بود، اماعيسى جنبه شخصى آن را مؤكد كرد.از آنجا كه طليعه حكومت خداوند آغاز شده بود (و گواه اينامر، تجربه و كارهاى عيسى بود)، اكنون سعادت انسان در گرو صميميتى عاشقانه با خدا بود.پيروان او مىبايست همچون كودكانى معصوم، از هر حيث خود را تحت حضانت خداوند قراردهند.در واقع، لفظ «ابا»« (Abba) »[«اى پدر»] كه عيسى به كار مىبرد، از جمله الفاظى است كهكودك نو پا براى اشاره به پدر خود بر زبان مىآورد و مىتوان آن را مترادف «بابا» يا «مامان»دانست .رابطه مؤمن با خداوند مىبايست تا اين حد خودمانى و صميمى باشد. دومين ركن تعاليم عيسى، عشق به همسايه بود. «شما» (13) تأكيد كرده بود كه يهوديانمىبايست از صميم دل به خداوند عشق بورزند و خاخامهاى همعصر عيسى در تعاليم خويشبر عشق به همسايه اصرار مىورزيدند.پس مىبينيم كه در هيچ يك از اين دو زمينه مهم، تعاليمعيسى كاملا هم بديع نبود.اما درست همان طور كه تعاليم او درباره عشق به خداوند مبتنى بررابطهاى صميمانهتر از «شما» بود، ايضا تعاليمش در باب عشق به همسايه نيز پرشور و هيجانتربود.در پاسخ به كسى كه پرسيده بود «همسايه من كيست؟» ، عيسى مثل «سامرى نيكو سرشت»را ذكر كرد (انجيل لوقا، باب 10، آيات 30 الى 37) (14) .اين مثل دلالت بر اين دارد كه همسايگى،تمايزهاى يهودى و سامرى، يا سنتى« (Orthodox) »و ملحد، و هموطن و بيگانه را بر نمىتابد. همان گونه پولس« [(Paul] »يكى از حواريون عيسى) بعدها دريافت، همسايگى از مرزهايىهمچون زن و مرد، يا غلام و آزاد فراتر مىرود (رساله پولس رسول به غلاطيان« [Galatians] »،باب 3، آيه 28) .پادشاهى خداوند و كليساى مسيح، تعاريف جديدى از همسايگى را مىطلبيد.مطابق تعريفى كه عيسى ارائه مىداد، هر انسان همنوع نيازمندى، سزاوار دوست داشته شدناست.به عبارت ديگر، هر انسان ديگرى كه به صورت خدا آفريده شده (15) ، استحقاق دارد كههمچون ما با او رفتار شود. دو اصلى كه فوقا بر شمرديم مبين عمق ساختار تعاليم عيسى هستند و همان گونه كه كارلرانر نشان داده است، هر دو با يكديگر همخوانى دارند. (16) شايد بتوان گفت در خور توجهترينجلوه اين وحدت، در انجيل متى (باب 25، آيه 40) به چشم مىخورد.در آن آيه مىخوانيم كهپادشاه (مظهر خداوند) خطاب به كسانى كه درباره زندگىشان به قضاوت نشسته است چنينمىگويد: «واقعا به شما مىگويم آنچه به يكى از اين برادران كوچكترين من كرديد [كارى نيك،مانند اطعام گرسنگان يا تأمين پوشاك مستضعفان]، به من كردهايد.» عين همين عقيده در رسالهاول يوحناى رسول، باب 3، آيه 17 بيان شده است: «ليكن كسى كه معيشت دنيوى دارد و برادرخود را محتاج ببيند و رحمت خود را از او باز دارد، چگونه محبت خدا در او ساكن است؟»عشقى كه عيسى به پدر خويش مىورزيد و عشقى كه عيسى از جانب پدرش در آنچه خود «روح» مىناميد حس مىكرد، مىبايست به صورت نيكوكارى در حق همنوعانش لبريز مىشد.