|
۱۱ خرداد ۱۳۸۴ |
اسماعيل شفيعى سروستانى
حج، منعكس كننده مقام معلمان بزرگ عالم بشريت است.
نمى توان بار اقامت در سرزمين وحى افكند اما، از شناخت معلمان بزرگ تاريخ، جايگاه و
نقشى كه در زمان حياتشان و پس از رحلتشان ايفا كردند غفلت جست.
شايد اگر يك وجه از حج، تاريخ و دركت تاريخى نهفته در لابلاى رخدادها و حوادث باشد;
شناخت معلمان بزرگ تاريخ بشريت وجه ديگر آن است.
اين دو وجه در اين سفر، در هم تنيده شده و خود را نشان مى دهد.
اولين معلم، آدم عليه السلام، سر سلسله انبياء، مبدا جريانى شد كه چونان رودى آرام،
در پهنه تاريخ حيات بشر به راه افتاد و فارق ميان ديگر جريانات با جريان حقيقى شد.
حكايت گسيل انبياء، حكايت نياز آدمى به معلم است، آنهم، كسانى كه متعلم مدرسه داعى
بزرگ و خداى رحمان بوده اند.
چه، بشر در مسير پر فراز و نشيب حيات خود روبرو با مخاطرات و عقبه هايى مى شود كه
بى حضور معلمى راهبر، نجات از آن ميان ميسر نيست.
بى ترديد، همه فلاكتهاى بزرگى كه گريبان آدمى را گرفته محصول عدول انسان از
فرمانهاى معلمان بزرگ بوده است.
اولين داعى و معلم، خداى رحمان بود و آخرين نيز هموست كه هدايت كننده خاص و عام است
و پس از او، پيامبران كه با كتاب و فرمان خداوندگار، مردمان را در مسير هدايت
رهنمون گشتند و به اذن خداوند به انذار و تبشير مردمان مشغول شدند.
و سه ديگر، كتاب الله و پس از آن بندگان صالحى كه به واسطه تبعيت از دستور خداوند و
رسول او و پاك شدنشان از هرگونه شرك و پليدى در كسوت داعى، خلق خداوند را هادى در
مسير رشد و كمال شدند.
آنكه مى خواهد در مقام داعى الى الله، مردمى را فرا بخواند، ناگزيرست پيش از هر
امر، صاحب اذن باشد. صاحب شرايطى كه او را مستعد قبول مسؤوليت هدايت انسان مى سازد
تا مباد كه خود و ديگران را در دره هلاكت و نيستى درافكند. چرا كه داعى ناگزير به
داشتن شناختى تمام و مبتنى بر حقيقت از انسان، جهان، مبدا هستى، سنن تاريخى و
بالاخره مقصد نهايى و غايتى است كه انسان فراروى خود دارد.
داعى، ناچار به ايجاد رابطه مستقيم يا غير مستقيم) با منبع كلام قدسى است يعنى كتاب
خداوند و عترت و اهل بيت تا بتواند، خود و ديگران را متذكر مسير هدايت و معروف شود
و از ضلالت و منكر برهاند.
تنها با اين مقدمات است كه «بايدها و نبايدهاى » داعى معنى خويش را بدرستى حاصل
مى كند.
در واقع، همه بايدها و نبايدها، متكى به مبانى نظرى هستند كه معلم راهبر ناگزير به
دانستن آنهاست. اصولى كه خدشه ناپذيرند و به همراه باور قلبى، معلم را در صف داعيان
الى الله وارد مى سازند.
اشاره به اين نكته لازم است كه همه مسلكها و مكتبها هر كدام از مبانى نظرى خاصى
تبعيت مى كنند و در آنها درباره انسان، جايگاه و نقشش اصولى مذكور است كه با مطالعه
در كنشها و اقوال مبلغان آن مسلكها مى توان اصول نظرى آن مسلك و مكتب را ترسيم كرد.
