|
۰۳ خرداد ۱۳۸۵ |
|
همه عالم در ميم احمد پيدا، چو اين ميم برگيري احد ماند و احد كه اين احد آينه احد است يا بهتر چهره احد است در آينه الست، احمد آمد در الف جلاليت حق در حا و ميم و دال او جمال گرفت و احمد شد، كه رحمتٌللعالمين شد كه امام رحمت شد، به خاك اندر شد و محمد شد. هر چه هست از حقيقت است، حقيقت محمديه كه محمد از حقيقت حق است و هستي از حقيقت محمد، زين روست كه به استعاره گفتهاند ز احمد تا احد يك ميم فرق است جهاني اندرين يك ميم غرق است كه حقيقت محمد از حق و حقيقت خلق از محمد.
به نام حضرت حق. به نام حضرت دوست و به نام حم، كه اوست حميد و مجيد و اوست حفيظ و مفعز و به نام او كه حسيب است و مؤمن كه اوست احد و به نام دوستي كه در جمال احد و در جلال فرد و اوست باعث و احد و خود حاكم، پس به نام حاكم معين، حاكمي كه استعانتش همه را فرا گرفته و حكومتش نيز. به نام داداري كه حي است و حياتش در قيوميت، اويي كه چون و چرايي بر او نيست و اوست بر همه محيط. پس به نام حم، حي محيط كه خود حي است و هر چه هست در تقيد او و او مطلق. پس به نام اول و اويي كه هميشه اول است، لا هو الا هو الحي المحيط. با سلام و درود بر محمد مصطفي، خيرالانبيا، ختم رسل و حبيب حضرت حق و آل او كه اينان همه نجابت محمداند و پيام محمد و همه رهروان و گوياي مرام محمد. با سلام و درود بر علي مرتضي كه با محمد واحدند، با هم اند، علي حبيب محمد و محمد حبيب علي و با سلام و درود بر بيبي دو عالم زهراي اطهر، نجابت اين حفب، چه ما بين احد و احمد، چه بين محمد و علي. آن زمان كه دوست در مقام خويش در الست در مسند جلاليت خود، به خود خروشيد و آنجا در آينه الست خود را ديد، رقمي زد به انوار، نوري پديدار و از اين نور، دو نور پديد آمد، چو پديدار شد نور واحد ولايت تامه و آن دو نور، رسالت و در كنارش امامت، آغاز نبوت، شروع ولايت هر دو يكي. در اين آينه حق جمال خويش ديد، جلالش در پس پرده پنهان، چو به جمال پيدا از اين نور، هستي خلق كه خود محمد فرمود: يا علي من و تو نور واحدي بوديم كه اول شديم، بعد همه از ما خلق و آنچه كه اول پيدا شد در جمال، حقيقت محمديه بود و هر چه بنا شد از اين شد که هنوز هيچ نبود، احد بود. احد بود كه به دنبال حمد بود، آنگاه كه خود حامد خويش شد هستي در ميم احمد پيدا زين رو الف او شد، حمد بنا شد، محمد شد، به آسمان احمد شد، كه فرق ميان احد و احمد پيچش اوست از جلال به جمال كه همه عالم شد. همه عالم در ميم احمد پيدا، چو اين ميم برگيري احد ماند و احد كه اين احد آينه احد است يا بهتر چهرة احد است در آينه الست، احمد آمد در الف جلاليت حق در حا و ميم و دال او جمال گرفت و احمد شد، كه رحمتٌ للعالمين شد كه امام رحمت شد، به خاك اندر شد و محمد شد. هر چه هست از حقيقت است، حقيقت محمديه كه محمد از حقيقت حق است و هستي از حقيقت محمد، زين روست كه به استعاره گفتهاند ز احمد تا احد يك ميم فرق است جهاني اندرين يك ميم غرق است كه حقيقت محمد از حق و حقيقت خلق از محمد. رنگي نبود، حق اراده كرد نوري شد كه