|
۲۴ مرداد ۱۳۸۴ |
كسي ميآيد
كسي مي آيد از يك راه دور آهسته آهسته
شبي هم مي كند زينجا عبور آهسته آهسته
غبار غربت از رخسار غمگين دور مي سازد
و ما را مي كند غرق سرور آهسته آهسته
دل دريايي ما را به دريا مي برد روزي
به سان ماهي از جام بلور آهسته آهسته
ازين رخوت رهايي مي دهد جانهاي محزون را
درونها مي شود پر شوق و شور آهسته آهسته
نسيم وحشت پاييز را قدري تحمل كن
بهار آيد اگر باشي صبور آهسته آهسته
كسي مي آيد و مي گيرد احساس خدايي را
ز انسانهاي سرشار از غرور آهسته آهسته
فنا مي گردد اين تاريكي و محنت ز دنيامان
ز هر سو مي دمد صدگونه نور آهسته آهسته
به سر ميآيد اين دوران تلخ انتظار آخر
و ناجي مي كند اينجا ظهور آهسته آهسته
ز الطاف خداوندي حضورش را تمنا كن
كه او مردانه مي يابد حضور آهسته آهسته
هوروش نوابي
ديدة بيناي دل
چشم به ره مانده ام و بي پناه
منتظرم تا تو بيايي ز راه
تا بدمد ماه رخت لحظه اي
ديده به در دوختهام ماه ماه
خسته ام احساس خطر مي كنم
غير توام نيست دگر تكيه گاه
نيست، نمانده، نبود، كو؟ كجا؟
در دل شوريده من غير آه
كوه غم است اين و كنون لازم است
معجزه اي تا بشود كوه كاه
بود غباري و سواري نبود
گشت تمام لحظاتم تباه
راه گذر را تو نشانم بده
كز سر راهت گذرم گاه گاه
ديده بيناي دلم باش تو
تا نروم با سر و گردن به چاه
بر دلم افتاده كه خواهي رسيد
خندهكنان از خم اين كوره راه
منتظرم، منتظرم اي عزيز
تا كه بيايم به رهت دادخواه
هوروش نوابي
آنروز كه دوران تو گردد
از پرده اگر ماه پري چهره درآيد
با غمزه مستانه خود جلوه گر آيد
ما را دگر از هجرت او شكوه سرآيد
از غيبت اگر ماه فروزنده درآيد
آفاق، گلستان شود از فيض جمالش
آن لعل لبش گر به تكلم شود آغاز
با نغمه داوودي اگر سر دهد آواز
زيبا صنم ار جلوه نمايد به دو صد ناز
در هر قدمش آيتي از نو كند اعجاز
مستانه جهان گردد از آن اوج كمالش
گر پرده از آن جلوه تابنده گشايد
گر برقع از آن چهره تابنده گشايد
انوار تجلي شه پاينده گشايد
بر تشنه دلان چشمه زاينده گشايد
خرم شود هر عاشق مسكين ز وصالش
زيبا بود آن چهره ماهش به تماشا
زيباتر از آن يوسف زيباي دل آرا
يك لحظه برون آر از آن پرده خدايا
تنها نه منم جلوه او را به تمنا
عالم بود از حيراني آن نقطه خالش
زيبا شود آن روز كه دوران تو گردد
روزي كه جهان پهنه جولان تو گردد
اقليم جهان زير سواران تو گردد
با شيعه، «رضا» نيز به قربان تو گردد
ما نيز گرفتار غم عشق و خيالش
هاديشهر - رضا قاسم زاده
شرار عشق
دلم به ياد تو امشب بهانه ميگيرد
نشان وصل تو را عاشقانه ميگيرد
ز خوان عشق تو اي يوسف اهورايي
كبوتر دل من آب و دانه ميگيرد
اگر فراق تو از ديده روشني برده است
شرار عشق تو در دل زبانه ميگيرد
شده است ساغر جان پر ز خون دل شايد
كمان عشق تو دل را نشانه ميگيرد
آية حفسن
سراغ ما تو بيا اي بهار جاويدم
كه از فراق تو سردي گرفته اميدم
نميتوان ز دو چشمت نخواند آية حسن
ملازم است نگاهت براي خورشيدم
زمان هجرت تو سال و ماه نشناسد
سفيد مويي من يك نشان ز تبعيدم
من آن سكوت غريبانه را چه چاره كنم؟
