spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
نامه‌اي از يك موعودي... چاپ پست الكترونيكي
۲۵ مرداد ۱۳۸۴


 

به نام خداوند بزرگ و مهربان
سلام بر موعوديان عزيز!
اين جانب، غلام آقا امام زمان(عج)، ... مربي قرآن دارالقرآن المهدي(عج) و سازمان تبليغات اسلامي شهرستان تالش هستم.
نشرية موعود را از طريق كتابخانة شهرمان تهيه مي‌كنم و با تمام وجودم، همة كلمات آن‌را با جان و دل مي‌خوانم. مطالب آن‌را از بس تكرار مي‌كنم كه شايد باورتان نشود امّا همة آن را از بَر مي‌شوم.
شيعة راه علي‌ام و عاشق آقا؛ راستش هروقت نام مبارك ايشان را مي‌شنوم، غوغايي در دلم ايجاد مي‌شود كه به زبان نمي‌شود آورد. نام مهدي موعود، با خود اشك چشمانم را به همراه دارد. درست است كه شهرمان از شما موعوديان دور است امّا باور كنيد لحظه لحظة افكارم در انتظار چاپ شمارة جديد موعود است.
مسابقة عيد ولايت نيز بهانه‌اي شد براي نامه نوشتن من و خدا را به خاطر اين فرصت شاكرم. دير زماني بود كه عاشق و دلباختة بي‌حد و اندازة جمكران بودم تا اينكه خدا خواست و من لياقت زيارت اين مسجد را پيدا كردم. نمي‌دانيد آن روز كه من به اتفاق يكي از دوستانم با مادر و خواهر بزرگترش به سمت جمكران در حركت بوديم من چه حالي داشتم، غم غربت و دوري از خانواده‌ام و آرزوي بودن يكي از آنها در آن لحظه در كنارم از يك طرف و شادي زيارت آقا در صحن مقدّس جمكران از طرف ديگر، در من احساسي به‌وجود آورده بود كه فقط اشك‌هايم مي‌توانستند شهادت دهند كه در من چه مي‌گذشت.
آن لحظه كه گنبد فيروزه‌ايش را ديدم، تمام عقده‌هاي چندين ساله‌ام شكست. باور كنيد ندانستم قدم‌هايم را چگونه برداشتم تا به دروازة مسجد رسيدم.
«آقاجان! به زيارتت آمده‌ام، با دلي پفر؛ آقاجان مهدي موعود! به تو محتاجم امّا نه مثل كساني كه خواهش‌هاي نفساني‌شان را گريه مي‌كنند و بخشش گناه را فرياد».
با خود، اين حرف‌ها را زمزمه مي‌كردم و به مسجد نزديك‌تر مي‌شدم. اما هرچه نياز داشتم، همه فراموشم شد. من بودم و يك دنيا دلواپسي كه نكند روزي آقا بيايد و مرا در خيل سپاهيان خودش جاي ندهد. امّا موعوديان مهربان، مي‌دانستم و حس مي‌كردم كه آقا هرلحظه در كنارم است. هنگام خواندن نماز زيارت آقا، بارها و بارها، بزرگواري آقا به چشمم مي‌آمد با هر انداختن دانة تسبيح، يك لغزش از لغزش‌هاي زندگي‌ام را توبه مي‌كردم و بعداز آن براي فرج آقا دعا مي‌كردم.
آري من بودم و يك دنيا حرف، چاه جمكران مرا ياد تنهايي‌هاي علي مي‌انداخت، دوست داشتم من هم در تنهايي‌هاي آقا شريك باشم، عريضة خود را با روباند سبزم مزين كرده و به چاه جمكران انداختم وقتي به اطرافم نگاه كردم ديدم شب شده و مادر دوستم به من اشاره كرد كه دير شده، بايد برويم. امّا خيلي‌ها آنجا، در حياط جمكران نشسته بودند. خانوادگي، زوج‌هاي جوان، من هم دوست داشتم حالا كه يك بار خدا قسمت من كرده لااقل شب را تا صبح مثل بقيه در حياط بنشينم و دعاي فرج بخوانم.
اما چه كنم كه من مجبور بودم كه با دوستم و مادرش و خواهرش به خانه‌شان برگرديم. ما رفتيم، اما دلم آنجا ماند. تا صبح در خانة دوستم، دور از نظر آنان گريستم.
از خدا خواستم كه به حق آقا، سال ديگر مرا با پدر يا مادرم يا كسي كه حرف مرا قبول كند، به زيارت آقا بطلبد.



ماهنامه موعود شماره 54


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.