spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
انتظارى كه به گل نشست چاپ پست الكترونيكي
۲۱ مهر ۱۳۸۲

اميرحسين انبارداران

انتظار سخت و كشنده اى بود، لحظه به لحظه هم بيشتر مى شد و وجودم را پر مى كرد، احساس خفگى و بى تابى آزارم مى داد، دلم مى خواست چشم مى گشودم و او مى آمد اما ....

هر روز همين وقتها مى رسيد، خورشيد كه وسط آسمان مى ايستاد، صداى اذان كه از ماذنه ها به شهر عطر مى پاشيد، مدرسه ها كه تعطيل مى شد، مدرسه ايها كه دسته دسته مى آمدند ... او هم مى آمد و انتظار هر روزه ام را پايان مى داد و من غرق در او مى شدم. دلبندم بود، پاره تنم بود، اميد و آرزويم بود.

نيامد. آفتاب هم خميد و چين برداشت، مثل قامت و پيشانى من، چشمهايم «دودو» مى زد و شورى اشك به لبهايم هم مى رسيد اما او از راه نرسيد. درد روى درد، انتظار روى انتظار و اضطراب، انگار قرار بود از پا در بيايم.

آستانه در را رها كردم و دويدم به خانه. در ميان سر در گمى انديشه به ذهنم رسيد كه بروم سراغ دوستانش، چادرم را به سر انداختم و هراسان زدم بيرون، مرغ سر كنده اى را مى مانستم كه نمى داند كدام سو برود، كشيده شدم به سوى خانه اى، هميشه با او مى آمد، ضجه زدم:

- فرشته از مدرسه آمده يا نه؟

مادر فرشته مثل من منتظر و بى تاب ناله سر داد:

- نه، من هم منتظرم!

هنوز اضطرابش را بدرستى مزمزه نكرده بودم كه صداى دختركش آبى بود بر آتش دل او و آتشى بر دل من.

فرشته به آغوش مادر پريد، انگار حسادتم شد، كشيدمش پايين و گويى او عامل نيامدن «ريحانه » است تند پرسيدم:

- ريحانه كو؟!

انگشت اشاره اش را به لب گزيد و سكوت كرد، اين بار پر خشم پرسيدم:

- گفتم ريحانه را نديدى؟!

دخترك انگار ترسيد، دو قدم به عقب برداشت و قامت كوچكش كوچكتر شد. «من و منى » كرد و مادرش را نگريست، از نگاه زن خواندم كه به دخترش التماس مى كند جواب مرا بدهد، او هم مثل من مادر بود ديگر! درد مادرى را مى دانست. دخترك نفس زنان و بريده بريده گفت:

- ريحانه ...

و ايستاد، انگار از گفتن شرم داشت، ناليدم:

- ريحانه چى؟! بگو ديگه!

كاش دخترك مى فهميد من يك مادرم، كاش مى دانست من هستم و همان يكدانه دختر، كاش مى دانست همان يكدانه دختر من كه تمام آرزويم بود عشقم ...

- همه كلاس اوليها آمدند يا فقط تو آمدى؟

انگار بار دل و انديشه دخترك كم شد كه گفت:

- همه آمدند، ريحانه هم آمد ...

چرخيد و نگاه به مادرش كرد در يك آن گفت:

- افتاد توى چاه.

و بعد هم به اشاره دست به بيرون خانه و راه مدرسه اشاره كرد.

مردم، توى دلم يك چيزى نيست شد. دنيا دور سرم چرخيد. ديوانه وار از خانه اى كه خبر به چاه افتادن دختركم را داده بودند بيرون دويدم به سوى مدرسه. در راه همه نگاهم مى كردند، چيزى نمى فهميدم، ديوانه بودم، دختركم در چاه افتاده بود.

رسيدم به انبوه آدمها، حلقه زده بودند، زدم به ميانشان و رفتم جلو، رسيدم به چاه، افتادم روى خاكها و نگاهم را دواندم به سياهيهاى چاه، ظلمات بود. دلم مى خواست بيفتم توى چاه. دستهايم را كشيدند و مرا به عقب بردند، ضجه زدم، خون گريستم و فرياد زدم:

- يا عباس! منم خواهر جوانت زينب! خودت رحم كن و ديگر چيزى نفهميدم.