بر عكس، عشقى كه هر كس نسبت به همنوعانش از خود بروز مىدهد، به رغم آنكه ممكن استعشق غريزى و ارتجالى به نظر آيد، از خداوند كه سرچشمه كل آفرينش است سرچشمهمىگيرد .پس تعاليم عيسى در اصل چيزى جز تجربه عشق و قدرت آن نبود.تفسيرهاى او دربارهشريعت نيز همچون معجزاتش در شفاى بيماران و بيرون راندن ارواح خبيث از روان جن زدگان،از عشق او نشأت مىگرفت. محققان معاصر به ما مىگويند كه در تعاليم دينى، شكل و محتوا از يكديگر جدا نيستند وجا دارد همين گفته را درباره تعاليم عيسى نيز صادق بدانيم.وى تعاليم خود درباره پادشاهىخداوند و فرمان دو وجهى عشق را غالبا به شكل مثل بيان مىكرد.عيسى از طريق داستانهايىملموس و پر معنى (مانند داستان سامرى نيكو سرشت) مىكوشيد كارى كند كه شنوندگانشتصورات ديرينه خود را كنار بگذارند و دريابند كه حكومت خدا موهبتى است از هر حيث نيكو.در سنن دينى ديگر نيز به نظاير اين گونه تعليم از طريق مثل بر مىخوريم (مثلا در «كوان» هاى (17) ذن بوديستها) .در اين زمينه، ذن بوديستها همان هدف عيسى را دنبال مىكنند. (18) خدايا بودا ـ ذات تجربه غايى دينى، رازى است كه گفتار و ادراك معمولى از بر ملا كردن آن عاجز است.در نزد عيسى آن راز، غايت يا اشباع شور آفرين عشق الهى است.خداوند بسيار نيكوتر است ازآنچه بتوان تصور كرد، و بسيار بهتر از آنچه ما هستيم، چندان كه اگر بخواهيم به واقعيت الوهىپى ببريم بايد نخست ذهنمان را از همه مفروضات تنگ نظرانه پاك كنيم. سرانجام زمامداران يهودى متقاعد شدند كه بايد عيسى را از ميان بردارند.به احتمال قوىدليل اين امر آن بود كه عيسى شالوده زندگانى دينى را از شريعت موسى به عشقى كه خودمالامال از آن بود تغيير داد.چه بسا خود او نيز حدس زده بود كه اين تغيير بنيانى به بهاى جان اوتمام خواهد شد، زيرا در انجيل يوحنا، باب 15، آيه 13، از قول او گفته مىشود كه وى اعتقادداشت عشقى بزرگتر از فدا كردن جان خويش در راه دوستان وجود ندارد.البته مسيحيان ويهوديان همواره در تفسيرهايشان راجع به اينكه عيسى جان خود را چگونه فدا كرد، با يكديگراختلاف نظر داشتهاند.از نظر مسيحيان، تصليب عيسى مبين اوج عشق الهى و رضامندىخداوند براى تحمل مرگ به خاطر انسانهاست.اما از نظر يهوديان، تصليب او نشان دهنده نوعىخفت (مرگ به صورت يك بزهكار) و قساوتى مغاير با عشق الهى است.بدين ترتيب، اگربگوييم كه اصل قضيه در تفسير عيسى صليب است، چيزى بيش از يك جناس را بيان كردهايم. (19)
مسيحيت به روايت پولس اصل قضيه در تفسير پولس از عيسى يقينا صليب بود: «زيرا يهود آيتى مىخواهند و يونانيانطالب حكمتاند، ليكن ما به مسيح مصلوب وعظ مىكنيم كه يهود را لغزش و امتها را جهالتاست، ليكن دعوتشدگان را ـ خواه يهود و خواه يونانى ـ مسيح قوت خدا و حكمتخداست.» (رساله اول پولس رسول به قرنتيان« [Corinthians]، »باب 1، آيات 22 الى 24) به زعمپولس، خداوند عمق گناهان انسان و عمق عشق الهى را بر روى صليب نشان داده بود.