|
۲۵ مرداد ۱۳۸۴ |
طهارت قلب
استاد داوود صمدي آملي
اشاره:
خداوند تبارك و تعالي در قرآن كريم فرموده است: «وسَقاهم ربّهم شراباً طهوراً».
و امام صادق(ع) راجع به آن فرمودند: «يعني آنان را از هرچيزي، جز الله، تطهير
ميسازد. چه آنكه هيچ پاك كنندهاي از آلودگي، جز خدا نيست». معارج انسان را
مدارجي بايد از فرش تا بطنان عرشف كشور وجود، تا به طهارت از فرش تا فوق عرش طي
گردد تا انسان، هم، انساني قرآني شود كه او را جز «مطهّرون»، مس ننمايند.
مراتب طهارت، به فناي در توحيد افعالي و صفاتي و ذاتي منتهي ميشود و موجب نيل به
تجلي اسمائي و صفاتي ميگردد و نهايت مرتبة طهارت همين است كه از لسان مبارك سلالة
نبوت، صادق آل محمد(ع) دريافتي كه مسحهاي از علم الهي و قبسي از نور مشكات رسالت و
نفخهاي از شميم رياض امامت است.
در دو بخش نخست، بيان شد كه طهارت، حاوي دو معناست؛ معناي ظاهري و معناي باطني، و
ذيل آن به برخي از اوصاف و آثار طهارت باطن پرداخته شد. در ادامة شرح مراتب طهارت،
در اين قسمت، طهارت قلب، تقديم خوانندگان محترم ميگردد.
اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: «قلوب العباد الطّاهرة مواضع نظرالله سبحانه فمن طهّر
قلبه نظرالله إليه...»1.
ضمناً، از اشكالي كه در صفحهآرايي قسمت نخست پيش آمد. و باعث انتقال پايان مطلب به
سوتيتر گرديد، و نيز از درج شمارة سوم براي قسمت دوم از خوانندگان محترم مجله، پوزش
ميطلبيم.
قلب انسان دائماً در دگرگوني است
يكي از شئون نفس ناطقة انسان مرتبة قلب اوست كه در فارسي از آن به «دل» تعبير
ميكنند. قلب به معناي «گرديدن» و «جابه جا شدن» است. نفس انسان حال واحدي ندارد و
دائماً در انقلاب است. به تعبير لطيف آقايان اهل معرفت، حقيقت انسان كه به لحاظ
تعلق به بدن و عالم ظاهر «نفس» و به لحاظ تعلق به عالم إله «روح» ناميده ميشود، در
هر دو سو در حال رفت و آمد است. گاهي به اين سو نظر ميكند و گاه آن سويي ميشود.
گاه حال خوشي دارد و گاه بد حال است. گاهي در هنگام نماز و ديگر عبادات حال مناجات
دارد و گاهي ندارد. يك وقت است دست به قلم ميشود و خوب مينويسد و وقت ديگر هرچه
سعي ميكند، نميتواند بنويسد. دوستيها، معاشرتها، رفت و آمدها همه و همه در
حالات و دگرگونيهاي قلب مؤثرند. گاهي انسان ميبيند جرقهاي خورده و حالات خوشي
دارد اما پس از مدتي متوجه ميشود به واسطة جرقهاي ديگر افول كرده و آن حال خوش را
از دست داده است. حال كه منقلب شد، خوب و بد ميگردد. اين بخش از نفس ناطقه را
تعبير به «قلب» يا «دل» ميكنند.
