|
۲۰ آذر ۱۳۸۲ |
م. انسانى
آن شب كه شب از صبح محشر تيره تر بود آن شب كه از آن مرغ شب هم بى خبر بود آن شب كه رخت غم به مه پوشيده بودند آن شب كه انجم هم سيه پوشيده بودند آن شب كه خون از دامن مهتاب مى ريخت اسما براى غسل زهرا آب مى ريخت طفلى گرفته دامن خود را به دندان تا ناله خود را كند در سينه زندان آن شب اميرالمومنين با اشك ديده مى شست تنها، پيكر پاك شهيده مى شست در تاريكى شب مخفيانه گه جاى ضرب سيلى و گه تازيانه صدبار از پا رفت و دست از خويشتن شست تا جان خود را در درون پيرهن شست خود در كفن پيچيد آن خونين بدن را خونين بدن نه، بلكه جان خويشتن را چشم از نگه، ناى از نوا، لب از سخن بست بگشود دست حسرت و بند كفن بست ناگه فتاد آن تير كوكب را نظاره برگرد ماه خويش، لرزان دو ستاره از بى كسى در بال هم سر بوده بودند گويى كنار جسم مادر مرده بودند داغ دل مولا دوباره گشت تازه ريحانه ها را خواند پاى آن جنازه كاى گوشه گيران شب غربت بياييد آخر وداع خويش با مادر نماييد! آن پر شكسته طايران از جا پريدند افتان و خيزان جانب مادر دويدند چون جان شيرين جسم او در بر گرفتند گل بوسه از آن لاله پرپر گرفتند يكباره از عمق كفن آهى برآمد با ناله بيرون دست هاى مادر آمد در قلب شب خورشيد خاموش مدينه بگذاشت روى هر دو ماهش را به سينه مى خواست بى تابى ز طفلان جان بگيرد مى رفت تا جان على پايان بگيرد ناگه ندا آمد: على بشتاب بشتاب! دو گوشوار عرش را درياب درياب! مگذار زهرا را چنين در بر بگيرند نگذار روى سينه مادر بميرند خيل ملك را رحمى از بهر خدا كن از پيكر مادر يتيمان را جدا كن ماهنامه موعود -شماره 38 |