نمى دانم خواب بود يا بيدارى. صورتم خنك شد، نگاهم به آسمان آبى بود و بر آفتاب خيره شد، نسيمى ملايم نوازشم داد، نگاهم را آوردم پايين، ريحانه - دختركم كه به چاه افتاده بود - نشسته بود روى پاهايم، سر و صورتش خاكى بود و موهايش آشفته.

دستم را به صورتش كشيدم، خودش بود، لبخندى خسته و دردآلود بر لب داشت، مردم اطرافمان حلقه زده بودند و نگاهمان مى كردند، دوباره دست كشيدم به صورت ريحانه، باورم نمى شد، بلندش كردم، ايستاد، سراپايش سالم بود، به آغوشش كشيدم، بوسه بارانش كردم، انگار از نبردى عظيم با امواج دريا رهيده و در پناه ساحل بودم.

اگر مادر هستيد خودتان را به جاى من بگذاريد، جوان باشى، يكدانه دختر شيرين زبان هم داشته باشى كه كلاس اولى است، ظهر از مدرسه نيايد و تو در انتظار و اضطراب غرق شوى، بعد هم خبر رسد كه به چاه افتاد، بيايى بالاى چاه و ... دخترك روى پاهايت بنشيند و مردم هم عشق تو را به دخترك ببينند، چه حالى پيدا مى كنى؟!

مردم بتدريج مى رفتند و اطرافمان خلوت مى شد كه شوهرم آمد، مرا و ريحانه را نگريست، دستهايم را گرفت و بلندم كرد، بعد هم ريحانه را در آغوش كشيد و بوسيد، عده اى هنوز مانده بودند و دلداريمان مى دادند، شوهرم هم راه افتاد كه برويم، ريحانه به يكباره بى تابى كرد، مى خواست از آغوش پدرش پايين بيايد، شوهرم او را زمين گذاشت و هر دو به او خيره شديم، ريحانه به اين سو آن سو نگاه مى كرد، لا به لاى جمعيت مى گشت، حيرانش شديم، دنبال چه كسى مى گشت؟ !

به سويش رفتم، انگشت به دهان گرفته بود، پرسيدم:

- دنبال كى مى گردى مادر؟

با نگاهى كنجكاو مرا نگريست و گفت:

- اون آقاهه كو؟!

سر در گم پرسيدم:

- كدوم آقاهه؟!

ريحانه بى توجه به من در حالى كه به سوى لبه چاه مى رفت گفت:

- همون آقاهه ديگه! همون كه تو فرستادى پيش من كه مواظبم باشه.

متعجب و حيران گفتم:

- من؟! من كه كسى رو نفرستادم.

ريحانه قيافه حق به جانبى گرفت و گلايه وار گفت:

- مامان درغگو! او آقاهه خودش گفت من رو مامانت فرستاده.

كلاف سر در گم انديشه ام لحظه به لحظه بيشتر به هم مى پيچيد، ريحانه از كسى حرف مى زد كه روح من هم از آن بى خبر بود، مردمى كه در حال رفتن بودند بر جا ميخكوب شدند، شوهرم به كنار ريحانه آمد و مثل بقيه محو او شد، نا و توان حرف زدن نداشتم، شوهرم حرف دلم را بر زبانش آورد و گفت:

- بابا جون! او آقاهه چه قيافه اى داشت؟

ريحانه به دستهاى خودش اشاره كرد و گفت:

- اون كه اومد پيش من خيلى خوشحال شدم، نشستم كنارش، چون خيلى مى ترسيدم باهاش حرف زدم، بهش گفتم آقا دست من رو بگير وببر بيرون، اون آقاهه گفت مامانت فقط به من گفته مواظبت باشم، اون كه مى دونست من دست ندارم. به دستهايش كه نگاه كردم ديدم دست نداره، دلم مى خواست بدونم او آقاهه كيه، بهش گفتم شما كى هستى، او آقا گفت: من عباسم، برادر زينب.

همه چشمها خيس بود و ....



ماهنامه موعود ـ شماره 10
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.