روزي از حضرت يعقوب پرسيدند: چرا وقتي فرزندت را در تاريكي كنعان به چاه انداختند
متوجه نشدي اما توانستي پس از چهل سال بوي پيراهنش را از سرزمين مصر كه تا يمن
فاصلة بسيار داشت حس كني. در جواب گفت:
بگفتا: حال ما برق جهان است
دمي پيدا و ديگر دم نهان است
گهي بر طارم اعلي نشينم
گهي تا پشت پاي خود نبينم
عزيزان من! از اين حالت نفساني خود نگراني نداشته باشيد. طبيعت انسان قبل از اينكه
به طهارت كامل برسد و حضور تام پيدا كند همينگونه است. مدتي در مسير حق ميافتد و
درس و بحث دارد و به دنبال علوم و معارف است، لذا چند روزي حال خوشي دارد اما پس از
چند روزي دوباره سرد ميشود و از مسير حق خارج ميگردد و پشيماني به او روي
ميآورد. هر انسان سالكي بايد توجه داشته باشد كه نبايد پس از هر افتادني، از
ادامة راه منصرف شود بلكه بايد برخيزد و بار ديگر حركت كند. زيرا يكي از راههاي
پختگي نفس همين افتان و خيزان بودن است. آدم بايد آنقدر بيفتد و برخيزد تا بزرگ شود
و قوي گردد. كسي كه در زندگياش هيچ سختي نبيند و با هيچ مشكلي روبرو نشود هرگز در
زندگي خود پخته نميشود. به عنوان مثال ميبينيد كشاورزي كه سالها كشاورزي كرده و
با انواع حوادث و مشكلات اين پيشه روبهرو شده، چقدر در مقابل فرزند جوان خود كه
اتفاقاً او نيز تازه به اين شغل روي آورده، استقامت و پايداري دارد و در برابر
سختيها استوارتر و پابرجاست. اما فرزند جوانش چون تازه به راه افتاده دم به دم
بيطاقتي ميكند و از حوادث آينده هراس دارد. اين طبيعت انسان است كه در حالات
گوناگوني به سر ميبرد. معمولاً نفوس مضطربه، خود را در اين وادي نشان ميدهند.
نفوس مضطربه همان جانهايي هستند كه دائماً در اضطرابند و با خود ميگويند: «چه كار
كنيم»؟ «گوش به حرف چه كسي بدهيم»؟ و ... نوعاً افراد در اين مقام قلبي خود كه همان
اضطراب نفس است، وا ميمانند. انسان را همّتي بلند بايد تا بتواند قلب خود را از
اين اضطراب نجات بخشد و آنرا پاك و طاهر گرداند. «قلب را همّ واحد بايد».
تشتّت، موجب سلب اراده ميگردد
انسان بايد تمام همّ و غمش را در يك مسير بيندازد تا به آساني نفس خود را آرام كند.
در غير اين صورت، متشتت بودن و پراكندگي موجب سقوط انسان ميگردد. گاه به زندگي دل
ميبندد و نتيجهاي نميگيرد، گاه به دنبال دوستان خود ميرود و راضي نميشود، گاه
فكر ميكند با ازدواج كردن حال خوشي پيدا ميكند اما پس از مدتي ميبيند كه هنوز
آرام نگرفته است. بعضي وقتها انسان آنچنان گرفتار انقلابات قلب ميشود كه قدرت
تصميمگيري از او سلب ميشود. دليلش اين است كه همّ خود را پراكنده كرده است و به
سختي ميتواند خود را جمع كند. در اين حال دستپاچه ميشود. مشكلي را كه به سادگي
قابل حل است، پيچيده ميكند. به عنوان مثال، شخصي با مريضي روبرو ميشود كه از شدت
درد فرياد ميزند و كمك ميخواهد اين شخص با ديدن حال مريض آنچنان مضطرب و پريشان
ميشود كه نميداند آيا بايد به دنبال ماشين برود يا همينجا كنار مريض بماند؟ برود
به دوستان و رفيقانش خبر دهد يا پدر و مادرش را مطلع كند؟ از طرفي پدر و مادرش هم
به مسافرت رفتهاند، خود نيز پول ماشين گرفتن و به بيمارستان بردن مريض را ندارد.
