|
۱۲ خرداد ۱۳۸۴ |
اى مهربان!
بگذار تا در ميان شبهاى عزلت و تنهايى با تو سخنى داشته باشيم.
بگذار تا با تو از درد جانكاه درازى كه همه وجودمان را فرا گرفته گفتگو كنيم.
بگذار تا بناليم.
از درد فراق دوستى كه با غيبتش همه پشت و پناهمان رفت.
اى مهربان!
پس از تو ديگر آسمان، هيچ گاه تماميت روشنايى خورشيدش را بر ما ارزانى نداشت.
هيهات، كه زمين در عسرت دورى، همه رمقش رااز دست داد. هيهات كه ستارگان با همه
فروزندگى فقط با كورسويى در دل آسمان ماندند.
گويى آنان نيز در فراقت سر در جيب خود كشيدند تا با خيالى دلخوش باشند.
مهربانم!
باد كه مى وزيد، به خود مى گفتم شايد از ميان سبزه زارى كه تو در آن سكنى گزيده اى،
گذشته باشد. بى سرودستار خود را رها كردم تا شايد بوى ترا از او استشمام كنم.
واى بر من !
واى بر من باد كه نيز در حسرت ديدار تو مانده بود و خورشيد در انتظار هر صبح و شام
آسمان را با خستگى در مى نورديد.
و من در عجب از خورشيد كه سر دربيابان طلب،جوينده توست و از باد،
و از باد كه خسته اما اميدوار همه پهنه ها را در مى نوردد و در ميانه شبهاى تاريك ،
در سوسوى ستاره اى كه چشم به راه تو مانده گوشه و كنارها را مى كاود شايد كه شميم
تو را بشنود.
مولايم!
با خود گفتم: بخوابم شايد شبى، نيمه شبى در رويايم قدم بر چشمم نهى،
شايد آن چهره مهربان را در خواب بنگرم.
مرا چه مى شود؟
چشم بر هم مى نهم تا در خوابت ببينم اما، ترسى بر جانم چنگ مى زند و مرا بر پاى
مى دارد.
و نهيبى از درون كه:
اى خفته!
شايد بيايد و تو در خواب مانده باشى!
ديگر مرا نه خواب است و نه بيدارى.
دلى به خواب خوش كرده ام و دلى به بيدارى.
عزيزترين !
هيچ صداى حزن آلود و غمبار بيوه زنان درمانده را شنيده اى؟
هيچ تازيانه ها را كه پى در پى فرود مى آيند ديده اى؟
هيچ مردان ره گم كرده در برهوت زمين را مى شناسى؟
هيچ ناله زنان از پرده برون افكنده را شنيده اى؟
هيچ دانه هاى مرده در دل خاك را كه در انتظار رويش مانده اند به ياد دارى؟
مهربانم! وقتى كه رفتى همه چيز با تو رفت.
همه خوبى،
همه مهربانى،
همه دهش و سخاوتمندى در لاك يادى رفتند كه بوى تو را در خود داشت.
گويى از آن همه خوبى تنها يادى مانده كه انتظار آمدنت را مى كشد.
عزيز دلم!
چه شبها كه نام تو را بر زبان جارى ساختم و تازيانه ها را بر دوش تاب آوردم.
چه روزها كه به يادت دل خوش داشتم و پاى برهنه بيگارى را بر خود هموار كردم.
چه نانها كه از دستم ربوده شد.
و چه خنده هاى گوش خراشى كه طنين افكند و من در دل به خود وعده آمدنت را دادم.
عزيزترينم!
وقتى كه رفتى ، مدينه در خود فرو رفت.
محمد ،صلى الله عليه و آله، غريبانه در ميانه شهر و زنجيره اى از حارسان ماند.
بقيع ، غمگنانه ترا ز هر زمان ، در آرزوى گامهاى آرام و نوازشگرت نشست .
گلدسته ها در خيال سردادن نام زيبايت در ميانه طوفان بلا ماندند.
گنبدها در زير آسمان غم گرفته ، آبى مهربانيت را چشم مى داشتند.
و مسافران غريب، تنها به تماشاى نامى و نشانه اى از تو بر ديوار شهر دل خوش كردند.
بگذار تا مژگانم اشكبار يادت باشند و دلم سوخته غمهاى سينه ات.
بگذار تا چينهاى نشسته بر گونه ها و پيشانيم در ازاى راهى را كه در هواى تو
پيموده ام نشانت دهند.
بگذار تا پاهاى بخون نشسته و انگشتان زخميم كاويدن حريصانه زمين و زمان را در هواى
تو بنمايانند.
خوب مى دانم كه مرا نيازى به نوشتن اين نامه غمگنانه نيست.
چه تو در سينه ات روشنايى روزيست كه اين همه را مى خواند.
اى دستگير افتادگان در برهوت بى برگى!
اى دليل گمگشتگان در صحراى بى كسى!
اى چراغ فروزنده شبهاى نامرادى!
اى منتهاى صبورى،
آنگاه كه مى رفتى گفته بودى كه جمعه روزى خواهى آمد.
از آن روز ، همه جمعه ها را پاس داشته ام.
به همان سان كه همه هفته را در انتظار جمعه مانده ام.
جمعه بوى تو را مى دهد.
جمعه اميد را پررنگتر از هر زمان در دلم زنده مى كند.
هيهات،
جمعه كه مى رود، غمى ديگر در دلم چنگ مى اندازد.
پاهاى لرزانم ديگر توان حمل بدنم را از دست مى دهند.
غروب جمعه كه فرا مى رسد ، پشت همه درختها مى شكند.
اى همه خوبى!
وقتى كه مى رفتى رمضان و محرم را با انگشتان نشان دادى و رفتى.
شايد كه رمضان بوى تو را در خود دارد به همان سان كه محرم رنگ سرخ خون جوانمردى را
پررنگتر از هميشه مى نماياند.
از آن روزى كه رفتى، رمضان و محرم را چشم مى دارم.
وقتى كه مى رفتى، گفتى كه آسمان فرا رسيدنت را خبر خواهد داد و مكه ،
جايى كه تو را به من و مرا به تو مى رساند.
از آن روز ، هر صبح و شام رو به سوى مكه آورده ام.
شايد نگاهم به كعبه ، يادآور روزى باشد كه تو خواهى آمد.
مكه نام تو را و خاطره زيبايت را در دلم زنده مى كند.
وه كه چقدر كعبه را دوست دارم.
كعبه را كه پشت تو را محكم مى دارد،
روزى كه خواهى آمد...
سردبير
ماهنامه موعود شماره
5 |