spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
مهموني كه نيامد چاپ پست الكترونيكي
۲۵ مرداد ۱۳۸۴

مريم خداداديان



گهگاه حالم بد مي‌شه و شايد خيلي بد، همه ناراحتن و هي بهم مي‌گن برو دنبال دوا و دكتر، نه اين كه نرفته باشم؛ رفتم ولي گفتن چيزيم نيست، سالمم. امروز فهميدم اين مريضي رفيق خيلي خوبي شده
برام. يه مروري كردم ديدم هر وقت اومده سراغم باعث شده به هرچي دلم مي‌خواد برسم. چند وقت پيش اوراق قديمي رو بهم ريخته بودم چشمم خورد به يك شبه قصه كه درباره حالتهاي مادرم روزهاي جمعه،
نه سال پيش نوشته بودم، به خودم گفتم: «بايد يه روز بشينم قصه‌اش كنم.» اما نمي‌شد كه نمي‌شد. ديروز مامان زنگ زد و گفت: «شب بيست و سوم احيا گرفتم، افطار بيا اينجا» گفتم: «مامان نمي‌تونم، بعد
افطار مي‌يام چون كلاس تعليم رانندگي دارم» مامان يه كم لجش گرفته بود از لحن صداش فهميدم، اما گفت: «باشه بيا ساعت نه شروع مي‌شه دلم مي‌خواد تو باشي» صبح كه اومدم سركار، بدجوري به سرم
زده بود قصه مامان رو بنويسم، ولي جرأت نداشتم به خودم بگم امشب نرو بشين تو خونه، قصه رو بنويس. ساعت حدود يك بعدازظهر بود كه يهو تمام تنم درد گرفت و تب كردم. تا ساعت پنج هر جوري بود دوام
آوردم. اما ديدم نمي‌شه. راه افتادم اومدم خونه سه تا قرص مسكن خوردم و افتادم تو رختخواب، يه وقت با صداي زنگ تلفن بيدار شدم.
- تو هنوز خونه‌اي ساعت هشت شبه همه اومدن.
همون طور كه مامان، حرف مي‌زد حس كودكي در وجودم گل مي‌كرد و باعث مي‌شد صدام مظلومانه و با عشوه و ناز بشه.
- مامان حالم ... آه... خيلي بده تب و لرز كردم. اومدم افتادم تو رختخواب، چَشم مي‌آم الان راه مي‌افتم.
لحن صداي مامان عوض شد.
- الهي بميرم باز حالت بد شد چقدر بهت بگم به فكر خودت باش، نمي‌خواد بياي، بگير بخواب استراحت كن تا خوب بشي، خيلي دلم مي‌خواست تو هم باشي واسه مشكل داداشت نذر احيا كرده بودم. بگير
بخواب مادر جون. مراقب خودت باش.
گوشي رو كه گذاشتم حس كردم چقدر دوستش دارم و زود پتو رو كشيدم روي سرم، اما هرچه كردم خوابم نبرد، يهو يادم افتاد چقدر دلم مي‌خواست امشب قصه مامان رو بنويسم، رفتم اول شبه قصه قديمي رو
آوردم و شروع كردم به خوندن كه يهو يكي از دوستام زنگ زد و بدون مقدمه گفت: «مي‌خوام يه شعر برات بخونم حال كني»
و قبل از اينكه حرفي بزنم گفت:
شب و مولا و نخلستون و غربت
يه كاسه عشق و يه قرص محبت
سحر محراب با شمشير مي‌گفت:
چه كردي با علي اي بي مروت
(عليرضا قزوه)
گفتم: «خيلي قشنگه، دستت درد نكنه. تو هم احيا نرفتي؟!» و بعد كلي حرف زديم و حسن ختام حرفهامون اين شد كه «مداد العلماء افضل من دماء شهدا» و بعد از خداحافظي رفتم كه بنويسم كه ديدم تب و درد
