spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
سوار در برف چاپ پست الكترونيكي
۱۱ خرداد ۱۳۸۴



آنچه مى خوانيد داستانى است كه خانم مريم نبيان 17 ساله از دهاقان اصفهان برايمان فرستاده و نوشته اند كه اين داستان ماجرايى است حقيقى از زندگى انسان شريفى كه نامش سالها پس از مرگ بر سر زبان مردم ماند.

هر وقت از او مى خواستيم كه اتفاق آن روز را تعريف كند حالش دگرگون مى شد، آب دهانش را قورت مى داد و نوعى ترس همراه با اشتياق به سراغش مى آمد. شغلش لگاره دوزى بود و تنها وسيله نقليه اش يابوى دودى رنگش بود. معمولا براى پيدا كردن كار به چهارمحال مى رفت و در روستاها و نقاط دوردست مدتها مشغول كار مى شد و بالاخره پس از سه يا چهار ماه كار به ولايت برمى گشت. اما، اينبار به علت مساعد بودن هوا، پاييز را در غربت گذرانده بود و با شروع اولين برف بايد به ديار خود بازمى گشت. هنوز از بروجن خارج نشده بود كه باريدن برف شروع شد ولى سيد مردى نبود كه خوف و هراسى از اين برفها داشته باشد.

شال سبزش را كه ميراث پدر بود، بار ديگر محكم كرد و افسار حيوان را به دست گرفت و جلوتر رفت. از روبروى روستاى نقنه كه رد مى شد دو سه نفر از دوستان سيد خواستند كه مهمانشان باشد، اما سيد نپذيرفت و به راهش ادامه داد. تمام صحرا پوشيده از برف و سفيد سفيد بود.

انعكاس نور خورشيد از پشت ابرها روشنايى يكنواختى را منتشر مى كرد. گرچه هوا سرد بود، اما قابل تحمل بود ولى هر از چندى باد مى وزيد و برفها را به صورتش مى زد. نزديكيهاى ظهر بود كه از گردنه گليسار گذشت. در اين فكر بود كه نهار را در روستاى همگين بخورد. چيزى هم نمانده بود، ولى ناگاه ابرها فشرده تر شدند و سرعت بارش برف زياد شد. برف و بوران پيدا كردن راه را مشكل مى كرد و از سرعت آنها مى كاست، كم كم سوز سرما بيشتر شد، ناگهان حيوان از جا جست و بعد ميخكوب شد. براى لحظاتى سيد نمى دانست چه اتفاقى افتاده است، اما با پاك كردن چشمانش از برف كم كم صدايى ناآشنا به گوشش خورد و لكه هاى تيره رنگى را كه در برف سفيد خودنمايى مى كردند بخوبى ديد. آرى! چند گرگ گرسنه دوروبرش را گرفته بودند و هر لحظه حلقه محاصره را تنگتر مى كردند. چند دقيقه اى نگذشته بود كه دو تا از گرگها جسارت به خرج داده و با پاشيدن برف بر روى او، حمله را شروع كردند. سيد با چوبدستى و سروصداى زياد جواب آنها را داد و آنها براى چند دقيقه دور شدند، اما كمى بعد دوباره حمله گرگها شروع شد. بالاخره يكى از گرگها از پشت به يابو حمله كرد، و سيد مجبور شد حيوان را نجات دهد و در همين گيرودار نجات دادن يابو، خود نيز مورد حمله گرگها قرار گرفت. ضربان قلبش تند شده بود و تنفس مشكل، سرماى كشنده مرگ را هر لحظه نزديكتر مى ساخت، سيد تا اين لحظه بر خود مسلط بود و دفاع مى كرد، اما ناگهان يكى از پاهايش بر روى برفها سر خورد و نقش بر زمين شد، رصت خوبى براى گرگها پيش آمد، گرگ گرسنه اى به يك خيز بر روى بدن سيد افتاد و با هم درگير شدند. كتف سيد توسط گرگ زخمى شد. ديگر اميدى به زنده ماندن نبود. سيد فريادى كشيد و با گريه كمك خواست.

يا جدا! يا صاحب الزمان! يا مهدى ادركنى!

خون گرم كتفش بر روى دستهايش ريخت و برف سفيد را رنگين كرد. حيوان از خودش دفاع مى كرد و مى خواست خود را نجات دهد و سيد گلوى گرگ را با شهامت فشار مى داد. ناگهان گرگها فرار كردند سيد لحظه اى به خود آمد. خدايا چه مى بينم، صداى حيوان بلند شد دستها را به زمين مى زد و مثل اينكه چيزى مى خواهد بگويد.

سوارى نزديك شد. جوانى چون قرص ماه، تنومند و خوش سيما. سوار بر اسبى سفيد به زيبايى تمام طبيعت. هيبت سوار سيد را متحير كرده بود. نگاهش گرم و مجذوب كننده بود، ناگهان سوار گفت: برخيز سيد! سيد از جا پريد و بلند شد. جوان چنان ابهتى داشت كه سيد جرات نكرد حرفى بزند. جوان همان طور كه سوار اسب بود اشاره به سيد كرد و گفت: گرگها مزاحمت شدند، هان!؟ دستانت را ببر بالا! سپس تكه اى از شالش را جدا كرد و بر زخم كتف گذاشت، سيد مى لرزيد ولى هيچگونه احساس درد و ناراحتى نداشت. يك لحظه چشمش به اسبش افتاد حيوان نجيب چنان به سوار نگاه مى كرد كه انگار هزار سال است كه او را مى شناسد، اشك حيوان سرازير بود، سوار رو به سيد كرد و گفت: برو خدا نگهدارت شما نجات يافتيد، سيد گفت: ولى گرگها؟ زخم شانه ام؟ حيوانم؟ سوار لبخندى زد و دستش را به لامت خداحافظى بلند كرد چند ثانيه اى نگذشته بود كه سوار ناپديد شد. سيد هنوز دستهايش را پائين نياورده بود، ناگهان مانند كسى كه از خواب بيدار شود به خود آمد. خدايا! اين جوان زيبا كه بود؟ كتفم كه خون مى آمد و زخم شده بود چه شد؟ پس گرگها كو؟ چرا ديگر سردم نيست؟ من چرا گرسنه نيستم. همه اينها براى چند ثانيه او را سرگرم كرده بودند. آرى! آقا امام زمان به كمكش آمده بود و سيد بعدا متوجه شد. سيد هر سال از آن راه مى گذشت و هر زمان كه به گردنه مى رسيد در آن نقطه كه معشوق را ديده بود پياده مى شد و ساعتها اشك مى ريخت. تكه بريده شال تا آخر عمر همراه سيد بود و سخت ترين بيماران با تماس با اين تكه شال نجات مى يافتند به عشق مولا صاحب الزمان.

 



ماهنامه موعود شماره 7


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.