|
۲۰ آذر ۱۳۸۲ |
(قسمت دوم) انجمن شعراى كلاسيك
س.الف
اشاره : در شماره قبل بخش اول گزارش قرنهاى انتظار از نظرتان گذشت. عطار، حافظ، شبسترى، ناصرخسرو، دقيقى، نظامى و خاقانى و خواجوى كرمانى. هر يك ابياتى را خواندند. آخرين بيت با حرف »ز« به پايان رسيد. توجه شما را به ادامه مشاعره جلب مى كنيم. شبسترى نخست پيشرفت علوم در عصر طلايى ظهور را يادآورى و سپس شعر خود را با حرف »ز« آغاز كرد: ز علمش خلق عالم، علم گيرند ز دينش مشركين هم دين پذيرند عطار كه خود پير بسيارى از شاعران معاصر و متأخر ديگر است در ميان مشاعره خواسته و ناخواسته به بهانه گشتنهاى خود اشاره كرد و گفت: در جهان بسيار پير و پيشواست همچو مهدى من نمى دانم كجاست؟ خاقانى - شاعر صبح - از نيايشهاى شبانه اش ياد كرد و با حرف »ت« خواند: تمنا مى كنم هر شب كه چون يابم وصال تو از اين خوشتر تمنايى نمى بينم، نمى بينم
صحبت شب و تمنا و وصال كه شد، جناب نظامى به ياد مراد طلبيدن خسرو از شيرين افتاد و براى شيرين ترين منتظر سرود: مرا عشق تو از افسر برآورد بسا كس را كه عشق از سر برآورد ناصرخسرو كه تا كنون سكوت كرده بود و تنها از شعرهاى قرائت شده لذت مى برد، به حاضران يادآورى كرد كه مستقيم تر به موضوع مشاعره بپردازند و سپس خود چنين خواند: دعوى همى كند كه نبى را خليفتم در خلق اين شگفت حديثى است بوالعجب شبسترى كه در گلشن راز خود سير مى كرد ادامه داد: بسى گفتند از عيسى و مهدى مجرد شو، تو هم عيساى مهدى خواجوى كرمانى اعتراف كرد كه نام حضرت هر كلامى را زيباترين مى كند و بيتى از شعر بلندش را كه با حرف »ى« شروع مى شد، خواند: ياربّ به حق مهدى هادى كه چرخ را باشد به آستانه مرفوعوش التجا... خاقانى كه كمى هم از تذكر ناصرخسرو دلخور شده بود، بر ديگران پيش دستى كرد و بلافاصله خواند: ايام بدعهدى كند، امروز تا كه دى كند كار هدى مهدى كند، دجال طغيان پرورد ناصرخسرو با بزرگ منشى لبخندى به خاقانى زد و ضمن تحسين او ادامه داد: دجال چيست؟ عالم و شب چشم كور اوست وين روز چشم روشن او هست بى ريب شبسترى كه از اغلب حاضران كم سن و سال تر بود چنين خواند: برو از علم مهدى بهره بر گير جوانمردى كن و بشنو از اين پير و همه جمع با صداى بلند به شبسترى جوان! خنديدند. حافظ به كمك دوستش شتافت و نگذاشت ماجرا ادامه پيدا كند. حال و هواى مجلس را عوض كرد و گفت: رواق منظر چشم من آشيانه تست كرم نما و فرود آ كه خانه، خانه تست در اين هنگام يكى از مستمعين به نزد دقيقى آمد و يادداشتى را به دست ايشان داد. دقيقى يادداشت را براى جمع قرائت كرد: شاعران بزرگوار! بيت زيباى حافظ عزيز ما را به ياد شعرى از فخرالدين عراقى انداخت: ز دو ديده خون فشانم، ز غمت شب جدايى چه كنم؟ كه هست اينها، گل باغ آشنايى! مژه ها و چشم يارم، به نظر چنان نمايد كه ميان سنبلستان چرد آهوى ختايى! در گلسفتانف چشمم ز چه رو هميشه بازست؟ به اميد آنكه شايد تو به چشم من درآيى سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟ كه شنيده ام ز گلها همه بوى بى وفايى به كدام مذهب ست اين؟ به كدام ملّت ست اين؟ كه كفشند عاشقى را، كه تو عاشقم چرايى؟ به طواف كعبه رفتم، به حرم رهم ندادند كه برون در چه كردى كه درون خانه آيى؟! در دير مى زدم من، كه يكى ز در درآمد كه: درآ! درآ »عراقى«! كه تو خود حريف مايى! ماهنامه موعود -شماره 38 |