دوباره داره مي‌ياد سراغم بهش گفتم: «رفيق خودت بزم عيش و نوش من و قلم رو فراهم كردي حالا وسط راه ‌مي‌خواي سد راه بشي، اين دور از انصافه» و بعد ياد چهرة مامان افتادم. گفتم، حتما داره دعاي
جوشن مي‌خونه و براي سلامتي و موفقيت بچه‌هاش دعا مي‌كنه، و حتما از خدا مي‌خواد اين جمعه كه مي‌ياد به آرزوش برسه، آخه مي‌دونيد از وقتي كه يادم مي‌ياد مامان هميشه جمعه‌ها حال عجيبي داشت
خيلي كوچولو كه بودم، يه شب بيدار شدم و سراغ مامانم رو گرفتم. اما مامان سر جاش نبود چشمهام رو ماليدم و گريه‌ام گرفت، بابام چشمهاش رو باز كرد و گفت: «چيه» گفتم: مامان كو. بابا چراغ خواب رو
روشن كرد و نگاهي به من انداخت و گفت: «برو تو حياته حتما داره وضو مي‌گيره، دم اذانه، برو تو حياط» و بعد پتو رو كشيد روي سرش.
با هدايت نور چراغ خواب رفتم تو حياط اونجا تاريك روشن بود، اما مامان نبود. چشمم افتاد به در حياط كه باز بود رفتم ديدم مامان داره با آفتابه دم در رو آب پاشي مي‌كنه تا چشمش افتاد به من بغلم كرد. خواب از
سرم پريده بود دم در نشستم، داشت جارو مي‌كرد. گرد و خاك بلند شده بود. گفتم: «مامان چرا نصف شب جارو مي‌كني مگه خوابت نمي‌ياد» گفت: «الان اذاب صبح رو مي‌گن شب نيست، شايد مهمون بياد بايد
همه جا تميز باشه» گفتم: «خاله اينا آخ جون» مامان حرفي نزد و من رفتم خوابيدم، بعد كه بزرگ‌تر شدم چندبار ديگه اتفاقي بيدار شدم و ديدم مامان در حال جارو كردن حياط، آب دادن به باغچه‌هاست. هيچ
جمعه‌اي نبود كه ما ناهار بريم خونه خاله و عمه و مادر بزرگ هميشه شبهاي جمعه مي‌رفتيم و ظهرها بيشتر وقت‌ها ما مهمون داشتيم.
خيلي دوست داشتم هميشه جمعه باشه و با بچه‌هاي خاله و عمه تو باغچه خاله‌بازي كنيم، هميشه من مي‌شدم مامان و بازي مي‌كرديم. سر ظهر كه مي‌شد اداي نماز خوندن رو در مي‌آوردم و مي‌گفتم: «
بچه‌ها سر و صدا نكنيد بذاريد حواسم جمع باشه نمازم رو كه خوندم ناهار مي‌خوريم و بعد از آن كه اداي نماز خوندن‌رو در مي‌آوردم، انگشتم را مي‌گرفتم به سمت قبله و مي‌گفتم: السلام عليك يا صاحب الزمان،
السلام عليك يا شريك القران» زهرا مي‌گفت: «تو چي مي‌گي زودباش ديگه حوصلمون سر رفت از گشنگي مرديم» و من مي‌گفتم: «نمي‌دونم، خب، مامانم ديگه بايد اين حرفارو بزنم و گرنه مامان نمي‌شم كه»
كم كم هشت سالم شد. مامان يه روز بهم گفت: «اين چادر و مقنعه رو دوست داري، ديدم خيلي خوشگله» گفتم: «آره خيلي قشنگه اگه زهرا ببينه اونم مي‌خواد.» مامان گفت: «تو ديگه كم‌كم داري بزرگ
مي‌شي، بايد نماز بخوني، از حالا بايد شروع كني تا وقتي نه ساله شدي و بهت واجب شد حسابي بلد باشي» تمام روزهاي هفته چون ظهرها مي‌رفتم مدرسه، نماز نمي‌خوندم، چون ديرم مي‌شد، اما جمعه
