|
۰۴ خرداد ۱۳۸۵ |
|
به نام حضرت حق، مدبر اول، مدبر معظم، عظيم با كرامت، كريم پر سخاوت، به نام مطلق، حضرت دوست كه هرگز در نيامد در پوست و درنيايد. همان است كه بود و خواهد بود. به نام بديعي كه بداعتش هر لحظه به كار است بدون آنكه تو بداني و اگر خوب بنگري، تو خود همان نيستي كه ديروز و امروز بودی و اين از حكمت اوست و قدرت او كه در پيدايي هستي و بسط جهان هستي، هر لحظه به شكلي و هر لحظه به فعلي كه تو در نمي يابي. پس به نام قادري كه قدرتش همه بر بسط است و كمال و اين تويي كه از سر كوچكي ميل به ثقل داري، چو كوچكي، دنياي كوچك را اوج آمال خويش دانسته، ورنه حقيقت هستي آنقدر عظيم است و اين عظمت، تو لايق آن، اگر از اين كوچكي به در آيي و پر پرواز بر انديشه خود دهي، انديشه را از خاك كه تن توست، برگيري و به ماسوي نظر نكني و همه هستي، نيستي بيني و در اين نيستي خود را زنده بيني و در حيات خويش خود را حق و در حقيقت خود، خود را قيوم.
پس به نام اويي كه حق است و از تو نظر به حق مي خواهد و اين حق را به تو داد در آنجايي كه ستايش بر خويشتن آورد «فتبارك الله احسن الخالقين». چون تو را لايق بزرگي ديد، ولي به شرطها و شروطها كه از دايره كوچك خود برون شوي و دل خويش را با قلب هستي كه ياسين است پيوند دهي، پس به نام تنها وفادار و تنها پايدار، پايداري كه همه مقيد اويند. با سلام و درود بر محمد مصطفي، خيرالانبياء، خيرالبشر، حبيب اله العالمين و بهانه خلقت جمال و با سلام و درود بر آل او كه اينان هر يك به كسوتي در صفتي، ولي همه از حقيقت واحد. با سلام و درود بر علي مرتضي، شه ملك لافتي، جلاليت حق و بروز تماميت حق و با درود و سلام بر بي بي دو عالم، زهراي اطهر، آنكه پيوند بين دو دست قهر و مهر است و باعث بروز جمال از جلال و جلاليت جميل. آنگاه كه هستي در بود و نبود خويش و در تاريك و روشن ايجاد بود؛ دوست نظر بر بروز خويش كرد تا خود را به خويش بنماياند، تا چهره خويش عيان بيند، دارالانوار تبديل شد. از دارالانوار، ملكوت به هستي و هر چه شد از اين انوار شد و اين انوار نبودند مگر جماليت حق و جلاليت او، در كسوت محمد و علي، نور واحد. در خاك كه شدند، با هم شدند؛ زيباترين بيان چنين بود، در تجليات ولايت اول اين دو تن يك نفر اين دو كه واحدند در سلسله انبياء با هم. در عربستان در آخرين بروز نبوت، هر دو در كنار هم مجسم و در اين تجسم متجسد، يكي محمد، يكی علي، شاهكار هستي كه بايست وارث حقيقت محمدي، علي باشد. آن علي اي كه در مكان حقيقت محمديه با محمد واحد بود و علي سّر حق و همين طور تا به ختم ولايت، حجت بن الحسن، او باز به تنهايي، حقيقت محمدي شد. دوست گه به شكل علي، گه به شكل محمد، به اباصالح كه رسيد باز هر دو يكي، كه اباصالح، بقيه الله است و بقيه الله يعني تماميت حقيقت محمديه در يك تن، يعني رسالت و امامت، يعني نبوت و وصايت هر دو در يك تن، از سويي او محمد است و از سويي دگر علي، كه اباصالح. چون چنين او تمامي انبياء و تمامي اوليا به تنهايي، كه او نه تنها ختم ولايت شد به ظاهر، ولي در حقيقت ختم رسل نيز باشد كه او ختم رسالت محمدي كند؛ سر حق آشكار كند و او آن پسندد كه خدايش پسندد، تا اينجا صحبت او بود و اينك صحبت زمانه ما. صحبت انسان ها، صحبت به قهقرا رفتن، انسان به سويي مي رود تا او بياييد، محمد آن زمان آمد كه تفرقه بود، و اينك دوست بيايد در همان زمان به رنگي متفاوت، همه جاهل در لباس دانش، همه متفرق در دل، هر چند به جمعيت يك شكل و بت سنگي شده شكل آدم. بتها متحرك، بتها فريبنده، از حالت سنگ به درآمده، زنده شده، چه در درون، چه در برون؛ محمد بت سنگي شكست؛ او بيايد بت متفكر بشكند، چرا كه نفوس آدمي هر يك بتي شد، چرا كه بتها عَلمي شد، به صورت ابزار شد و انسان اسير اين