|
۰۱ مرداد ۱۳۸۲ |
اسماعيل شفيعي سروستاني
دير زماني است كه همه اقوام بر اثر غلبة سياست بر ساير مناسبات فردي و جمعي و به تبع آن نافذ شدن حكم سياستمداران بر همة امور فرهنگي و مادي مواجه با نوعي درهم ريختگي و آشفتگي در ميان معاملات و مناسبات هستند. شايد اين وضع به زماني برگردد كه تشكيلاتي با عنوان «دولت» داير مدار همة امور مفلكي و فرهنگي شد و چونان رازقي فعال مايشاء، همه مقدرات و مقدورات جغرافياي بزرگي از يك سرزمين را در كف خويش گرفت و شأني بالاتر از همه شؤون براي خود قايل شد؛ تا جايي كه امروزه همة شؤون و وظايف اهل تفكّر و فرهنگ و ادب را نيز از آن خود ساخته است. در اين مقال يك روي سخن به «شأن سياست» در نسبت با ساير شؤون برميگردد و يك روي ديگر به آنچه كه محصول اين وضع است.
نزد اهل حكمت و معرفت، شأن سياست دون شأن فرهنگ است چنانكه در تقسيمات حكمت نظري و عملي، «سياست مفدن» هم عرض و در كنار «تدبير منزل» آمده است. دو امري كه اگر در نسبت با حكمت نظري و اهل معرفت نباشند و نيرو از منبع فيض و عقل كلي دريافت نكنند باعث بروز تباهي و فساد در همة امور ميشوند. پوشيده نيست كه متفكران از منظري والا ناظر همة مناسبات مردم و واقف بر ارتباط ميان همة اجزاء و نسبت جملگي آنها با كل هستي و عالم غيبي و ملكوتياند. چنانكه انبيا با تمسك به وحي، به تدبير و تأمل در همة امور ملكي ميپرداختند و در رتبهاي پايينتر حكيماني چون افلاطون و فارابي بر آن بودند كه حاكمان بايد در زمرة حكيمان باشند تا معاش و معاد مردم روي به صلاح آرد.
امروزه به تبع غلبة فرهنگ و تمدن غربي و بسط انديشه ماكياولي رابطه و نسبت ميان ملك داران و اهل حكمت چنان گسسته است كه سياستمداران را با اهل معرفت كاري نيست و اهل معرفت نيز در خلوت خود پذيراي ميهمانان ملكداري نيستند. از اين موضوع در نظام نظري با عنوان «جدايي دين از سياست» ياد ميكنند. سياستمداران از مسند قدرت دربارة همه چيز و همه كس داد سخن ميدهند بيآنكه در ملكداري خود را محتاج كسب و درك «خرد سياسي» بدانند. برخي نويسندگان مزدبگير نيز اسباب مشتبه شدن امر را فراهم ميسازند.