ميبينيد در اين حال شخص آنچنان پراكنده و مضطرب ميشود كه ديگر نميداند چه بايد
بكند. قدرت تصميمگيريش سلب ميشود. وقتي از او سؤال بكني در چه حالي؟ ميگويد:
خودم نميدانم اصلاً چه كار بايد بكنم؟ نميتوانم تصميم بگيرم و ... . اين شخص چون
همّ و ارادهاش را در يك مسير به كارنينداخته، و در يك جهت حركت نكرده، پراكنده شده
و كار را بر خود مشكل ميكند. لذا از تصميمگيري هم باز ميماند. يا تصور كنيد كسي
خانهاش آتش گرفته. در اين لحظه صاحب خانه آنچنان شوكّه ميشود و خود را ميبازد كه
اصلاً نميتواند كاري انجام دهد. در حاليكه همان ابتدا اگر چند ظرف آب بر روي آتش
ميريخت ديگر آتش اين چنين شعلهور نميشد و خانه را نميسوزانيد. اكثريت مردم
گرفتار اضطراب و انقلابات نفساني خويشاند و در همين مرتبه نيز توقف ميكنند. در
امور شغلي نيز اينگونه است. اگر كسي چند شغل مختلف داشته باشد، مشكل ميتواند در
مسير خودسازي حركت كند. هرچند در كارهاي خود مديريت داشته باشد و براي هر كاري
جانشيني تعيين كند. زيرا نفس همچنان مشغول است كه نكند فلاني سر ما را كلاه بگذارد
و سود بدست آمده را به ما نرساند و ... مثال ديگر؛ تا قبل از اينكه ازدواج كند،
زندگي مستقل تشكيل دهد محبت و دوستي زيادي نسبت به پدر و مادر ميكند اما به محض
اينكه ازدواج كرد يك بخش از محبتش متوجه همسرش ميشود و دوستي او شعبه پيدا ميكند.
معلوم ميشود قلب او مضطرب شده است. كمتر آدمي پيدا ميشود كه بتواند علاقههاي خود
را به ديگران نسبت به مقدار نياز آنها تقسيم كند. اينجا جولانگاه قلب است. هرجا
ديديد ذهنتان متوجه چند امر شد، بدانيد همان جا مقام انقلابات قلب شماست. به همين
دليل است كه فرمودهاند: بيش از حد به فكر جمع مال نباشيد. به مورچه نگاه كنيد.
چطور مضطرب است. هر لحظه به طرفي ميرود تا ذرهاي خوراكي پيدا كند و بر دهان
بگيرد. برگ بزرگي به لب ميگيرد تا حملش كند. اما چون نميتواند غصه ميخورد. از
طرفي به آن ميچسبد تا حركتش دهد. از طرفي ديگر نميتواند آنرا حمل كند و رهايش
كند، پراكنده و مضطرب است. مقام اضطراب قلب را به خوبي ميتوان در مورچه مشاهده
كرد. به اندازهاي درآمد داشته باشيد كه براي گذراندن زندگيتان كافي باشد. بيش از
آن خود را به زحمت نيندازيد مگر خداوند عبادت فردا را امروز از ما طلب ميكند كه ما
روزي فردا را امروز از خدا بخواهيم؟ چرا ميخواهيد ظرف چند روز، روزيف يك عمر خود و
فرزندانتان را تهيه كنيد؟ چه عجلهاي داريد؟ تشتّت و انقلابات قلب حتي در جسم افراد
اثر ميگذارد. خانمي كه در خانه است و پيوسته غصة خانه و زندگي و فرزندان خود را
ميخورد، همّ واحد ندارد و بيماريهاي گوناگون به سراغش ميآيد. افرادي كه
پراكندهاند به راحتي بيمار ميشوند. پراكندگي قلب اين افراد از چشمشان پيدا است.
