|
۲۵ مرداد ۱۳۸۴ |
اسماعيل شفيعي سروستاني
هيچ از اين منظر به شهر و ديار خود، به كوي و برزن، و جماعت ريز
و درشتي كه شهر را از خود انباشته اند نگريسته ايد؟ منظورم منظر «تظاهر» است.
تظاهر همان ظاهرسازي است، طلب و تمناي ظهور ونمايش، برون فكني ويژه اي كه تمام قد
فراروي خودداري، رازداري و گاه حيا و خويشتن داري مي ايستد. نمايش بي محاباي
داشته ها و داراييها كه بر خلق روزگار فخر مي فروشند، بزرگ مي نمايند و نفس تيزتك
را در كالبد كوچك هزاران پير و جوان به مسابقه و مجادله اي بزرگ فرامي خوانند.
شهر، نمايشگاه تظاهر بزرگ است و خانه ها و آدمها كه جملگي چونان تابلوهايي بركشيده
اينهمه را به نمايش مي گذارند. كوچه ها، خانه ها و جمله آنچه در گستره شهر قابل
شناسايي است جلوه اين تمنا را در خود و با خود در پيش چشم و دل هر رهگذر قرار
مي دهند. به زبان ديگر، شهر و كوي و برزن، محل ظهور تمام قد اين واقعه است.
شايد بتوان همين تعبير و تعريف را براي «شهر»، آن هم در عصري كه من و شما در آن
زندگي مي كنيم ارائه كرد: «محل ظهور تظاهر».
ساختمانها و ابنيه در رقابتي سخت و سنگين بر يكديگر فخر مي فروشند، قد و قواره،
بلندي و شكوه و رنگ و سيماي خود و در حقيقت «صاحبان خود» را به نمايش مي گذارند و
برقدر خود مي افزايند.
هر ساختمان و آسمان خراشي، نحوي خودنمايي و حرص سيري ناپذير صاحبانش براي تظاهر
است. محلي براي ظهور تظاهر.
تابلوها و ويترينها جملگي رنگ و بويي را در فضا مي پراكنند تا در رقابتي بي پايان
طبع تظاهرطلب و چشم سيري ناپذير آينده و رونده را بيارايند چونان كه اطعمه و اشربه
و البسه ها نيز بر ميدان اين تظاهر مي افزايند.
آينده و رونده، مسير آمد و شد و غرقه نمايش، از هر وسيله اي، كلامي و پيشه اي
ابزاري براي تظاهر مي سازند.
آنان آموخته اند تا خود را، جسم وجان را و زبان و چشم و گوش را و همه داشته هاي
آشكار و نهان را ابزار تظاهر كنند. شهر، انباشته از آينده ها و رونده هايي است كه
از صبح علي الطلوع خود را مي نمايانند. دميدن خورشيد چونان زنگي است كه آغاز اين
مسابقه بزرگ را اعلام مي كند و همه آنچه را در كوي و برزن قد كشيده به ياري
مي طلبد. همه از يك جنساند، از جنس شهر و كوي، از جنس مغازه ها، تابلوها، ماشينها
و آدمها كه جملگي غرقه تظاهرند. گويا اين همه باطن انسان عصري را به نمايش
مي گذارد كه بر مدار تظاهر مي چرخد. همه چيز و همه كس ذيل تظاهر قابل تعريف است.
رسانه ها نيز از همين جنساند، بر همين مدارند. در پشت هر يك غولي خود را پيراسته
است. غولي كه در جامه دانايي، دينداري، علم، هنر، قدرت و امثال اينها خود را به
نمايش مي گذارد. نه براي علم وهنر و دينداري كه براي نمايش و تظاهر. وجه غالب،
نمايش دانايي است و نه دانايي. وجه غالب، نمايش هنر و تنومندي است و نه هنرمندي.
نمايش قدرتمندتر و سرآمدتر از هرگونه دانايي، دينداري، هنر، تنومندي و قدرت از پس
اينهمه رسانه خود را مي نمايد. از همين روست كه در ميان اين غوغا، «دانايي و
توانايي» چهره مي پوشد، در محاق مي رود و گم مي شود. نمايش ميدان را هر زمان تنگ و
تنگ تر مي سازد. از همينجا، «تحكم» قد مي كشد، بالنده مي شود و خود مي نمايد.
تحكم، فرزند طبيعي و باطن تظاهر است و تظاهر پوشش لطيف ميل به تحكم.
از پس اين همه است كه مي توان درون پوچ و هيچ تظاهر را ديد. حبابي بي توش و توان و
جان مايه. فقط كافي است تا ميدان تظاهر تنگ شود، رسانه اي چيزي ننويسد يا نگويد،
كسي به آن اعتنا نكند. آن وقت است كه تظاهر حقيقت خود را مي نمايد. چونان بادكنكي
كه از باد تهي مي شود.
فقط كافي است تا كسي بي صدا و دور از هرگونه نمايش وجهي از دانايي، آزادگي و قدرت
را در خود داشته باشد... .
تظاهر، قاتل و هادم همه توانايي و دانايي است. مانعي كه مرد را از رفتن و رستن باز
مي دارد. هيچ به ميوه هاي پلاستيكي اما رنگين و فريبنده، خيره شده اي؟ كوهي از آن
در برابر سيبي پوسيده و فسرده، رنگ مي بازد.
