|
۰۳ خرداد ۱۳۸۵ |
|
صفحه 1 از 2 گفتوگو با استاد مرحوم علياكبر غفاري
اشاره: مرحوم استاد علياكبر غفاري (1383-1303) را به حق ميتوان حلقة واسط نسل امروز با ميراث كهن و پرارزش شيعي دانست. او عمر پر بركت خود را صرف احيا و تحقيق منابع اصلي شيعه نمود و در دوران هشتاد سالة عمر خود موفق شد پنجاه عنوان كتاب را در زمينههاي مختلف فقهي، تفسير، روايت، تاريخ و عقايد مورد تحقيق و تصحيح قرار دهد كه تعداد مجلدات آنها بالغ بر 200 جلد است. مهمترين آثاري كه ايشان به تنهايي آنها را مورد تحقيق قرار دادهاند عبارتند از: الكافي، محمد بن يعقوب كليني) ؛ تهذيبالاحكام، شيخ طوسي؛ الاءستبصار، شيخ طوسي؛ من لا يحضرهالفقيه، شيخ صدوق؛ تحفالعقول، ابن شعبه حرّاني؛ جامعالمدارك، سيد احمد خوانساري؛ الخصال، شيخ صدوق؛ كمالالدين و تمامالنعمة، شيخ صدوق؛ الغيبة، محمد بن ابراهيم نعماني؛ إعلامالوري بأعلامالهدي، فضل بن حسن طبرسي و... . اما تعدادي از آثار كه ايشان با همكاري ديگران آنها را مورد تحقيق قرار دادهاند عبارتند از: شرحالكافي، ملا صالح مازندراني؛ تفسير منهجالصادقين، فتحالله كاشاني؛ توحيد، شيخ صدوق و... . او پس از عمري تلاش و فعاليت خستگيناپذير در راه گسترش معارف اهل بيت(ع) و فرهنگ شيعه در سن هشتاد سالگي طي سانحه تصادف رانندگي به ديدار معبود شتافت و حوزهها و دانشگاههاي كشورمان را از وجود خود محروم ساخت. به منظور بزرگداشت ياد و نام اين استاد فرزانه ـ كه تعداد قابل توجهي از كتابهاي مهدوي با تصحيح و تحقيق ايشان در اختيار همة منتظران موعود قرار گرفته است ـ مناسب ديديم كه در اين شماره گفتوگويي را كه در سال 1378 با ايشان انجام داده و پيش از اين در شماره 15 مجله موعود منتشر ساخته بوديم بار ديگر منتشر و تقديم خوانندگان عزيز كنيم. باشد كه اداي ديني نسبت به اين خادم بزرگ فرهنگ اهل بيت(ع) كرده باشيم. اما پيش از اين گفتوگو، خلاصة زندگينامه اين استاد فرزانه را از زبان خودشان با هم مرور ميكنيم:
بنده در سال 1303ش. در تهران در يك خانواده متوسط و مذهبي به دنيا آمدم و با تلاش مجدانه و قابل تقدير والده مرحومم كه عليرغم شرايط موجود اهتمام وافري در مورد سوادآموزي فرزندان خود داشت تحصيلات ابتدايي را به پايان رساندم. و حسب مرسوم خانوادههاي مذهبي آن روزگار به فراگيري قرائت قرآن و تجويد و احكام و مسايل مربوط به آن در محضر يكي از قراء معروف تهران(ره) پرداختم. و پس از تكميل اين مرحله با تشويق و راهنمايي آن مرحوم به تحصيل دروس مربوط به تفسير قرآن پرداختم و در جلسات درس فضلاي آن روزگار تهران كه مرتباً تشكيل ميشد شركت كردم و با اشتياق فراوان دروس تفسير قرآن را پيگيري مينمودم. بديهي است براي آشنايي و آگاهي از معاني قرآن و معارف اسلامي ابتدا بايد دروس حوزوي نظير فقه و اصول و كلام و ادبيات عرب و غيره را فرا ميگرفتم. لذا دروس «سطح» را نزديكي از فضلا و مدرسين مدرسه «خان مروي» در خارج از مدرسه تا پايان شرح لمعه تلمذ نموده، و براي شركت در درس تفسير مرحوم آيتالله اشراقي كه در قم تشكيل ميشد و عدهاي از فضلا نيز در آن شركت مينمودند به قم مشرف ميشدم... همزمان در جلساتي كه جهت تفسير قرآن در تهران توسط مرحوم ميرزا خليل كمرهاي(ره) تشكيل ميشد نيز مرتباً حضور مييافتم و از افاضات آن مرحوم بهره ميگرفتم. بالجمله از دوران جواني عطش دائم التزايد اينجانب به آگاهي و درك مفاهيم عميق و متعالي قرآني موجب شد كه پيوسته و در هر زمان و مكاني كه امكان بهره يافتن و آموختن آن كلام آسماني فراهم ميآمد شركت كنم و از آن بينصيب نمانم. لذا در درس