|
۰۴ خرداد ۱۳۸۵ |
نوشته شده توسط : HABIBALHOSAIN به نام حق به نام او، به قول دوستي، اول او، آخر او، يا هو و با درود به حبيبش محمد (ص) آنگاه كه بر قرب اوست احمد است و مردم كه در قرب اويند، محمد و آل او كه دوستانند براي خدا و علي مرتضي آن لطافت و معناي اين رفاقت ها. نغمه كه بر گوش نشيند و نام الله آيد، در الف، آن قد و بالا ميتوان ديد كه چه مهربان و با طمانينه ايستاده و مينگرد تا دل ببرد و آنگاه كه دل برد بر جان نشيند و اين الف قامت خود در دو پرده پنهان كند، الف آن، الف الست است كه اوست، دو لامش آن است كه در دو روز خلق كرد و هايش، هاي هدايت.
در دو روز خلق كرد و هدايت كرد يا بهتر بگويم، زيباروي من، جميل من كه چنين آوارگي داده، الف قامت الست است كه خود معرَف ميكند دو لام و هـ را از براي خود، كه الف قامت من لا زمان و لا مكان است و نامش هوست.(وحده لا اله الا هو) دلبر من نازكانه ميبرد دل، اگر بخواهد كه مي زند زخمه بر دل تا تو به نوا درآيي، آن نوايي كه بهترين آهنگ براي فرشتگان است، آنگاه كه يار من بخواهد فرشتگان سرمست كند بر دل عاشق ميزند تا عاشق به صدا درآيد و ناله كند كه اين ناله، فرشتگان را سرمست كند، به سماع درآيند تا كار راست كنند، مويه هاي غريبانه دلشدگان كه شنيده كه براي ملكوتيان همه خوش آهنگي است و اشك غريبانهاش باده بزم آنان. نازنين من، دوست من، الله، كه با الفش خودنمايي كرد با لام اولش دنيايم گرفت، با لام دومش مرا گرفت تا كه خود را، در هاي، هو، نشان دهد كه بگويد نظرم با توست. من چه كنم آنگاه كه رحمان خوانمش، طپش قلب خويش بينم، تنفس خويش بينم، رحيم كه خوانمش طمانينه دل بينم، غفار كه خوانم شادم، قهار بخوانم از چشم نازكياش پريشانم، به منان صدايش زنم لطفش به منت پذيرم، امان خوانمش احساس امنيت دارم، امينش كه گويم راز دلم را امانت دار است، ستار كه فريادش زنم عيوبم را پرده كشد، يار من اين چنين است. سلامش خوانم در سلامتم، مومنش كه خوانم ايمنم، مهيمنش فرياد كنم شاهد صادق است بر سوز دلم. اولش خوانم اول شيدايي، فراق را همه پيدايي، آخر كه فريادش زنم باز نهايت اشتياق من، ظاهرش بخوانم لطفش عيان است، باطن بخوانمش كرمش صادقانه است و در من مي جوشد، از ظاهر پيدا و در باطن غوغا. اعلي كه خوانمش به هيچي خود مي رسم، كبيرش خوانم چقدر صغيرم و آنگه منان كه گويد منت نهاده، اين صغير را در نظر آورده، حبيبش خوانم يا محبوب، دلم آرام گيرد كه جز او يار بي ريايي نيست، آنگاه است كه از درونم فرياد برآورد، بيا كه زخم ها را خريدارم و اشكها را مشتريم، گويمش چه ميدهي؟ لطيفانه گويد چه ميخواهي و من حقيرانه و شرمسار گويم آنچه تو خواهي. آري، الله يار است بي ريا، دلداري است زيبا، دلربايي است جميل، رفيقي است شفيق، دوستي است بي نياز از دوستي من، فياضي است ز بهر فيض رساندن و من در مقابل اين همه كرامت خجل، سر به زير دارم و او مهربانانه، سرم بلند كند، غم مخور كه من غياثم، كه من رئوفم، آنگه كه از سر شرمندگي اشكي به گونه نشيند با سر انگشت ارحم الراحميني پاك كند كه من ستارم، كه من واهبم دردي كه بر دلم نشيند ميداند، مهربانانه بگويد: ادعوني، گويم كه شرمم آيد، گويد كه بگو كه صداي تو خوش آهنگی است براي ملائك تا ملائك بدانند حكمت مرا در خلقت آدم و از نوايت به رقص درآيند و تكريم و تعظيم بر دل دوستان. اگر در خاك، كعبه قبله شماست، در آسمان، نزد ملائك دل دوستان كعبه فرشتگان است و فرشتگان هر گاه كه نماز گذارند به سوي دل دوستان گذارند كه اين دلها طينتشان در بيت المعمور است و بيت العتيق و ملائك بدان سو سجده كنند. الف قامت من الله كه لا اله الا الله الفش برده دل و دينم. به هر سو بنگرم در صداي وزش باد صدايش آيد بگوش، در زمزمه جويبار لطفش هويدا و در سبزي برگ درختان نشاطش پيدا كه الله زيباست و پر نشاط، بسيط است و لطيف، آنگاه به جاي به نماز ايستادن، ميدود عاشق به هر سوي. كه به هر سو بنگرد، كوه و در و دشت، نشان از قامت زيباي او بيند، كه