مامان مي‌گفت: «مريم بسه ديگه بلند شو بيا وضو بگير و نمازت رو بخون، بعد برو سراغ بازي» و من مي‌گفتم:« هنوز وقت نماز نشده» و مامان مي‌گفت:« دلت مي‌خواد وقتي مهمونمون اومد بي‌وضو باشي، يهو
مياد و شروع مي‌كنه به نماز خوندن اگه وضو نداشته باشي، نمي‌رسي پشت سرش نماز بخوني» و من داد مي‌زدم «آخه مهمون چه كار به وضو داره مامان، چرا اذيت مي‌كني و الكي بازيمونو به‌هم مي‌زني،
مهمونتم، هيچ وقت نمي‌ياد، زهرا پريد وسط حرفم و گفت: «خاله مهمونتون كه هيچ وقت نمي‌ياد، اگه يه روز بياد، بچه‌ام داره كه باهاش بازي كنيم و بيژن دويد دست مامان رو گرفت و گفت: «زن‌دايي، پسرم داره؟»
و مامان هيچ جوابي نداد و با انگشتش روي آب حوض چيزي نوشت و رفت و من به بچه‌ها گفتم: «خوش به حالتون كه مامانتون هيچ وقت بازيتونو به‌هم نمي‌زنه» و اونا گفتن: «چه فرقي داره خلاصه بازيمون به‌هم
مي‌خوره ديگه».
بعدها كه بزرگ‌تر شدم و شاعر و قصه‌نويس، يك روز به مامان گفتم: «مي‌دوني جمعه‌ها شكل چي مي‌شي» مامان با تعجب گفت: «نه» گفتم: «صبح اول وقت كه آب و جارو مي‌كني و نماز مي‌خوني و مي‌شيني
سر دعاي ندبه شبيه بهار مي‌شي و شكوفه‌هاي لبخند رو لبات جوونه مي‌زنه و جوان و شاداب مي‌شي و مي‌آيي و مي‌پزي و جارو مي‌كني و مي‌خندي و همين كه صداي اذان ظهر بلند مي‌شه مثل بارون بهار
اشك مي‌ريزي و بعدم شبيه تابستون مي‌شي و روي لپات گل مي‌افته و حوصله حرف زدن با هيچ كس رو نداري، دم غروبم كه دعاي سمات مي‌خوني رنگ صورتت شبيه برگهاي پاييزي مي‌شه و وقتي نماز مغرب
رو مي‌خوني رنگ صورتت شبيه برگهاي پاييزي مي‌شه و وقتي نماز مغرب رو مي‌خوني انگار برف زمستوني روي صورتت نشسته سفيد و براق و نوراني مي‌شي، رو تخت فرش مي‌اندازي، بساط سماور و چاي
پهن مي‌كني دوباره لبخند رو لبات مي‌شينه و من نمي‌دونم چرا اين طوري مي‌شي» يه دفعه از زهرا و محبوبه پرسيدم: مامان شمام اين طوري مي‌شه؟ گفتن «نه فقط عصر جمعه‌ها يكم ساكت و بداخلاق
مي‌شه» بيژن و هوشنگم تقريبا همين رو مي‌گفتن، مامان هيچي نگفت، گفتم «مامان با شمام، چرا اينطوري مي‌شي؟» فقط گفت: «همه آدما همين طورن خودشونم نمي‌دونن».
بعدها كه بزرگ‌تر شدم و يه خانوم، يه روز دعوتم كردن جشن امام زمان(ع) كه شعر بخونم، دلهره زيادي داشتم و به خودم گفتم: «آبروم مي‌ره بايد هر طوري شده يه شعر بگم و نتيجه اون دلواپسي‌ها، دو غزل شد
كه سرودم و فورا براي مامان خوندم.
1. شبانه
من و تنهايي و شبهاي دلگير
من و فكر تو و باران تصوير
چگونه دست بردارم از اين عشق
خيالت بسته بر من راه تدبير
بيا درياب «آقا» غربتم را
ميان ناكجاآباد تقدير
چه مي‌شد بال بگشايم شبانه
از اين شهر دورنگي شهر تزوير...؟!
تمام صبحهايم هست انگار
غروب جمعه‌اي دلگيردلگير

