|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
|
صفحه 3 از 6
امكان رجعت از ديدگاه عقل پيش ار آنكه به دلائل قرآني و حديثي رجعت بپردازيم ، قبلاً امكان چنين پديده اي را از نظر فلسفي و علمي بررسي مي كنيم و آنگاه به سراغ قرآن مي رويم.
نخست بايد دانست كه مسأله رجعت به جهان مادي با مسأله حيات مجدد در روز رستاخيز كاملاً مشابهت دارد و رجعت و معاد دو پديده همگون هستند ، با اين تفاوت كه رجعت محدودتر بوده و قبل از قيامت به وقوع مي پيوندد ؛ اما در قيامت همه انسانها برانگيخته شده زندگي ابدي خود را آغاز مي كنند . بنابراين كساني كه امكان حيات مجدد را در روز رستاخيز پذيرفته اند ،بايد رجعت را كه زندگي دوباره در اين جهان است ممكن بدانند ؛ و از آنجا كه روي سخن ما با مسلمانان است و مسلمانان اعتقاد به معاد را از اصول شريعت خود مي دانند ، بناچار بايد امكان رجعت را نيز بپذيرند .
معاد از نظر يك فرد مسلمان معاد جسماني عنصري است ، يعني روح آدمي به همين بدن مادي عود مي كند . حال اگر چنين بازگشتي در آن مقطع زماني مقرون به اشكال و مانع نباشد ، طبعاً بازگشت آن به اين جهان قبل از قيامت نيز مقرون به اشكال نخواهد بود ؛ چرا كه امر محال در هيچ زماني انجام پذير نيست .
براي آنكه كمي گسترده تر سخن بگوئيم ، يادآور مي شويم كه انسان تنها از چند عنصر مادي تركيب نيافته ،بلكه حقيقت وجود او را جوهري مجرد به نام «روح » تشكيل مي دهد كه حيات وي به وجود همين روح بستگي داشته و همان است كه بعد از مرگ زنده مي ماند و در روز رستاخيز به بدن باز مي گردد . و جود روح مجرد و زنده بودن آن امري است كه مورد پذيرش همه فلاسفه الهي و پيرامون شرايع آسماني بوده از نظر دلائل عقلي و دريافتهاي فطري قابل قبول است و قرآن نيز در اين زمينه با صراحت سخن مي گويد . براهين اثبات وجود روح بيش از آن است كه در اينجا منعكس گردد ، ولي براي خواننده عزيز فقط يك دليل وجداني را مطرح مي كنيم و آن اينكه :
هر فردي از افراد انسان ، افعال و كارهاي خود را به خويش نسبت مي دهد و مي گويد : گفتم ، شنيدم ، ديدم و ... حرف «ميم» كه در آخر اين كلمات قرار گرفته همان واقعيت انسان است كه در زبان فارسي از آن به «من » تعبير مي كنند . آيا اين «من » همان بدن انسان است و انسان واقعيتي جز بدن ندارد ، و حقيقت زندگي جز آثار مادي بدن و واكنشهاي فيزيكي و شيميادي مغز و سلسله اعصاب چيز ديگري نيست ؟
به عبارت ديگر : ايا روح و روان جز بدن انساني و انعكاس ماده و خواص آن چيز ديگري نيست ؟ و با ابطال اين خواص و از ميان رفتن تأثيرات متقابل اجزاء بدن در يكديگر ، روح و روان انسان نيز باطل شده وحقيقتي از انسان جز يك مشت رگ ، و پوست و استخوان باقي نمي ماند ؟ طرفداران اين نظر از اصول «ماتريسم» الهام مي گيرند . در اين مكتب انسان به ماشيني مي ماند كه از ابزار و آلات مختلف تركيب يافته و تأثيرات متقابل اجزاء ماده نيروي تفكر و درك در او پديد آورده و با پراكندگي اجزاء آثار تفكر و حيات به كلي نابود مي شود .
در برابر اين نظر ، نظر ديگري است كه فلاسفه بزرگ جهان ، بويژه حكماي اسلامي با دلائل روشن آن را ثابت كرده و به اصالت وجود جوهري مستقل و اصيل كه واقعيت انسان بدان بستگي دارد و از ماده و آثار ماده مجرد و پيراسته است ، معتقد گرديده اند و بر وجود اين جوهر كه مبدأ حركت و احساس در حيوان وتدبر و انديشه در انسان است ؟ با دلائل فلسفي استدلال نموده اند . در ميان آن همه دلائل ، دليل روشني دارند كه چون جنبه همگاني دارد ، ما آن را نقل مي كنيم :
هر انساني ناخود آگاه اعضاء بدن و حتي خود بدن را به واقعيت ديگري به نام «من » نسبت مي دهد و مي گويد : دست من ، پاي من ، مغز من، قلب من و بدن من . يك چنين انتساب در حالت ناخودآگاه حاكي از آن است كه هر فردي خود را به واقعيت ديگري به نام «من » وابسته مي داند كه در پشت پرده شخصيت ظاهري و مادي او قرار گرفته است و همه كارها ، اعضاء و حتي بدن را به آن نسبت مي دهد19 ».