خرواري از ميوه هاي پلاستيكي، حتي براي لحظه اي، عطش و تشنگي گنجشكي را فرو
نمي نشاند.
تظاهر، مناسبتها را درهم مي پيچد، قاتل سادگي و سلامت، مثل خطهاي درهم پيچيده
خطاطي خودنما، مثل منظومه شاعران پيرو سبك هندي، كه حتي سراينده اش هم در معاني اش
در مي ماند، مثل آسمانخراشها و زندگي پر از ازدحام آدمهايي كه همچون شهر و كوي و
برزن «نمايش» را اساس بودن خود ساخته اند.
پهلوان پنبه اي كه همه را به عجب وامي دارد اما با تلنگري فرو مي افتد. مثل سينما،
مثل اسباب شعبده گري كه در خود و با خود هيچ وجهي از حقيقت ندارد.
حقيقت نماي كم بنيه اي كه چشمها را خيره مي سازد اما در طرفةالعيني فرو مي ريزد.
وقتي «تظاهر» پوششي براي همه ضعفها، ناتواناييها و نادانيها مي شود، «تحكم» جاي
قدرت را مي گيرد. تحكم نمايشي از قدرت است و نه قدرت، همزاد تظاهر است و انعكاس
تمام قد بي دردي و بي رازي. جلوه اي از نفس كه در امارگي خود را مي نمايد و افتادگي
بي دليل ديگران را طالب مي شود. حقارتي كه در نمايش دانايي و قدرت خود را بارز
مي سازد. از همين روست كه منشأ «تزاحم» مي شود. موجد جدال و مشوق رقابت بي معنا و
بي مايه.
وقتي به حقيقت، ميداني براي مسابقه و آزموني براي سنجش توانايي نباشد، ازدحام
تظاهر، صحن حيات را تيره مي سازد. ازدحام كوي و برزن، ازدحام خانه ها، ماشينها و
ابزاري كه در و ديوار خانه و كوي و شهر را مي پوشند. ازدحام شيطان و شيطنت بر صحن و
سراي چشم و دل.
هيچ در عصرگاه روزي تابستاني در خيابان و ميداني در شهر، رفت و آمد كرده ايد؟
نمايشگاه و همايشگاه بي مرزي كه هر لحظه دامنه مي گسترد و تا عمق جسم و جان آدمي
پيش مي رود.
صورت و سيرت غرقه تزاحم و تظاهر، ميدان بزرگي براي فروش آخرين بازمانده هاي اخلاق و
آزادگي.
عصر ما، عصر تظاهر است و تحكم، جملگي در تظاهر و تحكم غرقيم. تنها كافي است كه اين
ميدان بسته شود و يا به حقيقت ميدان مسابقه اي و آزموني گشوده شود، آنچه مي ماند
دستان تهي از دانايي، توانايي و هنرمندي است.
از همينجاست كه جملگي زبان و زبان آوري قد مي كشد و گوش فرو بسته از هر آوا در
خاموشي فرو رفته است، مي گوييم اما نمي شنويم.
پاكي، عدالت ورزي و دينداري بوي مخصوص خود را دارد، هيچ نسبتي ميان تظاهر به پاكي و
پاكي، تظاهر به دينداري و دينداري، تظاهر به سخاوت و سخاوتمندي نيست. اين همه را
هيچ نيازي به تظاهر نيست. آنجا كه تظاهر رخ مي نمايد، دينداري رخ مي پوشد.
آنجا كه عدالت ورزي به نمايش درمي آيد، عدالت مي گريزد.
آنجا كه لاف شجاعت و قدرت، گوشها را پر مي كند، ترس، پر رنگ تر از هر زمان، چهره
مي نمايد.
تظاهر، قتلگاه پاكي، دينداري، شجاعت و عدالت ورزي است. شجاعت فرياد برمي آورد از
تظاهر شجاعت. اينهمه رنگ و بوي مخصوص خود را دارد. چونان نوري، تاريكيها را
درمي نوردد. حتي اگر به اندازه آتش كبريتي و يا سوسوي كرم شبتابي در ميانه ظلمات
باشد.
از ميانه تظاهر، موذيانه هاي يأس و فسردگي سربرمي آورند. بوي تند و گزنده
بي اعتمادي زبانه مي كشد و ناامني سايه بر سر شهر و كوي و برزن مي افكند.
در ميانه صحراي بي اعتمادي و يأس، فساد و تباهي رخ مي نمايد و همه پاكي را نابود
مي سازد.
تظاهر به دينداري منشأ هيچ دينداري اي نيست.
تظاهر به عدالت ورزي پايه هاي هيچ عدالتي را استوار نمي سازد. چنانكه تظاهر به
سخاوت هيچ فقيري را بي نياز نمي سازد. دريايي از عبارات و كلمات زيبا در وصف سخا و
سماحت جاي تكه ناني خشك در دستان پيرزني فقير را نمي گيرد.
سخاوت و شجاعت و عدالت بوي مخصوص به خود را دارد، عين سرور، منشأ سرور و ناشر سرور
است و بارز كننده اميدواري، اعتماد و امنيت.
هيهات كه مرغ جان آدمي در ميانه قفسهاي رنگين و بركشيده، بي آنكه مجالي براي
زبان آوري بيابد، مي ميرد. مثل شاخه گلي در ازدحام انبوهي از گلهاي كاغذي.
هيهات!...
ماهنامه موعود شماره 53
|