پدر بازنده كردن عيسى از ميان مردگان، آفرينشى جديد را آغاز كرده بود.نظم كهن آدم ابو البشر با مرگبه غايت و سرانجام خود رسيده بود.نظم جديد مسيح («آدم دوم») ساختارى نو به نژاد بشربخشيد.نافرمانى آدم ابو البشر به مرگ انجاميده بود، حال آنكه نافرمانى مسيح به حيات وجاودانگى و برخوردارى از رحمت الهى منتهى شد.بدين ترتيب، بنيان الهيات پولس مرگ ورستاخيز عيسى بود.همچون «گوئل»« ([goel] »«رستگارى بخش» شريعت خانوادگى يهود)،عيسى آن كسانى را كه گناه به بردگى كشانده بود، به دنياى ايمان باز خريد.در نتيجه، ابناى بشر ديگر مىتوانستند از آزادى فرزندان خدا برخوردار شوند (رساله پولس رسول به روميان، باب 8،آيه 21) . پولس كه ابتدا از جمله يهوديانى بود كه مسيحيان را مورد ايذا و اذيت قرار مىدادند، پس ازيك بار لقاى عيسى به مسيحيت گرويد و از آن پس تربيت فريسى و توان فوق العاده خود را درراه اشاعه مسيحيت به كار گرفت.وى با سفر به تمامى نواحى شرق مديترانه كليساهايى جديدتأسيس كرد و با تعديلى عمده، بند ناف كليساى مسيحى جديد را از يهوديت قطع كرد، به اينترتيب كه ضمن مجاز دانستن گرويدن غير يهوديان به مسيحيت، اعلام كرد كه شريعت موسىهيچ التزامى براى آنان نخواهد داشت.پولس گفت كه آنان به ختنه يا رعايت احكام روزه يهودياننيازى ندارند، زيرا خداوند در وجود مسيح دست به كارى تازه زده بود، رحمتى ايزدى كه شريعتموسى صرفا مقدمات آن را فراهم آورد.شريعت موسى در جاى خود مفيد بود، اما دست كم براىپيروان مسيح ديگر كنار گذاشته شده بود.خداوند به جاى آن شريعت، ارشاد درونى «روح القدس» و ارشاد بيرونى مقررات كليسا را قرار داده بود. نامههاى پولس نشان مىدهند كه كليساهاى نو بنيادى كه وى تأسيس كرد، در بدو امر همهملازمات ايمان مسيحى را در نيافتند.غسل تعميد بر غوطهور شدن در مرگ و رستاخيز مسيحدلالت مىكرد، به نحوى كه از آن پس انديشيدن به جاودانگى ناممكن بود، در حالى كه مسيحياناوليه از قبيل قرنتيان، تسالونيكيان (Thessalonians) و غلاطيان كه پولس خطاب به آناننامههايى نوشت، همگى همچنان از بارهاى بدن رنج مىبردند.پولس آميزهاى عاقلانه ازقاطعيت و ترحم براى آنان بود.او با پيشبرد مدبرانه امور كليسا، اهميت و نفوذ مسيح را در ميانمردم گسترش داد.وى رسالات اوليه خود (مانند رسالهاش خطاب به تسالونيكيان) را با اميد بهبازگشت قريب الوقوع مسيح به رشته تحرير در آورد.در رسالاتى كه در ميانه عمر نوشت (يعنىدر رسالاتش خطاب به فيليپيان« [Philippians] »، غلاطيان، قرنتيان و روميان)، تأكيد كرد كه روحمسيح كه همچنان باقى است بازگشت او را تضمين مىكند.واپسين رسالات پولس (خطاب بهكولسيان« [Colossians] »و افسسيان« [Ephesians] »كه احتمالا به دست مريدان پولس نوشتهشدهاند)، تأملاتى درباره تعالى مسيح در كائنات و برنامه عظيم خداوند براى رستگارى بشرند.