اما در ميان همه ملل و فرق، مكتب انبياء، مبتنى بر كلام حقيقى وحى، از اصول خاص
ويژه اى برخورداد است همانكه آن مكتب را از همه آراء و اقوال مبتنى بر ظن و گمان
ديگر ملل و نحل جدا مى سازد.
در سرتاسر سفر بزرگ حج، از جده تا مكه و از مكه تا مدينه، رد پاى داعيان الى الله
مشاهده مى شود. در حجر اسماعيل، حاجى مدفن قريب به هفتاد نبى را زيارت مى كند و در
مدينه، نبى رحمت را.
در خيف (1) يا صالح، يعقوب، ابراهيم، هود و صدها نبى ديگر را زنده مى دارد.
در مقام ابراهيم، نام دوست خداى رحمان را پاس مى دارد.
در جبل الرحمة و عرفات، جاى پاى آدم عليه السلام، ابراهيم عليه السلام و محمدصلى
الل.ه عليه وآله را مى نگرد و با تمسك به سنن آنها به اقرار گناهان خويش مشغول
مى آيد.
در گرداگرد خانه كعبه، نوح و كشتى بزرگش را مى بيند كه در هواى نجات قومش از طوفان
به طواف (2) آمده است. و بالاخره در جاى جاى اين سرزمين، حاجى پا جاى پاى راهبران و
معلمانى مى گذارد كه بسان چراغى، مسير هدايت و رشد را معين كرده اند تا انسان در
ميانه تاريكى در دره ضلالت و گمراهى سقوط نكند.
مردان بزرگى را مشاهده مى كند كه با گذر از صحارى «عرفات، مشعر و منى » به گرد خانه
دوست حلقه زدند. و در جامه داعى، حجت و نشانه اى از براى بندگان شدند.
مردان بزرگى كه داستان زندگيشان ميزانى براى نجات از انحراف و كژروى است. داستان
طوفان، فرود بلا، جفاى اقوام، رنج دورى و ناسپاسى خويشان است. داستانهايى كه پرده
از سنتهاى حتمى برمى دارند.
داستان تربيت و تزكيه ويژه اى است كه مردانى را مستعد قرب و منزلت مى سازد. و حاجى
در اين مدرسه بزرگ حج مهيا مى شود تا به وقت بازگشت به ديار خود، پاسدار رسم داعيان
الى الله شود و امكان استمرار حيات تاريخى و فرهنگى ملت مسلمان را فراهم سازد. از
همين رو بود كه يكى از دلايل توقف و انحطاط مسلمين در گذشته به بلاى فراموشى سنتها،
تذكر انبياء و تفكر درباره امور عالم دچار نمى شدند. امروزه در برابر اقوام مهاجم
درمانده نبودند.
آدم، به جرم ترك ادب رانده شد و همه ترك كنندگان ادب حق، رانده مى شوند.
اما، انابه اش موجب بازگشتش شد و او كه از ميدان بلا گذشته بود، در رجعت به حق،
داعى برگزيده اى شد كه بر خويشان خود حكم مى راند.
آن كه بتمامى روى به حق مى كند، در هنگام فرو افتادن بر زمين، از جاى برمى خيزد.
اين سنتى است همگان بداننند:
آنكه مى خواهد با اراده خود برپاى ايستاده و خود را عزيز بدارد، چونان قابيل چنان
بر زمين مى افتد كه هيچكس را ياراى بلندكردنش نيست.
هابيل، زمين خورده قابيل است اما، بلند شده حضرت رحمان و افتادن هابيل هنگامه
برخاستن اوست.
در اين سرزمين از هيچ چيز نمى توان غفلت كرد.
آيا مى توان نوح را در وقت طواف به گرد كعبه در ميان طوفان بلا نديد؟ طوافى كه آنها
را مهياى رهايى از بلا و دريافت اين نكته مى كند كه:
«در هنگامه گرفتارى آمدن در بلا، تنها، طواف به گرد خانه است كه ترا در خشكى امن
فرو مى آورد و آنكه به پاى خويش مى دود تا در بلنداى كوه پناه جويد و از بلا برهد
چونان فرزند نوح در سيلاب غرقه مى شود.»