2. عصر فرادي
ما بي تو همرنگ شبيم و كوچه گرديم
وامانده در آن سوي بي‌انجام درديم
ماييم و پژواك نياز و بي‌نصيبي
گم كرده دل در اضطراب فصل سرديم
اي سبزپوش خاطراتم تا هميشه
رنگي چكان بر ما كه چون پاييز زرديم
اي موج موج معجزه بر ساحل درد
دل را دو چشم آبي آيينه كرديم
در ندبه با اشك كبوترهاي بي‌تاب
تا ظهر با شوق ظهورت كوچه گرديم
هر جمعه شعر اقتدا را مي‌سراييم
بازا كه در عصر فرادي كوه درديم

مامان بعد از تموم شدن شعرها طوري نگام كرد كه انگار توي نگاهش صد صفحه حرف براي گفتن داشت. و بعد گفت: «مي‌‌توني اين سه بيت رو برام معني كني، نمي‌فهمم منظورت چيه».
به سه بيتي كه مادر دست روي او گذاشته بود چشم دوختم.
تمام صبحهايم هست انگار
غروب جمعه‌اي دلگيردلگير
در ندبه با اشك كبوترهاي بي‌تاب
تا ظهر با شوق ظهورت كوچه گرديم
هر جمعه شعر اقتدا را مي‌سراييم
بازا كه در عصر فرادا كوه درديم
ولي هرچي كردم نتونستم معني اون رو بگم در حالي كه خودم مي‌دونستم چي نوشتم.
مامان گفت: «يادت مي‌ياد وقتي حال روزهاي جمعه من و رو به چهار فصل تشبيه كردي و ازم پرسيدي يعني چه، جوابي نگرفتي. حالا تو هم جوابي نداري كه بدي، مي‌دوني بعضي چيزها تو وجود آدمها نهادينه
شده انتظار ظهور هم همين طوره فرقي نمي‌كنه همه آدمها منتظر ظهور كسي هستند كه وضعشون رو دگرگون كنه.
وقتي مي‌گي، در ندبه با اشك كبوترهاي بي‌تاب
تا ظهر با شوق ظهورت كوچه گرديم
يعني اينكه از صبح تا ظهر جمعه اميد ظهور آقا رو داري و وقتي مي‌گي، هر جمعه شعر اقتدا را مي‌سراييم، يعني اينكه آرزو مي‌كني روز جمعه نماز را با اقتدا به آقايت كه ظهور مي‌كند به‌جا آوري.
و وقتي نمي‌آيد با او مي‌گويي: بازا كه در عصر فرادي كوه درديم يعني زمان جدايي از تو برايم كوه دردي است و آرزوي ظهورت را دارم.
و وقتي مي‌گويي: تمام صبحهايم هست انگار / غروب جمعه‌اي دلگيردلگير، يعني مي‌خواي بگي، غروب جمعه دلگيره براي اينكه، وقتي اذان ظهر رو مي‌گن و آقا ظهور نمي‌كنه، دلگيري خود به خود پيش مي‌ياد.
خب منم از صبح تا ظهر جمعه فكر مي‌كنم هر لحظه ممكنه آقا ظهور كنه و خوشحالم، اذان ظهر رو كه مي‌گن اميدم نااميد مي‌شه و تا اذان مغرب دلگير و پكرم، اما نماز رو كه مي‌خونم به اميد جمعه‌اي ديگه دوباره
لبخند مهمون لبام ميشه.
گفتم راستش تا به حال خيلي شعر خوندم كه به غروب جمعه صفت دلگيري دادن ولي نمي‌دونستم چرا، فكر كنم شاعرهاي اون شعرها هم نمي‌دونستند چرا به عصر جمعه صفت دلگيري دادند، مثل خود من،
مگه نه! و مامان گفت: «همه آدم‌هاي دنيا منتظرند و گاهي در اين انتظار كارهايي ‌مي‌كنن، مثل من و گاهي شعر مي‌گن. مثل تو، ولي حرف همه اونها، اينه كه منتظر يكنفرند كه قراره بياد و چون نمي‌ياد، دلگير
مي‌شن».
دوباره شبه قصه را خوندم ديدم شبيه نثر ادبي دلنشينه، دلم نيومد پاره‌اش كنم. سرم بدجوري درد گرفته و بدنم از تب مي‌سوزه و با خودم مي‌گم، همه آدم‌ها دارن عبادت مي‌كنن و احيا نگه مي‌دارن و حالا هر
كس به نوعي، مامان با مراسم عزاداري و دعا و ثنا توي خونه و جمع كردن دوست و فاميل در كنار هم، من گوشه اتاقم تك و تنها با به تصوير كشدن خاطراتم و دوستم توي خونشون با نوشتن گزارش و زنگ زدن به
من و خوندن يك شعر براي علي(ع) واقعا ما آدمها نيازها و هدفهامون مثل همه، اما هر كدام راه خودمون رو مي‌ريم.

 



ماهنامه موعود شماره 52


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.