|
۲۶ مرداد ۱۳۸۴ |
اي بهار قلبها
با تمام دل تو را انتظار ميكشم
بر خزان غصهها از بهار ميكشم
سبز ميكشم تو را اي بهار قلبها
بارها و بارها، چند بار ميكشم
غصهها زياد شد، قلبها چه زرد شد
رنجها از اين همه هجر يار ميكشم
هر كجا نشستهام، هر كجا كه بودهام
از نشانهات در اين سبزهزار ميكشم
حرف اول دلم، حرف آخر دلم
با تمام دل تو را انتظار ميكشم
سعيد سليماني
زيارتگه عشاق
در ازل تا كه خدا خشت و گل عالم زد
از علي در همه عالم به تجلّي دم زد
خانهاي ساخته شد با مدد ابراهيم
تا از آن خانه علي جلوه در اين عالم زد
شد زيارتگه عشاق ولادتگه او
قبلهگاهي كه كنون شوكت و شأن برهم زد
بسكه آن مرد دها از كرم و لطف و سخا
در جهان بشري بارقة اعظم زد
ز وفا اهل صفا خاص خدا خوانندش
از خدا نيست جدا آنكه دم از خاتم زد!
اول او بود كه ايمان به محمد آورد
بوسه بر لعل لب و شانة آن محرم زد
علي اخلاص عمل عرضه به جانانه نمود
مهر خود مهر نمود و به دل عالم زد
هر كه دارد سر سودايي او سرور ماست
او كه بر زخم دل دلشدگان مرهم زد
تا كه «پدرام» بود خاك در درگه او
خامه اينسان به هواداري آن اعلم زد
پدرام تويسركاني
بي حضور سبز تو
بهانه ميكند تو را
دلم براي درد خويش
براي حرفهاي تو
براي قلب سرد خويش
ز ياسها شنيدهام
حديث خوب بوي تو
دلم پر از جوانه شد
به يفمن خاك كوي تو
هزارمين شب است اين
دل فسرده گشتهام
سكوت غم گرفتهام
فغان و ناله ميزند
چه با كنايه ميزند:
كه بيحضور سبز تو
چه شنبهها؛
كه جمعه شد
چه جمعهها؛
كه شنبه شد
سعيد سليماني
|