اينان با نگارش مقالات و مطالب دست دوم سياسي، اجتماعي، اقتصادي، ادبي و... براي مردان سياست، چنين وانمود ميكنند كه اين سياستمدار است كه از مسند قدرت ميتواند براي همه چيز حد و مرز تعيين كند و آنگاه عموم مردم نيز متأثر از تبليغات پرسر و صدا، شأن سياست را اجلّ از همة شؤون فرض ميكنند. از همينجاست كه با گسست رابطة اهل تفكّر و فرهنگ و سياستمداران، ابتذال و لااباليگري و بيخردي در ميان جامعه جاري و ساري ميگردد و رابطه ميان عمل و نظر از هم ميگسلد. هيچكس خود را متعهد به آنچه ميگويد نميداند. چرا كه در واقع نميداند كه چه ميگويد. بههمانسان كه در ميدان عمل خود را مستغني از متفكران و اهل نظر ميپندارد و هر چه ميخواهد ميكند، بيآنكه كسي را ياراي تعرض به او باشد. از اينرو آشفتگي در ميان احوال و مناسبات راه مييابد و به تبع آن، بروز خسارات اخلاقي و مالي همه سطوح را در خود فرو ميبرد و جوامع را مستعد فساد و تباهي ميسازد. غرض از اين نوشتار تذكر اين معني است كه غفلت از «اهل نظر» و مردان «قبيلة فرهنگ» چگونه موجب بروز فساد در اركان حيات اجتماعي، اقتصادي و سياسي ميشود. و اين بيماري عصر حاضر در ميان همه اقوام و ملل است. ما هم كم و بيش گرفتار همين وضع هستيم. بروز و ظهور سياستمداران و احزاب سياسي نورسته، فقدان طرحهاي كلان حكومتي، مجادلات نفسگير سياسي، مسند نشيني جوانان خامف ره نرفته در امور مهم و سرنوشت ساز، جداافتادگي صاحبان قدرت از اهل تفكّر و معرفت و بالاخره بروز ناملايمات، تشويش و نوعي بيهويتي در ميان جوانان محصول همين وضع است. امان از روزي كه همة كساني كه مسبب اين وضع بودهاند بخواهند براي درمان اينهمه درد نيز دارو و درماني بيابند. آنگاه حال بيمار ديدني است.
دانستيم كه «سياست و ديانت» از هم منفك و جدا نيستند امّا ندانستيم كه پيش از هر امر سياست، نيازمند اتكاء تام به خرد و حكمت سياسي منشعب از تفكّر ديني است و چنانكه ندانستيم اگر مردم در مدرسه فرهنگ و ادب و دين آموخته نشوند و متأثر از معلمان حقيقي متذكر عالم معني نگردند در ميدان سياست همه چيز را تابع هواجس ميپندارند و خود را به هلاكت ميافكنند چنانكه نورستهها در مسند قدرت اموري چون فاضلاب و نان و آب را هم آلودة پندارهاي سياسي خويش ميسازند. و از بام تا شام هر رطب و يابسي را بههم ميبافند تا اغراض خويش را ثابت نمايند.
وقتي تفكّر از ميانه برميخيزد «اغراض» خود را مينماياند. به قول حافظ: «چون غرض آمد هنر پوشيده شد» آنچه بناي حيات قومي را در عرصة تاريخ قوام ميبخشد «فرهنگ و تفكّر» است. اگر اين بنا متزلزل شود، بناي سياست و ملكداري نيز بيبنياد ميشود.
وقتي شعر و موسيقي و معماري و شهرسازي و اقتصاد و ساير مناسبات و معاملات تابع هواجس سياسي شد؛ همه چيز از جايگاه خويش خارج ميشود؛ عالي جاي خويش را به داني ميدهد و فرهنگ و تفكّر تابع سياست ميشود.
ارديبهشت ماه هر سال براي يكي دو روز سخن از فرهنگ و انقلاب فرهنگي به ميان ميآيد و پس از آن در بقيه ايّام سال چنان به فراموشي سپرده ميشود كه گويي فرهنگ از هيچ جايگاه و رتبهاي در حيات اين ديار برخوردار نيست. از خانه فرهنگ و ادب اين سرزمين كالايي جز سياستزدگي صادر نميشود؛ زيرا متوليان امور فرهنگي قطبنماي خود را بر مدار سياستمداران تنظيم كردهاند.
آنچه كه امروزه به جاي «ملكداري مبتني بر تفكّر و فرهنگ» نشسته و بخوبي خود را مينمايد سياستزدگي و سياستبازي منفعلي است كه خود هادم فرهنگ است.
مباد روزي مصداق كسي باشيم كه بر سر شاخ بن ميبريد، بيگمان، نيازمند تجديد نظري جدّي دراينبارهايم؛ پيش از آنكه بيش از اين خانة فرهنگ و ديانت و اخلاق روي به ويراني آورد. والسلام سردبير
ماهنامه موعود شماره 25 |