كه به وقت فرود آمدن بلا; پسر نوح بودن شرط نيست بكه با نوح بودن عامل رهايى است.
داستان يوسف يكى ديگر از داستانهاى هدايت آدميان است. داعى بزرگ كه غيرت برادران او
را در چاه بلا افكند.
زمين خورده برادران، از قعر چاه بر مسند عزت تكيه مى زند. صبر جميلى كه ميوه كام و
ناز به بار مى آورد.
هيهات كه دور گردون را سر آن نيست كه بريك مدار بچرخد.
يوسف در زندان، به خود مى نگريست و رهايى را از شفاعت شرابدار شاه خواست. حضرت
رب العزة چنان خوارى انسانى را بدو نمود كه هفت سال در بند ماند و كس او را به ياد
نياورد. يوسف در ظلمت زندان شنيد كه:
اى يوسف! پنداشتى كه تو را فراموشت خواهيم كرد؟
بمان تا دريابى «و من يتوكل على الله فهو حسبه » (3)
يوسف به غير دوست رجعت كرد، هفت سال در بند ماند تا دريابد:
وقتى مستعد افتادن در بلا باشى هيچ واسطه و شفيعى قادر به نجات تو نيست. مگر به اذن
او «من ذالذى يشفع عنده الا باذنه (4) » (كيست كه شفاعت كند به نزدش جز به اذن او؟)
پس بر او دل ببند كه:
من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه (5) من حيث من لايحتسب.
رجعت به حق، يوسف را بر تخت مراد نشاند و از ذلت زندان به عزت جاه رساند.
ابراهيم نيز در چاه بلا افتاد، آن زمان كه فرمان يافت تا عزيز خود را در صحرا رها
كند. بى خان ومان و ره توشه.
هاجر در ميانه صفا و مروه، چنان دويد و چشم بر آسمان دوخت كه از ميانه صحراى
لم يزرع آب زمزم به جوشش آمد و زير گامهاى اسماعيل بر دشت تفتيده از تشنگى جارى شد.
پس، درياب كه سعى را بى توكل ره به جايى نيست.
اسماعيل رهيده از بلاى صحرا به بلاى قربانى مبتلا مى شود.
ابتلاى سختى از براى ابراهيم تا او دريابد:
در ميان خيل ابرار وارد نمى شود و پدر ايمان ناميده نمى شود مگر آنكه آنچه را
دوست تر دارد ببخشد.
لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون (6)
از اسماعيل عزيزتر براى ابراهيم نبود. اما معلم بزرگ، خداى عليم، همان را از
ابراهيم طلبيد. بهترين را. و همين دهش بزرگ است كه ابراهيم را مستعد مى سازد تا از
بلا برهد.
ابراهيم پدر ايمان شد و اسماعيل از بند قربانى رست. اما، رسم اسماعيل و سنت قربانى
ماند.
از بلاگذشتگان نشانه شدند در مقام ابراهيم از بلارستگان نشانه شدند در حجر اسماعيل
تا آينه اى شوند براى آدميان، براى جويندگان سنن و قوانين الهى.
حقا كزين غمان برسد مژده امان گر سالكى بعهد امانت وفا كند
پى نوشتها:
1.مسجدى بسيار كهن كه در انتهاى صحراى منى و قبل از محل رمى حجرات واقع است.
2.در تواريخ مذكور است كه در ميان طوفان بزرگ، نوح منتظر فرا رسيدن عنايت خداوند
بود. كشتى بر بلنداى كعبه به طواف درآمد و به سوى خشكى رهنمون شد.
3.طلاق، 3.
4.البقره، 255.
5.طلاق، 3 (كسى كه تقواى خدا را پيشه كند، قرار مى دهد براى او گريزگاهى و رزق
مى دهد او را از وجهى كه حساب نمى كند).
6.آل عمران، 92 (هرگز به نيكى نمى رسد كسى مگر آنچه را بهتر دوست مى دارد انفاق
كند)
ماهنامه
موعود شماره 7 |