حال آنها مانند ماشيني است كه تمام اجزايش متفرق شده و در جايي افتاده است. چنين
ماشيني هرگز كسي را به مقصد نميرساند. اگر ميخواهيد به ملكوت عالم سفر كنيد، همّ
واحد داشته باشيد. عزمتان را جزم كنيد. افرادي كه زود تحت تأثير محيط قرار ميگيرند
و هر سو كه باد بوزد، ميروند و با حرف ديگران تغيير ميكنند، نه دوستيشان اساسي
دارد و نه دشمنيشان. اين افراد هرگز اهل عزم و اراده و همت نخواهند بود و عالم، خود
را به ايشان نشان نخواهد داد. ما همگي بايد محرم شويم تا موجودات عالم آيينة خويش
را به سوي ما بگيرند و اسرار الهي را براي ما آشكار كنند. به فرموده علي(ع):
خداوند در دلهايي كه خويش را از تشعّب و آلودگي رهانيدهاند نظر ميكند.
زيرا اين دلها به حق روي آوردهاند؛ خود را از پراكندگي نجات دادهاند. پاكي دل در
چهرهها نيز اثر ميكند. در روايات آمده است:
مؤمن، كسي است كه وقتي به او نگاه ميكني ياد خدايت ميافتي.
مراد از چهره، هم چهرة ظاهري است و هم وجهي است كه آثار وجودي از آن صادر ميشود.
راه رفتن مؤمن، چهرة او را نشان ميدهد. خضوع قلبي مؤمن، سبب ميشود كه سراسر جسم
او نيز خاشع و خاضع شود. خطبة 185 نهجالبلاغه (خطبة متقين) در اين بخش سازنده است.
به راستي انسانيت چه جايگاهي است و آيا ما خود را به آن رسانيدهايم؟ آيا ما خود را
ارزان نفروختهايم؟ مگر غير از اين است كه نه خواب آرامي داريم و نه بيداري درستي.
كداميك از كارهاي ما براساس برنامهريزي است؟ ما بايد شيوة معاشرت و حرف زدن را
بياموزيم. ما براي ياد گرفتن طريقة راه رفتن بايد به كلاس درس برويم. «مسجد و
حسينيه براي يادگرفتن همين امور بنا شدهاند» چرا مردم پيش از آنكه راه و رسم كاسبي
را ياد بگيرند به كسب و كار ميپردازند؟ مگر نه اين است كه كودك براي آموختن راه
رفتن و سخن گفتن بايد از ديگران كمك بگيرد، ما نيز براي ياد گرفتن شيوة صحيح زندگي
كردن بايد از استاد راه كمك بگيريم. استاد همانند مادري كه فرزند خود را در آغوش
ميگيرد و به او شير ميدهد تا رشد جسماني پيدا كند شاگرد خويش را در آغوش ميكشد و
به او علوم و معارف ميآموزد تا او را بپروراند. عزيزان من! همچنانكه براي امور
مادي روزانة خود اهل حساب و كتاب هستيد، براي اعمال معنوي خود نيز برنامهريزي
كنيد. سعي كنيد راه رفتن و حرف زدن و نشست و برخاستفتان دقيقاً از روي نظم و ترتيب
باشد. گرچه همة ما كودكيم و كودك قدرت برنامهريزي صحيحي ندارد. حال اگر اين است پس
همة ما محتاج به استاد راهيم. راهش اين است كه در پي استاد بگرديم و به محض يافتن،
دامنش را بگيريم و به او بگوييم: «اي كه تو همچون پدر برايم بزرگي و چون مادر برايم
عزيزي! مرا چون كودكي به آغوش خود گير و شير علم عطايم كن. به ما حقيقت را بازگو و
بياموزمان كه چطور حرف بزنيم؟ چگونه راه برويم؟ چطور بخوريم؟ و چه مقدار بخوابيم؟
چه اندازه كار كنيم و درس و بحث داشته باشيم؟ ما را به خود بخوان».
«والحمدلله ربّ العالمين»
پينوشتها:
٭ برگرفته از شرح مراتب طهارت، از رساله وحدت از ديدگاه عارف و حكيم حجة الاسلام و
المسلمين صمدي آملي.
1. غررالحكم ج 2، ص 538 ـ آثار الصادقين ج 18، ص 113
ماهنامه موعود شماره 54
|