خداوند هنگامي كه چگونگي آفرينش انسان را بازگو مي كند ، از دميدن روح در وي ياد كرده به لحاظ ارج و عظمت اين پديده غير مادي ، آن را به خود نسبت مي دهد و مي فرمايد :
الذي احسن كل شي خلقه وبدا خلق الانسان من طين20 ... ، ثم سويه و نفخ فيه من روحه و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده21 .
آن كسي كه هر چه را آفريد ، نيكو قرار داد و آفرينش انسان را از خاك آغاز كرد ...، سپس او را هماهنگ نمود و از روح خويش در وي دميد ، و برا ي شما گوش و چشم وقلب قرار داد .
در هر صورت ، وجود روح مجرد از نظر همه مسلمانان ، قطعي و انكار ناپذير است و نيازي به ذكر دليل و برهان ندارد . بنابراين بر هيچكس پوشيده نيست كه آدمي با فرا رسيدن پيك اجل از ميان نمي رود . بلكه تنها ارتباط بدن وي با روح قطع شده حيات مادي از كالبد او رخت بر مي بندد . روح هرگز نمي ميرد ومرگ جز گسسته شدن پيوند روح از بدون چيز ديگري نيست ، و اين گسستگي تا روز رستاخيز ادامه دارد ودر آن هنگام كه خداي قادر قاهر همه آفريدگان را زنده مي كند ، بار ديگر اين روح به بدن بازگشته و جسم بيجان حيات دوباره مي يابد .
اينك مي گوئيم : با توجه به آنكه بين رجعت و معاد شباهت كامل وجود دارد و هر دو عبارت از بازگشت انسان به حيات مجدد و آفرينش نوين و به ديگر سخن پيوند مجدد روح با بدن مي باشند ؛ امكان رجعت اثبات مي گردد ، زيرا وقوع معاد امري است مسلم و پذيرفته شده .
تا اينجا امكان عقلي رجعت از ديدگاه يك فرد مسلمان كاملاً آشكار گشت . اكنون وقت آن رسيده است كه به دلايل قرآني و حديثي بپردازيم .
بازگشت به دنيا در امتهاي پيشين يكي از دلائل امكان رجعت ، بلكه يكي از دلائل وقوع آن ، وجود مواردي از بازگشت به دنيا در مراسم گذشته است كه قرآن برخي از آنها را بيان فرموده است . از اين آيات مي توان دريافت كه بازگشت مردگان به دنيا امري است ممكن و قابل قبول كه با سنت هاي الهي مخالفت ندارد. بديهي است كه هدف از آوردن اين آيات ، جز اثبات امكان بازگشت به جهان مادي و قوعآن در امتهاي پيشين چيز ديگري نيست . هر چند ميان رجعت نزد شيعه و بازگشت افرادي از امتهاي گذشته تفاوتهايي وجود دارد كه در احاديث مربوط به رجعت نقل شده است . به ديگر سخن : آياتي كه بازگشت افرادي از امتهاي گذشته را به دنيا اثبات مي كند ، گوياي آنست كه رجعت محال نيست و به صورت كم رنگ، در امتهاي پيشين وجود داشته است . بنابراين قائلين به رجعت ، سخن عجيب و غريبي نگفته اند . اكنون آن موارد از نظر خواننده عزيز مي گذرد :
1ـ زنده شدن گروهي از بني اسرائيل :
و اذ قلتم يا موسي لن نومن لك حتي نري الله جهره فاخذكم الصاعقه و انتم تنضرون ، ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون22.
و ( بياد آوريد ) آن زمان را كه گفتيد : اي موسي ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد تا آنكه خداوند يكتا را آشكارا ببينيم، پس صاعقه شما را در گرفت در حاليكه مي نگريستيد . سپس شما ا بعد از مرگتان بر انگيختيم ، شايد سپاسگزاري كنيد.
در اين آيات به داستان گروهي از پيروان حضرت موسي عليه السلام اشاره شده كه خواستار ديدار خدا بودند و چنين خواسته ناروائي سببب نزول عذاب بر آن گرديد وبه مرگ آنها انجاميد، ولي خداوند آنان را حيات دوباره بخشيد. مفسران معتقدند كه اين آيات درباره هفتاد نفر از آن قوم بني اسرائيل نازل شده است، همانان كه براي ميقات پروردگار برگزيده شدند و به سبب جهالت گرفتار عذاب گرديدند :
و اختار موسي سبعين رجلا لميقاتنا فلما اخذتهم الرجفه قال رب لوشئت اهلكتهم من قبل و اياي23.