محمد شد و او تابيد بر آينه، انوار پديدار كه هر چه هست از نور محمد است. هستي علم شد، چو هستي علم شد صاحبي بايد، كه انسان كامل شد و انسان كامل از ازل بر هستي حاكم شد كه محمد بود كه محمد قلب اين هستي شد كه ياسين شد، همه چيز خلق شد براي محمد، هستي را. عالم اكبر را قلبي است به نام محمد؛ عالم كتاب مبين است و قرآن كتاب صغير. در كتاب صغير ياسين قلب كتاب است كه محمد است و در كتاب مبين احمد است قلب اين هستي كه اوست تپنده در عروق هستي و او پاينده است چون دوست ميخواهد چون اگر احمد نباشد، كتاب مبين نيست و مطمئناً قرآن نيز بيياسين كامل نيست. خود دوست فرمود به محمد، احمد بي ميم و عرب بي عين كه اين اجازت از دوست گرفت براي بيان و خود فرمود: حضرت حق پرورش داد ما را و ما پرورندة عالميم و خلايق؛ پس از ما بخواهيد. آنگاه كار رسيد به هدايت خلق به رسالت. بعد از اين، ولايت دو شدند، نبوت آمد و ولايت. محمد فرمود: آدم در آب و گل بود كه من نبي بودم و علي فرمود: آدم در آب و گل بود كه من ولي بودم و اين دو با هم بودند تا در ختم رسالت؛ خاتمي بايد، چه بر رسالت چه بر ولايت و امامت، رسالت با محمد به پايان آمد و ولايت در معناي كلمه به علي، ولي تداوم در مهدي موعود. اگر از تاريخ بگوئيم خفلق و خوي محمد گفته شده، اجتماعش بيان شده، رسالتش بيان شد و غزواتش و بيست و سه سال پيامبريش از مبعث تا حجه الوداع و از كودكياش. ولي كمتر بيان شد كه محمد كفه بود كه مردم دنيا گفل محمد ديدند و كار محمد. عالمان علم محمد در امي بودنش، سياستمداران در سياستش، حاكمان در حكومتش، جهادگران در جهادش و همة مردم محمد را براي خود ديدند؛ اين بود هر كس محمد را به شكل خويش ديد و از براي دل خويش ديد. ولي حقيقتش چه بود كه حبيب شد؟ همه به اشتباه افتادند. محمد فرمود: انبياء فرزندان مناند، آدم محمد بود آنجا که صفي شد، نوح بود كه نبي بود و نجي شد، به هيبت ابراهيم خليل شد، به شكل موسي كليم و به صورت عيسي روحالله، چون به آخر و كمال درخشش رسيد و سايه نماند از او حبيب شد، كه حبيب برتر از روح الله شد، تا روح كامل نشود كسي حبيب نشود، حبيب آن است كه در حفب و مفحب و محبوب مشترك باشد؛ از الله ارادهاي برخواست و روح الله شد، ولي حبيبي آنجاست كه محبوب مفحب را دوست دارد و مفحب محبوب را و در خدا دوئيت نيست، خدا به شكل مفحب است و محبوب، حبيب يعني دو تن يكي. عيسي روح الله، يعني گنجاندن چيزي در پيكرهاي و اين با مقام لايزالي حق يكي نيست ولي در محمد جمال خويش كامل كرد خفلق محمدي، خفلق الهي است. آنجا كه حق از سر مهر گويد رحمتٌ للعالمين، نه يك عالم كه هر چه هست از غيبت و شهود از مفلك و ملكوت از فرش تا عرش رحمتي است و مطمئناً خداوند رحمان است. آنجا كه خداوند ميفرمايد: رحمت من فرا گرفته هر چه كه هست اين رحمت محمد است در كلام رحمتٌ للعالمين واي بر كوردلاني كه دريغ ميكنند صلواتي را آنجايي كه دوست در كتاب ميفرمايد: ان الله و ملائكه يصلون علي النبي يا ايها الذين آمنو صلوا عليه و سلّموا تسليما. ببين مقام محمد كه خدايش درود ميفرستد؛ آري در همين يك كلمه رحمتٌ العالمين، حضرت دادار همه چيز را گفت كه اسرار خداوند در زلف محمد پيدا و كعبهاش در خم ابروي او، عنايتش به چشماني، گوياي كلام او و زبانش، آري همين يك كلمه شان محمد ميرساند. گويند محمد سايه نداشت داني چرا؟ چرا كه آفتاب حقيقت به كمال خويش رسيد و سايه برداشت كه محمد خود سايهاي نداشت كه راه او شك و شبههاي نداشت. بيش از اين، پرده از چه بايد برداشت؟ فقط باز تكرار، خداوند فرمود: رحمتم فرا گرفته هر چيزي را و محمد رحمتٌ للعالمين است يعني آن که همه چيز را فرا گرفته، حال تفسير حبيب يعني اين، هم جنس با هم جنس كند پرواز و چون محبوب و مفحب به كسوت حبيب شد سايه نماند و نور حق همه در بي سايگي است. گفته شد از محمد و از سلالة او در مقام ولايي نور حقيقت ابا عبدالله جعفر صادق. محمد رحمت حق شد و علي رحيميت حق، چرا انديشه نميكنند در بسمالله الرحمن الرحيم كه بسم الله حقيقت محمد و حقيقت ولايت است آنگاه كه بر خاك نشستند محمد رحمان و رحمت شد و علي رحيم و رحيميت. هر آنكس كه مفسلم است با محمد است و دين محمد و آنكس كه به صراط است و خاص خدا به طريق علي، محمد بيانگر رحمت حق و جعفر صادق بالا برنده پرچم رحيميت حق در تشيع خويش، در ولايت علي با ولايت خويش، محمد بسم الله گفت و جعفر صادق از محمد و علي گفت و هر آنچه كه گفت يقيناً راست گفت كه ابا عبدالله بيانگر جلاليت حق كرد، چه از اول و چه آن امام مبين كه خواهد آمد، علي و محمد نور واحد بودند و جعفر صادق نيز يقيناً اينچنين. محمد از الله گفت و جعفر از علي و محمد و الله، كه محمد و علي چون نور واحدند، كامل بسم اللهاند و امام صادق از سلاله علي گوياي رحيميت حق و زيباست در جهالت عرب محمد به پا خواست و در تفرقه، علي زمام دار شد و امام جعفر صادق در اين نفاق حكومت مداران آن زمان با بيان تشيع خط بطلان بر هر دو گروه كشيد نه بني اميه نه بني عباس، راه فقط، راه محمد، كه راه محمد نيست مگر دعوت به علي، امامت و ولايت كه خاتمهاش به مهدي است كه او اگر از محمد گفت، از امام موعود نيز گفت؛ اگر قلب عاشق او نبود اگر عشق را مكتوب نميكرد يقيناً تشيع نبود كه او و پدرش بروز ولايتند. همان گونه كه حسن صبر ولايت، حسين خون ولايت، سجاد عبادت ولايت و امام محمد باقر شكافندة علوم ولايت و جعفر صادق بيان كننده صادق علم ولايت؛ آنگاه كه تشيع آشكار، امامت به بند كشيده تا به كنون؛ اگر محمد كتاب خدا آورد، جعفر صادق مفسر قرآن بود به ولايت و امامت و رحيم، خاصي است كه خواهد آمد. با سلام و درود بر محمد و آل او و علي مرتضي و با سلام و درود بر بيبي دو عالم كه محمد را ديدند و در علي محمد را و در جعفر صادق كتاب محمد را، كتاب حقيقت محمد. با سلام و درود بر اولياي حق كه از اين ديدار و وفاي به پيمان و يقين به باور خود، ولياند. با سلام و درود بر مرادم و عشقم كه اين هر دو را از او آموختم و با درود و سلام بر اباصالح المهدي، او كه بيايد يقيناً حبيبي است به كسوت ولايت.
والسلام نوشته شده توسط : HABIBALHOSAIN
|