ابزار، هر آنچه كه اسير آنيم بت است؛ اگر اسير خود شدي تو بتي، اسير كس ديگر او هم بتي است. او كه بيايد كار محمدي كند، بشكند و در همان حال كار علوي كند، تيغ در پيكر ناكثين و قاسطين و مارقين زند؛ اينك اين هر سه لباس عوض كردند و هم لباس دين بر تن كردند و هم لباس فرهنگ. زماني، اين سه شناخته شد ولي اينك پنهان شده، او كه بيايد مي بيني كه دينداران ما اكثرا مارقين، زراندوزان ما قاسطين و حكومتهاي ما ناكثين كه شكسته اند پيمان الهي را، پيمان الست را و خود را رب مردم مي گويند و اينك او منتظر و نداي عاشقان همه بر فرض عجل علي ظهورك. گروهي اندك عاشق مانده كه جزء آن سه گروه نيست و به دين معشوق خويش است كه هر لحظه از تعداد عاشقان كاسته مي شود. درد گويه ايست به دوست سفر كرده. اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت جانم بسوختي و به دل دوست دارمت تو كه آمدي اميدي شدي بر دلهاي نگران، شوقي براي مشتاقان، شوري براي پاكبازان، تكه ناني براي سفره گرسنگان، پناهي براي جوانمردان، اميدي براي اميدواران، و آنگه كه دوباره عزم سفر كردي، ديدي چه گذشت و مي بينيم چه مي گذرد. تو كه رفتي عمامه محمد گم شد، ذوالفقار علي در نيام شد، خون حسين مضحكه يزيديان شد، تنهايي حسن فراموش شد، فدك زهرا دوباره غصب شد، دنيا پر از بيداد شد، بتها عَلم شد، دارالعلمها بسيار شد، مساجد زيبا شد، دارالحكومه ها قانون شد، و كتاب خدا متروك شد، باز همان قوم جاهل شديم و باز زمستان سرد جهالت آغاز شد، در غيبت صغراي خويش خزان بود و در اين سفر، زمستان. چون زمستان شد، برودت كفر پيدا شد، جمود افكار هويدا شد، چون جامد شد، شكستن اعتقاد آسان شد، حال تمامي افكار شكننده، دل ها متفرق و تو عجب سرگران و تو عجب پر تحمل. فرق من حقير با توي عظيم يك كلمه است آن هم صبر تو، صبر تو به اندازه صبر خداست، مگر نه كه از هر گوشه اي مي شنوي فغاني، دم بر نمي آوري، مي بيني چه آسان مي گذرد. از خلايق گله مند به خاطر ضعف در مقابل تكه ناني، از اغنيا متاثر به خاطر بخل و از حكومتها منزجر به خاطر ظلم، بيايي كه را رها كني؟ تو آن زمان ظاهر شوي كه ظالم نيز از ظلم به ستوه باشد و بخيل تشنه جود و گرسنگان تشنه سيري و همه احساس عظمت، هنر نكرده اي. تو بيايي، ولي در اين ميان جماعتي هستند فراموش شده، وارث عاشقان گذشته، مطمئنم اگر بيايي براي اكثرفهم نيست، براي قليلي است، آن هم منتظران عاشق، گرسنه تو را براي نان بخواهد كه به جويي بفروشد، عالم بخواهد كه علمش تاييد كني، زراندوز بخواهد كه تو را بخرد و ظالم بخواهد كه جلوه فروشد ولي عاشق هيچ كدام، كه تو بهار عاشقاني. لااقل بر عاشقان سرگراني مكن، اين را نيز نيك مي دانيم كه همه بازي تو با عده قليلي است كه خداوند در قرآن فرمود: «اكثرهم لايشعرون، لا يعقلون و لايعلمون»، پس بر اينان چه بيايي و چه نيايي زر و خاك يكي. پس وجود تو بر عاشقان است و معشوق با عاشق همه به ناز، تا كه پاك نسوزد تو نيايي بر سر بالينش، اين شيوه رندي و شهرآشوبي توست، هر چه بر ناز خود بيفزايي ما هم در عرض نياز كم نياوريم، تو در ناز مطلق، ما در عرض نياز، پس بيهوده با اين هجر با ما به بازي مپرداز، آخر ما پيروزيم چرا كه تو خواهي آمد. با سلام و درود بر محمد مصطفي مژده دهنده به آمدن مهدي و بر آل او، مناديان عدالت مهدي و با درود و سلام بر علي مرتضي زيباترين چهره اي كه باز در مهدي ببينند عاشقان علي و با سلام درود بر بي بي دو عالم، زهراي اطهر، تمامي لطف عدالت و با سلام و درود بر اولياي حق، اگر بر اين مقام رسيدند از دولت تحملشان بود بر ناز معشوق، هر چه او بيشتر ناز كرد اينان شيفته تر و با سلام و درود بر اباصالح المهدي هر چند بت شكن است ولي خود بت عاشقان است. والسلام.نوشته شده توسط : HABIBALHOSAIN
|