موسي هفتاد نفر از مردان را براي ميقات ما برگزيد ، پس چون لرزش شديد آنان را در گرفت ، موسي عرضه داشت : پروردگارا اگر مي خواستي من و ايشان را پيش از اين هلاك مي كردي.
مي بينيم كه در آيه ياد شده به روشني ازمرگ و زنده شدن شماري ا ز انسانها گفتگو به ميان آمده است ، اما براي توضيح و اطمينان بيشتر گفتار برخي از مفسران را مي آوريم.
بيضاوي در تفسير «انوارالتنزيل» مي نويسد : « مقيد كردن كلمه «بعث» به كلمه «موت» از آن رو است كه انسان بعداز بيهوشي يا خواب برانگيخته مي شود (كه آن را بعثت مي گويند) و اينان هم در اثر صاعقه جان خود را از دست داده بودند24» .
زمخشري در «كشاف» مي نويسد : «صاعقه آنان را ميراندو اين مرگ يك شبانه روز به طول انجاميد25»
محمد بن جريرطبري به نقل از مفسران نخستين اسلام چون "سدي" مي گويد « صاعقه آنان را هلاك كرد، سپس برانگيخته شدند و به مقام پيامبري رسيدند26»
جلال الدين سيوطي در تفسير «الدرالمثنور» و تفسير «الجلالين» بر همين معني تاكيد ورزيده و برانگيختن بعد از صاعقه را به «زنده كردن » تعبير مي كند27.
ابن كثير معتقد است كه اين گروه در اثر صاعقه مردند، پس آنگاه خدا ايشان را زنده كرد تا به حيات خود ادامه دهند.28 فخر رازي نيز در تفسير كبير خود همين نظر را پذيرفته است29.
مفسران شيعه مانند شيخ طوسي در تبيان و شيخ سبرسي در مجمع البيان نيز بر همين عقيده اند، و بطور كلي تتبع در كتب تفسير گوياي آنست كه همه نويسندگان كتب تفسير همگام با مفسران نخستين قران مانند قتاده ، اكرمه ، سدي ، مجاهد و ابن عباس بر اين نظر اتفاق دارند كه هفتاد تن از افراد قوم بني ا سرائيل در اثر صاعقه اي آسماني جان خود را از دست دادند و خدا بر ايشان مرحمت فرموده براي دومين بار آنان را به دنيا باز گرداند.
در اين ميان تنها يكي از نگارندگان جديد را مي بينيم كه در كتاب تفسير خود به توجيه آيه پرداخته وبرخلاف همه صاحبنظران و پژوهشگران مطالبي را بيان داشته است. او مي نويسد:«مراد از برانگيختن در اين آيه گسترش نسل كساني است كه در اثر صاعقه مردند، چرا كه گمان مي رفت به سبب اين مرگ نسل ايشان نيز منقطع گردد، اما خداي يگانه بر آنان منت نهاد و بازماندگانشان را فزوني بخشيد تا شكر گزار نعمتهاي حق باشند و مانند پيشينيان خود ناسپاسي نكنند30.»
اين سخنان يك نوع تفسير به راي پيش نيست كه رسول گرامي همگان را از آن بازداشت، زيرا اين جمله را كه «ثم بعثنا كم من بعد موتكم31»به دست هر عرب زبان يا فرد آشنا به زبان عرب بدهيد، مي گويد مقصود آن زنده كردن پس از مرگ است ، و معنائي غير از اين به ذهن كسي خطور نمي كند، تنها اين مورد نيست كه اين جمله چنين مفادي دارد ، بلكه در قران موارد ديگري نيز ديده مي شود كه كلمه «بعث» همراه «موت» يا پس از آن ذكر شده است. حال آيا اين مفسر محترم حاضر است تمام اين آيات را به همين طريق تفسير و تاويل كند ؟
اينكه سه مورد از آيات ياد شده را مي آوريم :
و اقسموا بالله جهد ايمانهم لايبعث الله من يموت 32
و با تمام توان سوگند ياد كردندكه خدا مردگان را بر نمي انگيزد.
ب ـ درباره روز قيامت مي فرمايد :
و الموتي يبعثهم الله ثم اليه يرجعون33
خدا مردگان را بر مي انگيزد، سپس بسوي او باز گردانده مي شوند.
ج ـ و از زبان كافران حكايت مي كند :
و لئن قلت انكم مبعوثون من بعد الموت ليقولن الذين كفروا ان هذا الا سحر مبين.34
و هرگاه بگوئي كه شما بعد از مرگ برانگيخته مي شويد، آنانكه كفر ورزيدند خواهند گفت ، اين سخن را جز سحري آشكار نيست.
به راستي آيا با وجود اين آيات وآيات ديگر جائي براي توجيه نويسنده «المنار» باقي مي ماند و آيا او دليلي بر اين تاويل خود مي تواند ارائه دهد ؟
|