الله همه لطف است و دوستي است كه در وفا كسي به او نرسد و در صفا بي بديل و مرگ بر آنان و حقارت بر آنان كه چنين صفايي نميبينند. هيچ خواندهاي صميمانه، الفش پنهان، پرده مكان برداشت، پرده زمان انداخت. نظر كرد و هدايت، مي داني از چه ميسوزم. آخر اي بيچاره قرب نشين بوديم، پياله كش بوديم، مستانه بوديم در هواي خوش الست، در ازل به ناز گذاشت خود را، چهره پنهان كرد در پس دو پرده لا و مرا ندا كرد لن تراني و اين حسرت در من هميشه ميجوشد كه اين لن تراني از سر ناز گفت، نه از تشري كه به موسي آمد، براي دلبردن بود كه اين عشق را به سرحد جنون بكشاند، بسوزاند به آتش هجران مبتلا كند كه اگر مست الستي، سوختن نداني، كه اگر غرابه كش ميخانهاي خماري نداري. آري به يكباره چهره پنهان كرد به فراق مبتلا كرد و هر دم به نوايي در تن اشتياق افزود واي از آن روز كه علي پيدا شد همه در او ديديم، دويديم و در كربلا يافتيمش و باز خود را در سامرا در سرداب پنهان كرد و باز مشتاقانه منتظريم كه شمهاي در اين خاك پرده بردارد تا به شكل اباصالحش ببينيم، در پيش قدمش سجده كنيم، لا اله الا الله را تاويل كند و دست مهر او از آستين برآيد، با خنده نمكين اباصالح جان بخشد به دل فسرده زخم خورده از هجران. آري الف قامت من خود را در پس دو پرده پنهان كرد و در هو نشست زين روست كه مجسم شد هو يا علي شد، بيهوده نيست كه عاشقان يا هو زنند. يا هو كه زدي دو لا گفتي به من و تن، لا به من و لا به تن. آنگاه قدش از پس پرده پيدا شود به دلربايي نشيند، به ناز نشيند، به مستي كشاند فارغ از هستي، از بندها رستن. زيباي من، مهربان من، كه هر دم ندا دهد من دوستم، تو نادوست نباش. من محب توام تو محب من باش. آنگاه كه محبوبت شدم زلف به كناري زنم، گوش چشمي نشان دهم كه تا ابد مست بيفتي، فارغ از آنچه هستي. مست كه شدي چشم دگر نشان دهم دل ببرم، عقل از سرت ببرم و آنگه به گل خندهاي از لبانت طراوت ريزم. آنگاه است كه از دو لبم صداي ارجعي بشنوي. ارجعي به برم، به آغوشم تا درمان كنم زخم هاي ساليان هجران كه من جبران كنم. درد دهم، درمان كنم. من خريدار اشك توام. من خريدار تنهايي توام، من شيفته شيدايي توام كه من دوست هميشه تو بودم و هستم. اين ندا كه بگوش آيد، واي كه نداي حسرت از دل و جانم به شكل آتش، به احساس پشيماني بسوزاند كه چرا غير تو دوستي گرفتم كه حسبنا الله و نعم الحبيب و نعم الرفيق و آنگاه است كه دگر اشك چشم نخشكد و دريا سازيم و با اشك از خاك تنت گل سازيم و او با دستش از اين گفل، آدم ديگر سازد نفخت ديگر كند، حياتي ديگر دهد و باز در بهشت درآيي، خلد برين كه دگر شيطان را بدانجا راهي نيست، آري. دگر به جاي اينكه بشنويم ربك الذي خلق از علق، بشنوي ربك الذي خلق از عشق و آنگاه تن خاكي بر خاك، عروجت آغاز شود تا سدره المنتهي، در بر دوست، كه دگر نه تن داري نه پوست و هر چه بيني اوست. آري لطفف الله است كه كريم است كه كرامت نه تنها به دادن دنياست، نه عطا كردن بهشت كه كريم از آن روست كه هر چه دارد بريزد به پاي دوست، به حرير محبت بپوشاند، تكيه زند بر پشتيهايي از نور رحمت و بنوشد از رحيق عزت و سلسبيل رحمت و زمزم كرامت, لولو و مرجان ميداني چيست؟ آنگاه كه الف ديدي با دو لام، من و تن, نهي كردي، در مقابل اين دو، لولو و مرجانت دهد لولو حكمت، مرجان عزت، و آنگه دو لام نصيبت شود, لا مكان و لا زمان و تو هميشه پايندهاي. الف قامت من لام اول حي است و لام دوم قيوم از حيات به بقا رسي، چون به بقا رسيدي در بر او باقي در كنار ساقي كه علي است . گويدم بس كن كه عشق در كلام نگنجد، با كلام اين قرب از خود مگير، راز دلربايي ما فاش نكن. هر كه رخ ما بخواهد در محمد ببيند و آل محمد. با درود بر محمد و آل او كه زيبايي معشوقند و دلربايي او و ما عاشق به اينان از دولت عشق و با درود بر بيبي دو عالم، لطف رحمت حق، لطافت زيبايي حق، زهراي اطهر و علي مرتضي همه كرامت او و درود بر اولياي حق كه محبينند و حق نيز محب آنان. والسلام |