|
۰۵ خرداد ۱۳۸۴ |
اگر آن يار سفر كرده...
دره اى مى دانم
شيب تندى دارد
و زلالى كه ز برفاب افق مى آيد
در سراشيب همين دره سحر مى رويد
آب و آيينه و باران و سحر
در اينجا
همه گى يك رنگند
اگر آن يار سفر كرده بيايد از راه
عشق در شيب همين دره كپر مى سازد
دره اى مى دانم
روز تندى دارد
آفتابش هر روز
به نفس مى افتد
و سراپاى كمركش ها را
مه فرا مى گيرد
- چشمه تا مى نالد -
كاش مى شد
باران
نفسى تازه كند
مفردم از تنهايى
ريشه الفت من در اينجاست
دستهايم امّا
جارى دورترين خواسته هاست
ناكجا آبادى
سفر عشق مرا مى طلبد
هاى مَردم، مَردم
مفردم از تنهايى
وسعتى مى خواهم
كه بنالم سنگين
عشق همه فاصله ها را نشكست
آه مى دانم
روزى
مردى
ذوالفقارى در دست
از سراشيب همين دره
گذر خواهد كرد
از زلال خنك و جارى برفاب
نمى نوشد
زير لب خواهد خواند:
به فداى لب خشكيده ى سالار شهيد
و سفر خواهد كرد
دل من مى لرزد
اسب و زينى بايد
به هماوردى تنهايى من
يا على مى گويم
به تكاپوى سوارى كه دلم را برده ست
سفرى تا لب زيباى سحر خواهم رفت
اگر آن يار سفر كرده بيايد از راه
يداللَّه عالى خانى (فرجام)
در خلوت دل
چه زيباست روى تو در خواب ديدن
فروغ نگاه تو در آب ديدن
چه زيباست رخسار خورشيدى تو
پس از پرده دارى مهتاب ديدن
چه زيباست در چشمه نور چشمت
شكوفايى روشن ناب ديدن
چه زيباست دور از شكوه حضورت
نگاه تو در چشم احباب ديدن
چه زيباست تصوير روحانى تو
به يكباره در پيكر قاب ديدن
چه زيباست در خلوت دل نشستن
جمال تو دور از تب و تاب ديدن
چه زيباست در جست وجويى عطشناك
لب عاشقان تو سيراب ديدن
چه زيباست در چشم دريايى تو
نگاه خروشان گرداب ديدن
چه زيباست در اقتداى نمازم
ترا در تجلاى محراب ديدن
چه زيباست گر پا گذارى به چشمم
نشستن كنارى و سيلاب ديدن
عباس براتى پور
و دوباره ...
مى آيى
و جهان زير پاى تو
سبز مى شود
سراسيمه گشوده مى شود
چشم هاى كابوس زده
به شوق پابوست
در انتهاى هستى
كه ابتداى دوباره تست...
آنگاه كه واژه ها دوباره معنا مى شوند
و جهان به عطر نرگس
دوباره با عدالت آشتى مى كند
و دوباره...
كاظم كامران شرفشاهى
احياى دل
اى سلسله زلف تو بر پاى دل ما
سودايى خال تو سويداى دل ما
دارد به گريبان تمنا، گل اميد
از خار رهت، آبله پاى دل ما
چون برگ خزان ديده به هم ربط نگيرد
از بس كه ز هم ريخته اجزاى دل ما
خونين جگر لاله صحراى تو ليلى
داغ تو، سيه خانه صحراى دل ما
بگشود ز گردن رگ جان و نگشايد
زنار سر زلف تو، ترساى دل ما
بگشاى حزين، پرده از اين ساز كه سازد
از ناله نى كلك تو احياى دل ما
حزين لاهيجى
|