مرحوم آيتالله آقا سيد كاظم گلپايگاني(ره) كه در تهران تشكيل ميشد تماماً شركت نموده؛ و بعون الله تعالي و حسن تأييده يك دوره كامل تفسير قرآن مجيد را از محضر پر فيض ايشان استفاده و بهره فراوان بردم. آن فقيد سعيد عالمي متقي و متواضع، خوش حافظه، پر مطالعه، ژرفنگر، فقيه و اديب و جامع الاطراف بود و علاوه بر آشنايي عميق با ادب فارسي و عربي؛ با زبان فرانسه نيز آشنا بود. و اما در خصوص كارهاي فرهنگي و استاداني كه با آنان محشور بودهام: ابتدا با استاد فقيد مرحوم سيد جلالالدين محدث افرموي آشنا شدم و اين آشنايي و همكاري نزديك با ايشان تا پايان عمر پر بركت آن مجتهد سعيد(ره) ادامه داشت. همچنين لازم است از استاد فاضل و نادره زمان و وحيد دوران دانشمند عظيمالشأن مرحوم علامه ميرزا ابوالحسن شعراني(ره) نام ببرم كه آشنايي و همكاري بسيار نزديك و ثمربخش و پر فايدهاي با ايشان داشتم. شيوه معظم له از پختگي زايدالوصف و بسيار محققانهاي برخوردار بود، كه تأثير آن در خدمات و آثار اينجانب از هر جهت ـ تحقيق، مقدمهنويسي، تعليم و غيره ـ آشكار است. علاوه بر آن با مرحوم علامه طباطبايي و علامه اميني(ره) نيز در تماس بودم و آشنايي نزديك و همكاري داشتم... . اما در اين مقدمه ميخواهم نكتهاي را مجملاً متذكر شوم، چرا و با چه انگيزهاي از دوران جواني به كار تنقيح و تعليق و تصحيح در زمينه علمالحديث و درايه و رجال پرداخته و هرگز احساس خستگي و ملال ننمودهام: بيترديد همه رشتههاي مختلف علوم هر كدام به گونهاي از كار بسط معرفت و پيشبرد انسانها به سوي كمال است؛ اما بايد توجه داشت كه فراگيري علوم و فنون و شاخههاي مختلف آن با وجود ارزش و اهميت انكارناپذيري كه دارند به تنهايي مقصود را حاصل نميكنند، بلكه به منزله ابزار و مفتاحي هستند در دست طالبان علم؛ و به همين جهت غالباً مشاهده ميكنيم كه دانشپژوهان علوم و معارف رسمي دانشگاهي و كتبي آن را به صورت تكليف و خالي از نشاط تلقي مينمايند. در حالي كه كساني كه به انگيزة جاذبه قوي و تأثير عميق و ايمان و اخلاص، مطلوب خود را مشتاقانه و با شيفتگي دنبال ميكنند و همان ابزار را به كار ميگيرند محصول كارشان مؤثرتر، دلنشينتر و كاراتر در تمام شئون زندگي فرهنگي و اجتماعي ايشان به چشم ميخورد. اينجانب از ابتداي جواني كه با كلام وحي و معاني و مفاهيم قرآن كريم آشنا شدم همواره ميكوشيدم كه به هر وسيلهاي مفاهيم آن را هر چه بيشتر و بهتر درك كنم ودر اين راه خستگي نميشناختم و با رسيدن به هر چشمهاي در اين طريق، احساس تشنگي افزونتري در روح خود براي رسيدن به سرچشمههاي زلالتر و بكرتر ميكردم و هر خدمتي را در اين راه ناكافي ميشمردم، و از خداوند متعال توفيق بيشتري درخواست مينمودم. و اين رويه را تا امروز كه در آستانه هشتاد سالگي هستم با عنايات خداوند تبارك و تعالي ادامه دادهام. به نظر من، علت و موجب تمام بدبختيهاي بشر، جهل است كه بايد از ميان برود تا نور وارد شود. الا´ن دنيا چند اسبه به دنبال خواستههاي خود ميتازد ولي ما كه در پي اهداف حق هستيم بسيار آرام و آهسته حركت ميكنيم. بايد به كارها سرعت بدهيم و امور را با جديّت دنبال كنيم. 1