نمونهاى از بينش كمال يافته پولس را در رساله او به افسسيان، باب 1، آيات 3 الى 10 مىتوانديد :متبارك باد خدا و پدر خداوند ما عيسى مسيح كه ما را مبارك ساخت به هر بركت روحانى در جايهايى آسمانى در مسيح، چنانكه ما را پيش از بنياد عالم در او برگزيد تا در حضور او در محبتمقدس و بىعيب باشيم.ما را از قبل تعيين كرد تا او را پسر خوانده شويم به وساطت عيسى مسيحبر حسب خشنودى اراده خود، براى ستايش جلال فيض خود كه ما را به آن مستفيض گردانيد در آنحبيب.در وى به سبب خون او فديه يعنى آمرزش گناهان را به اندازه دولت فيض او يافتهايم كه آنرا به ما به فراوانى عطا فرمود در هر حكمت و فطانت.زيرا سر اراده خود را به ما شناسانيدبر حسب خشنودى خود كه در خود عزم نموده بود براى انتظام كمال زمانها تا همه چيز را خواهآنچه در آسمان و خواه آنچه بر زمين است در مسيح جمع كند. متألهى به نام جوزف فيتزماير مىنويسد: «مهمترين سهم پولس در الهيات مسيحى، وحدتىاست كه او در كليسا بين آحاد مسيحيان به وجود آورد، وحدتى كه به زعم او از يگانه هدفبرنامه خداوند براى نيل به رستگارى ناشى مىشود.» (20) تصوير ذهنى بزرگ در اين ديدگاه راجعبه كليسا، «پيكر مسيح» است.همانند عيسى كه با باطنى كردن شريعت آن را به عشق به خدا و بههمسايه تبديل كرد، در مسيحيت پولس گرايش برخى از فريسيان به باطنى كردن ميثاق تداوميافت.خداوند از طريق مرگ و رستاخيز عيسى، مردمانى جديد آفريده و التزامى نو به وجودآورده بود.اين مردمان جديد «در مسيح» مىزيستند. (تعبير «در مسيح» ، مفهومى شبه مكانى بودكه پولس آن را مىپسنديد). از طريق غسل تعميد و شركت در آئينهاى مقدس كليسا، مؤمنانزندگانى واحدى همراه با مسيح مىداشتند.كودكى الوهى آنان مبتنى بر الگوى ارتباط مسيح باپدر بود.پدر به منظور تحقيق اين پيوند انداموار، مسيح را گسيل كرده بود.پدر، پسر وروح القدس پيكر مسيح را پروراندند تا خانواده الهى گسترش يابد.براى مثال، روح القدس دراعماق وجود مؤمنان حركت مىكند و با نالههايى وصف ناپذير بر ايشان دعا مىكند. (رسالهپولس رسول به روميان، باب 8، آيه 26) بدين ترتيب مىبينيم كه يكى از آراى بنيادين مسيحيت به روايت پولس، تقدس كليساست.به اعتقاد پولس، پيروان كليسا با مسيح عقد ازدواج بستهاند (رساله پولس به افسسيان، باب 5،آيات 21 الى 33) و در شكوه و جلال او شريكاند.به يارى روح القدس، زندگى روزمره آنانمىتواند اين شكوه و جلال را بازتاباند.مؤمنان مىبايست بيش از هر چيز، نوعدوستى راارزشمند شمارند كه بزرگترين موهبت روح القدس است.آنان با دوست داشتن يكديگر به عنوانبرادران و خواهرانى در وجود خدا، مىتوانند درد و رنج زندگى در اين جهان را تحمل كنند وسزاوار اجراى اخروى شوند.در واقع، رستاخيز عيسى دليلى موجه براى ايمان به حيات مجددآنان پس از مرگ بود.به همين سبب، مسيحيتى كه پولس مروج آن بود، تلاشهاى مادى و مزيتهاى دنيوى را خوار مىشمرد و توجه «پيكر مسيح» را به اهدافى متعاليتر معطوفمىدانست.
|