|
۲۴ مرداد ۱۳۸۴ |
در كجاي روزها و شبهاي اين چنين ايستاده اي؟
كدام قله را زير گامهايت فرسوده اي كه آسمان، تو را تنگ در آغوش فشرده است؟
سرزمينت را فرياد مي زني؟ دستهايت جوانه هاي سنگ مي دهند، انگشتانت را نشانه
مي كني، پرتاب مي كني، تمام بغض هاي فشرده در گلويت را. فرياد مي زني خشمي را كه در
چشمهايت توفان به پا كرده
است.
بر دوش مي كشي نعش سرزمينت را، تكه هاي پاره پاره اش را.
با بوي درختان در خون نشسته، در فضا منتشر مي شوي.
فرياد مي زني از آن سوي تاريخ، صدايت مي پيچد در سالها صبر و شكنجه.
دست مي بري، خاك در مشتهايت فوران مي كند، از لابلاي انگشتانت سرازير مي شود.
عقده هاي گلويت سنگ مي شود، پرتاب مي كني.
بغضت مجال نمي دهد، مي باري بر سياهي تاريخ، مي باري تا صفحات تاريخ را بشويي از
اينهمه ظلم.
كودكانت را مي بيني كه مي دوند بيسرانجام در كوچه هاي خون و باروت.
مادرانت را كه بر سينه مي كوبند اندوه از دست دادن فرزندانشان را.
بيت المقدس، نفست در سينه حبس مي شود؛ با كدام گلوي گداخته فرياد مي زني كه خورشيد،
قطره قطره فرو مي چكد در تشنگي ات براي رسيدن؟
دلهايت جوانه مي دهند.
بوي خون مي دهد پاره هاي كشورت.
نگاه مي كني در دود و خون و باروت، دستهايت را بلند ميكني تا از شاخه هاي آسمان
نيز سنگ بچيني - سنگ؛ تنها سنگ
تو را هزار فانوس، شب را هزار دريچه ناگشوده، تو را فريادي از جنس آهن، شهر را صداي
گلوله و فروريختن، بايست!
فرياد بزن خشم سي ساله ات را.
درختان زيتون سرزمينت شاخه بر خشكيدگي گسترده اند.
تو را فريادي بايد از جنس آوازهاي به يغما رفته كشورت، تا بيدار كني خواب سنگين خاك
را تا فرو بپاشد تكه تكه پيكر ابليس كه چنگ بر سكوت سرزمينت انداخته است.
فرياد بزن تا هم نوا با تو، تمام رودهاي جهان به خروش درآيند.
حميده رضايي
ماهنامه موعود شماره 52 |