|
۰۵ خرداد ۱۳۸۴ |
ابر صبر
مى آيى اى فرداى يلداى پريشانى
از انتهاى جاده هاى خيس و بارانى
با كاروانى از گل و لبخند مى آيى
در واپسين انتظارى تلخ و طولانى
اى صبح يلدايى ترين شب هاى تاريخى
آرامش ديروز يك فرداى طوفانى
اينجا غروب عمر انسان بودن است آقا
بازار وحشتزاترين بفحران انسانى
كى مى رسى اى دادخواه داد مظلومان؟
تا آدميّت را دوباره زنده گردانى
اى انتهاى ظلمت شب هاى بى ايمان
شرقى ترين خورشيد عالمتاب ربّانى
سرد و خموشم من، براى تو دلم تنگ است
تا كى به زير ابرهاى صبر مى مانى؟
درد نهان، سرّ مگو، راز مپرس من
بهتر ز من مى دانم اى آقا كه مى دانى
شد سينه آئينه آدينه ام مجروح
اى التيام ندبه هاى صبح عرفانى
باز آى! اى احساس باران بر كوير كال
اى يوسف گمگشته دل هاى كنعانى
توفيق زاده - فسا
پايان غروب تنهايى
اى تو پايان غروب سرد تنهايى ما
بر كوير خشك جان ها زمزم دشت صفا
آفتاب حسن رويت صبح هر آدينه اى
نور باران مى نمايد اين دل ويرانه را
بى تو سرسبزى بستان رنگ پاييزى گرفت
بى تو پژمردند گل هاى گلستان خدا
مى شود آيا ببينم آن سوار سبزپوش
مى شود گر لحظه اى از خويشتن گردى جدا
گفته بودى كز گلى فصل بهار آيا رسد؟
با گل نرگس بهار آيد به جمله فصل ها
واى بر من در كنار خويشتن جا مانده ام
كاش مى شد يك دمى از اين قفس گردم رها
اى كه يادت نخل جان را استقامت مى دهد
بين كه نخل كشور دل رو نهاده در فنا
ديو شب را بين بسى گردن فرازى مى كند
سخره »هل من مزيد«ش نسل پاك مرتضى
دل اسير فتنه دجال يك چشم عنود
تيغ »جاءالحق« برآور، فتنه را رسوا نما
انتظار لحظه وصلش اگر دارى امين
بگذر از دل باش رهپوى طريق نينوا
سيدمحمد عبدالهى - مشهد مقدّس
دلبر شيرين
در سحر پيك وفادار به بالين آمد
داد اين مژده كه آن دلبر شيرين آمد
خيز و از جا بنگر پرتو آن ذات احد
مرهمى را كه براى دل غمگين آمد
شده از بهر وجودش همه عالم خرسند
دل ما مست گل و بوى رياحين آمد
مهدى آن مظهر پاكى و صفا گشت پديد
تا كه فريادرس عاشق مسكين آمد
شادى و خرمى اهل جهان پيدا شد
نور او رشك رخ زهره و پروين آمد
مهديا بر دل بيچاره ما رحمى كن
در شب ظلمت ما ديده خدا بين آمد
شده ام محو رخ حضرت مهدى امروز
تا كه »الهامى« از آن بر دل خونين آمد
الهام صفايى - تهران
رباعى هاى انتظار
ديدار نگار آشنا مى خواهيم
وصل گل نرگس، از خدا مى خواهيم
بر دردف دلف خسته ما، وصل، دواست
هجران زدگانيم، دوا مى خواهيم
داده ام از كفف خود، طاقت و تاب
زف ففراقف گلف فرزندف تفراب
زندگى نيست، مرا زندان است
اين جهان، چون به عذابم، به عذاب
گر، مى كفشم از هجرف گلف فاطمه، آه
گر، روزف من از فراق، گرديده سياه
اين ها، همه از لطف و زف احسان خداست
لاحول ولا قوة اّفلا باللَّه
اى آنكه شده روزف تو از هجر، سياه
وف اى آنكه كفشى آه، به هر شام و پگاه
مهدى پسر فاطمه، از راه رسد
لاحول ولا قوة اّفلا باللَّه
اكبر مرتضوى
|