سكوت كردم و گفتم تراست تقليدم
تويي ستاره، تويي ماه، هم تويي خورشيد
منم چو ذره كه بي انتهاست تصعيدم
يگانگي كن و يكرنگي اي تضاد تناسب
تقارب تو رساند مرا به توحيدم
تمام لحظة رنگين در انكسار شفق بود
گذشت تاري شبها گريخت تهديدم
بيا تو اي همه مهر و وفا كجايي تو
رقيب ميشكند اقتدار تأييدم
بخوان به محفل جانان به يك اشاره مرا
كه آن اشاره برون آورد ز ترديدم
محمد شكوهي زنگاني - زنجان
اشراق شاعرانه
اي با توگشته گويا، آوا، نوا، ترانه
از بهر با تو بودن، دارد دلم بهانه
تر گشته دفتر من، از مثنوي چشمم
كي شاعري سروده، چون چشم من ترانه
هر شب به ياد رويت، خواندم نماز باران
وقتي كه استجابت، زد در دلم جوانه
طرح دوبارهاي زد، رنگين كمان خود را
از چشم شرجي من، درياي بيكرانه
چون شعلههاي آتش، احساس غربت من
با هر نفس كشيدن، از دل كشد زبانه
در راه تو نشاندم، فانوس ديدهام را
شايد شبانه آيي، اي دلستان! به خانه
هر روز همچو مجنون، آوارهام به صحرا
هر شب تو را سرودم، با گرية شبانه
وقتي بهار چشمت، ميخواندم به گلشن
كي بلبل دل من، دارد هواي لانه
از جذر و مد چشمم، وصل و فراق پيداست
از غيبت و حضورت، بهتر از اين نشانه؟
اي عقل سبز عاشق، سرخ از بيان حسنت
روح غزل! كه كردي در سينه آشيانه
شايد شبي بيايي، در بزم انتظارم
تقديم تو نمايم، يك شعر عاشقانه
پيوسته ميتراود، بر قلب زار عاشق
از چشم شرقي تو، اشراق شاعرانه
محمدعلي جعفريان (عاشق) - كرج
ادركني
اي حجت حق، مظهر ذات، ادركني!
اي ذات تو مصدر صفات، ادركني!
اي نقطه مركز، اي ولايت واجب
اي دايرهدار ممكنات، ادركني!
اي مخزن سرّ كردگار، ادركني!
اي هم تو نهان و آشكار، ادركني!
بگزيده براي خويش، هر كس ياري
اي درد و جهان مرا تو يار، ادركني!
حسين صغير اصفهاني
اميد زمين
بيا و ختم كن به چشمهايت انتظار را
به بيصدا تبسمي، صدا بزن بهار را
نبودن تو كوه را پر از سكوت كرده است
و دشتهاي خسته از قرون بي شمار را
به گوشه چشمي از تو دردها به باد ميروند
بزن به زخم عشق آن نگاه شاهكار را
بيا كه مدتيست از ميانه، نو رسيدهها
به گوشه راندهاند عاشقان كهنهكار را
تمام جمعهها زمين، اميدوار ميشود
كه پركني از آفتاب، آسمان تار را
بريز خون تازة عبور زير گام خود
رگان خشك جادههاي خفته در غبار را
نشسته در غروب، روي زين اسب خستهاش
نظاره ميكند گذشت تند روزگار را
«ركاب در ركاب تو، به سمت شعله تاختن»
برآور آروزي واپسين اين سوار را!
حميدرضا شكارسري
ستون آسمانها
كجايي اي ستون آسمانها تكيهگاه تو
زمين و عرش و فرش و كهكشانها خاك راه تو
خلايق شب به شب حيران زخال رويت اي خورشيد
ملايك صف به صف رقصان به گرد روي ماه تو
دو ابروي تو شاهين وزينف خلقت است آري!
جهان ميزان شده از قاب قوسين نگاه تو
سپيده از سپيداي نگاهت رنگ ميگيرد
و شب آغاز ميگردد ز گيسوي سياه تو
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل
كجا دست نجاتي هست جز دست پناه تو؟
تو آن خورشيد رخشاني كه بر اين آستان هر روز
تمام آفرينش ميگذارد سر به راه تو!
يدالله گودرزي
ماهنامه موعود شماره 52
|