|
همه ی پرده ها کنار رفته اند |
|
|
|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
|
ساعتی بعد خورشيد از پس کوه ها بالا می آيد آقا ! و مردم خواب زده پلک باز می کنند بر روی روزی به نام شما. و تلخ تر از هر چه زهر اين است که جشنی بپا کنند وآتشی بيفروزند به نام شما و به کام ديگران.تو هم پلک باز می کنی بی شک ... اما نه ... پلکی که هرگز بسته نمی شود بازشدن ندارد.از جا بر ميخيزی . بسمت مشرق نگاه ميکنی و خورشيد با گردش چشمانت پديدار ميشود. بار ديگر پلک ميزنی و آفتاب به حول و قوه ی مژگانت آرام آرام بالا می آيد. در حالی که چشمش به روی توست و گوش به فرمان آهنگ لبانت... بار ديگر که پلک مفزنی سکون و سکوت هستی آرام به تلاطم در می آيد. کائناتی که همه در خواب بودند آهسته به خود می آيند و کش و قوسی به اندامشان ميدهند تا به پيشباز روزی ديگر بروند...پرنده ها ميزنند زير آواز ...اما پيش از آن همه يکصدا رو به سوی تو سلام ميکنندو به درگاه خدا تسبيح ميگويند که بار ديگر سر از خواب برداشتند . خوابی که ميتوانست ابدی باشد.
وقار قدمهايت که در کوچه های شهر جاری ميشود از هرم نفسهايت خانه های آدمکها تکانی به خود ميدهند و آدمکها را از خواب ميپرانند ... بی اختيار بيدار ميشوند و نمی دانند اگر مسافر هر روز کوچه ها نبود و بيداريشان را از خدا نميخواست هرگز سر از خواب گران بر نميداشتند. آقا ! شما چقدر صبر داريد؟ طا قتتان تا کجاست ؟ بيگمان آنقدر که کرانه هايش سر بر طاق نيلگون خداوندی بسايد و با صبر خدا برابری کند... آقا ! ما آدمها هيچ چيزمان درست نيست . آقا ! من ديگر آدم اين زندگی نفستم. نميدانم از کجا و کی اين درد به جانم افتاد . چه کسی اين آتش را به جانم ريخت و روز و شبم را يکی کرد . همين آتشی که يکسره روشن است و هيزمش را مردم جمع می آورند و تازه گاهی اوقات نفت هم به رويش می پاشند که زبانه هايش بلند و بلندتر شود ... همين آتشی که حتم دارم به فرمان خدا آمد تا مرا بسوزاند ... آقا ! من خسته شدم از بس چشم هايم چيزهايي را ديد که ديگران نمی بينند. از بس خواستم و نتوانستم مردم را ناديده بگيرم . از بس خودم جايی بودم و دلم در جاي ديگر پر ميکشيد و روحم در آن واحد در همه جا بود .از بس چشمانم چيزها را طور ديگر می بيند خسته شدم. آقا! مردم مرا دوست ندارند از بس بهشان گفتم : (( داريد غرق ميشويد. چرا کمک نمی گيريد ؟ چرا غريق نجات را صدا نمی زنيد؟ او منتظر است که لب تر کنيد تا بيايد دستتان را بگيرد... )) و آنها هی گفتند : (( ديوانه ! آبمان کجا بود که غرق شدنمان کجا باشد ...)) و هی گفتم : (( غريق نجات دلش خون است که می بيند با پای خودتان به اعماق می رويد و بر نمی گرديد...)) و هی گفتند: (( احمق! مگر کسی هست که جان ما برايش از خودمان عزيزتر باشد !... )) آقا ! من اين مردم را آزموده ام . نامتان را فقط می دانند .اصلا زندگی شان همه " نام" است. نامهای بی نشان ... نامهايی که حتی به زبان هم نمی آيند چه برسد به دل... آقا ! ... الان مدتهاست که فقط من مردم را می بينم و ديده نمی شوم . مدت هاست ناديده گرفته می شوم. مدت هاست هميشه پشت پنجره ام و مردم را در خانه هايشان از پشت پرده های ضخيم هم حتی می بينم که در خوابند ... حتی بيدار که می شوند باز هم خوابند... آقا ! چرا پرده هايشان اينقدر ضخيم است ؟مگر نور آفتاب بد است ؟ راستی چرا چشمان من از پشت پرده ها هم مردم را می بيند؟ راستی نکند همه ی پرده ها کنار رفته اند ؟ آقا الان چند روز است رو به قبله افتاده ام . از بس مردم را ديده ام دارم می ميرم. از بس ديدمشان در غرق شدن . در فراموشی ... آقا ! راستی چرا مردم نمی فهمند که دست چه کسی صبح ها خورشيد را از پس کوه ها بيرون مياورد و شب ها آرام پشت کوه ها پنهانش می کند ؟ ... چرا نمی فهمند اگر نفسشان می آيد و می رود و تاخير نمی کند از نفس های کسی ست که برای آنها نفس می کشد؟... آقا ! راستی نفس من ديگر دارد تاخير می کند . بالاخره دعايم دارد مستجاب می شود... چقدر دعا کردم نفسم را بگيريد ء چشمانم را ببنديد ... آقا ! الان که دارم کورسوی آخر را می زنم حداقل بياييد و نفس نفس زدنم را ببينيد . دلم خوش می شود به صدای قدم هايتان. آقا ! شما که اين طور مرا خواستيد دست کم بياييد و جنازه ام را ببينيد که از شوق شما رو به قبله لبخند می زنم و خوشحالم که ديگراز اين همه پرده و بی پردگی و بی پروايی خلاص می شوم . سلام آقا ! شرمسارم که يارای بلند شدن ندارم ... ... انگار حضرت ملک الموت دارند در می زنند ...شرمنده ام ... ! شما چرا دررا باز کرديد ؟!! ... آقا ! اجازه بدهيد جانم را بگيرد ... اشهد ان لا اله ... سودابه مهيجی
|