يكي از كتابهايي كه حقيقتاً بايد گفت جنابعالي آن را احيا كردهايد كتاب معروف كمالالدين و تمامالنعمة شيخ صدوق است. با توجه به اينكه نسل امروز ما كمتر با كتابهاي اصلي كه در باب مهدويت نوشته شده آشنا هستند؛ لطفاً بفرماييد چه انگيزهاي باعث شد كه اين كتاب را براي تصحيح انتخاب كرديد و ويژگيهاي اين كتاب چيست؟ من چهار پنج تا بچه كوچك داشتم كه همسرم مريض شد اطباء گفتند سرطان است، اما به او نگفتند، به خواهرم گفته بودند، خوب ميدانيد كه وقتي كسي در سن چهل سالگي باشد و چهار، پنج تا بچه داشته باشد و يك نفر هم كه اينقدر به او كمك كرده باشد و حالا ابتلاء بيابد به اصطلاح خيلي برايش سنگين است، برادر همسرم طرف عبدالعظيم و ابنبابويه سكونت داشت. يك روز ايام عيد بود و ما بايد ميرفتيم ديدن آنها، همگي سوار ماشين شديم تا برويم ديدن برادرش من توي راه كه ميرفتيم بهشدت غمگين بودم و ذهنم متوجه ابنبابويه و حضرت صاحب(ع) بود و كتابهايي كه در اين موضوع نوشته شده است و نميدانم چطور شد كه يك مرتبه دعا كردم و گفتم: «خدايا! اگر مريضي زنم را شفا بدهي من همه همّ خودم را ميگذارم و يكي از كتابهايي كه مربوط به حضرت است و مورد علاقه ايشان است و مرحوم مجلسي اين كتاب را ارزشمندتر از كتابهاي ديگر ميداند، تصحيح كرده و چاپ ميكنم» و از حضرت صاحب هم تقاضاي من اين است كه حاجت مرا از خدا بخواهد تا برآورده شود اين را در دلم نيت كردم بدون اينكه بر زبان بياورم. يكي دو ماه گذشت. همسرم را مرتب پيش دكتر ميبردند و برميگرداندند. در يكي از اين روزها كه نتيجه يكي از آزمايشها را پيش دكتر برده بودند دكتر گفته بود «من اين جواب آزمايش را قبول ندارم. حتماً اشتباه شده ببريد به فلان آزمايشگاه». اين بار بردند آنجا اما باز هم جواب گرفتند كه هيچ موردي ندارد و اثري از سرطان نيست. خلاصه حالش بهتر شد و راه افتاد. من هم شروع كردم به تصحيح كمالالدين آن مقدار كه در امكانم بود. حدود 30 يا 35 سال پيش بود. وقتي كار تصحيح كتاب به پايان رسيد من تقريباً هيچ پولي براي چاپ آن نداشتم. يكي از دوستان كه كار آزاد داشت به من پيشنهاد كرد با ماشين او برويم شاه عبدالعظيم. زماني كه به ابنبابويه رسيديم ماشين را متوقف كرد و رفت براي زيارت. من هم در كنار در ايستادم در حالي كه كتاب در دستم بود فاتحهاي براي شيخ صدوق فرستادم و خطاب به او گفتم: «از خدا بخواه كه پولي برسد و من كتاب شما را چاپ كنم. من نذري كرده بودم كه ادا كردم اما الان در چاپش درماندهام.» پس از زيارت وقتي آمديم دوباره سوار ماشين شديم كه برويم زيارت حضرت عبدالعظيم. دوستم پرسيد با مرحوم صدوق خيلي حرف زدي. آنجا كه امامزاده نيست يك فاتحه كافي است. گفتم ايشان براي من بسيار والامقاماند. امامزادهها سيّداند اما ايشان از بزرگان و اركان عالم تشيع است. مبلّغ اخباري است كه از ائمه(ع) رسيده. درست است كه سيد نيست ولي مؤمن حقيقي است. او پرسيد: مگر شيخ صدوق چه كرده؟ گفتم كتابهايي نوشته كه من ميخواهم چاپ كنم ولي كار آساني نيست و هزينه دارد. گفت: من همة هزينهاش را پرداخت ميكنم و هنوز ما به حرم نرسيده بوديم كه گفت الان چكش را مينويسم فقط بگو چقدر؟ من چون حساب كردم كه يك حالت روحي بر او عارض شده و ممكن است فردا پشيمان شود گفتم به من قرض بده! گفت: هر كاري ميخواهي بكن و خلاصه پول را داد. هزينه چاپ كتاب 28هزار تومان شد. ولي روزي كه ميخواستيم كتاب را منتشر كنيم و صحاف پيغام داده بود كه كتابها آمادهاند و بياييد ببريد، حسب اتفاق به منزل شخصي دعوت داشتم كه از تجار بازار بود. كتاب را در دست من ديد و چون مرد باسوادي بود گفت: «چه كتاب خوبي است. همه اينها را به من بفروشيد تا من از ثلث اموال پدرم اينها را منتشر كنم». بالاخره آن قدر اصرار كرد كه همه را خريد و من طلب دوستي را كه از او قرض كرده بودم پرداخت كردم. همين قدر بگويم كه اين امور در نظام عالم در درجة اول است و خارج از نظام نيست. نيازي هم به ديدن اين و آن نيست؛ رو به خدا كه بكني كار درست ميشود.
|