|
۰۵ خرداد ۱۳۸۴ |
سهيلا صلاحی اصفهانی
ديگر بس است. يك عمر رنج سياهی را تحمل كرده ام، ديگر نمی خواهم سياه بمانم.
از وقتی خود را شناختم، برده ای سياه بوده ام، چهره ام، پوستم، خونم همه سياه اند.
اما شما كه می دانيد به خدا سوگند دلم سياه نيست.
به خدا سوگند نمی توانم تاب بياورم.
نمی توانم سختی شما را ببينم. طاقت ناراحتی تان را ندارم.
يابن رسول الله!
من آنقدر حق ناشناس نيستم. در روزگار آسايش بر سر سفره شما نشسته ام؛
گرسنگی ام را برطرف كرده ايد؛
برهنگی ام را پوشانده ايد؛
و بی پناهی ام را سامان داده ايد.
اكنون كه روی روزگار برگشته چگونه شما را در ميان دشمنان ببينم.
يابن رسول الله!
بارها برايم از بهشت گفته ايد؛
از باغهايی كه زير درختان آن نهرها جاری است؛
از مسكنهای پاكی كه برای بهشتيان مهيا شده اند؛
از رضايت خدا، از خشنودی خدا، از نزديكی به او، از رستگاری بزرگ.
اينك كه ميان من و بهشت، قدمی بيشتر فاصله نيست، چرا می خواهيد مرا از اين نعمت بی پايان
محروم كنيد؟
يابن رسول الله!
التماستان می كنم. به خاطر خدا بگذاريد با شما باشم تا رو سفيد گردم و بويم خوش و
نامم درخشان شود.
بگذاريد خون سياه من با خون شما بياميزد، شما را به خدا رخصتی دهيد.
يابن رسول الله!
پيش از آن كه شما را ببينم، حكايت عشق و علاقه پيامبر را به شما شنيده بودم.
می دانستم برای پيامبر عزيزترين هستيد؛
می دانستم آغوش پيامبر، بستر كودكی تان بوده است؛
می دانستم شانه های پيامبر، با بدن پاك شما آشناست؛
می دانستم قلب پيامبر، برای شما می تپد؛
می دانستم دستان پيامبر، برای عافيت شما به دعا برخاسته و فرموده:
هر كه شما را دوست می دارد، خدا دوستش بدارد.
پس چگونه امروز، اين همه را ناديده بگيرم و يكباره از حمايت شما، دوستداری شما و
عشق به شما دست بشويم؟
يابن رسول الله!
نگذاريد سياهی چهره ام، بختم را همچون كوردلانی كه با شما می جنگند، سياه كند.
يابن رسول الله!
می دانم امروز در اين صحرا مادر بزرگوارتان به استقبال شهيدان می آيد.
شما را به خدا ديدار ايشان را از من دريغ مداريد.
× × ×
سرانجام به «جون» اجازه رفتن به ميدان داده شد و ساعتی بعد، سر او بود و دامان پر
مهر امام و دستان نوازشگر ايشان.
وقتی برای آخرين بار چشمهايش را گشود، در زلال نگاه امام، چهره اش چون ظهر روز
عاشورا می درخشيد.
بر برگ گل سرخ بنويسيد...1
والطور
سوگند به طور
سرزمين نيزه های شكسته
سرزمين علمهای افتاده
سرزمين مشكهای تشنه
سرزمين خيمه های سوخته
و كتاب مسطور فی رقّف منشور
سوگند به نامه نگاشته
در طوماری گسترده
و كتاب مسطور، همان پيكر در خون تپيده است
تكه تكه شده
چونان برگهای فرو ريخته از غارت پاييز
زخمی و تاولناك
بر گستره خونين خاك
والبيت المعمور
سوگند به خانه آباد
و خانه آباد، همان مدفن آفتابی كربلا است
مطاف فرشتگان شوريده و غبار آلود
تا صبح محشر
والسقف المرفوع
و سوگند به مزار رفيع آفتاب
كه تمام نقاط تاريك جهان را
روشن كرده است
از شفافيت اشكها
بر ستونهای افراشته از آه
والبحر المسجور
و سوگند به دريای افروخته
و دريای افروخته همان سينه سوزان نينواست
و همان چشمان خونين زينب، سراسيمه بر بلندای تل
و اوست «مزمّل»
مزمل به خون خود
كه در ظلمت شب ضلالت برخاست
و تاريكی را
پرده پرده
شكافت
و حق را روشن كرد
چونان ستاره ای كه فرود آمد از آسمان
والنجم إذا هوی
و يارانش مزمل بودند
به خون خود
چونان ياران پيامبر
در روز احد
ايستاده بر فراز روشنی
و پيامبر فرمود:
ايشان را با رختهای خونين
به هم پيچيده دفن كنيد
كه من بر ايشان شاهدم
والضحی
و نور باريدن گرفت
به هم پيچيده در خون
بی تن پوشی و عمامه ای
بی انگشتی و انگشتری
چونان خورشيدی سر برهنه
و هذا ذكر مبارك
و خداوند
موضوع تكلم با موسی را شجره مباركه ناميد2
و شجره زيتونه را در سوره نور، مباركه خواند3
و عيسی را مبارك ناميد
و آب را مبارك نام نهاد4
و شب قدر را5
و حسين را
كه فرمود:
مبارك است اين مولود6
و چنين بود كه:
آسمان سرخ
زمين سرخ
ماه سرخ می تابد
پرچمهای سياه
سنجهای سياه
زنجيرها سياه می خوانند
آفتاب كبود
باد كبود
رودها كبود می درخشند
تا آن عاشورای معهود
كه روز آمدن موعود است
در شامگاهان نزديك...
مريم سقلاطونی
پی نوشت:
× برگرفته از: نشريه «اشارات»، ماهنامه ادبی مركز پژوهشهای اسلامی صدا و سيما.
1 . با الهام و استفاده از ترجمه خصايص الحسيينه، حاج شيخ جعفر شوشتری، صص360 و
361.
2 . سوره قصص(28)، آيه 30.
3 . سوره مريم(19)، آيه 31.
4 . بحارالانوار(24)، ج44، ص238.
5 . سوره نور(24)، آيه 35.
6 . سوره ق(50)، آيه 9.
ماهنامه
موعود شماره 51 |