|
۰۵ خرداد ۱۳۸۴ |
بى تو در بيابان بى كسى، چشم هايمان را به تموج انتظار سپرده ايم و آمدنت را به
دردمندى دل هامان مژدگانى مى دهيم تا پژمردگى برگ ها را نبينيم و در گريه مى خنديم
تا باغ و بهار، هم آغوش هم باشند...
ماييم و آسمانى از بغض ابرها و اميد تيغ تو كه انتشار باران است و آب را به مذاق
جويبار مى رساند، ماييم و تهى دستى و تشنگى، ماييم و اين صحيفه ناتمام و چشم هايى
كه در انتظار فصل توست. ماييم و شب هاى شوق كه به واژه هاى ندبه صبح مى شود.
ماييم و اين روزگار فرو خفته و اين جهان وازده كه به جاى فرياد، خميازه مى كشد.
ماييم و صفاى سجاده اى كه فرج را جست وجو مى كند، ماييم و تن تب كرده كوچه هايى كه
به فراخ ترين باغ ها مى رسند، ماييم و آفتاب كه در برابر چشمان تو حقير است. دريا،
شبنمى است چكيده بر غنچه اى از باغ تو، »حفسن« از تو مى آموزد و »فيض« از تو بهره مند
مى شود. قامت تو »قدقامت« بلندى تا قيامت است.
»رستگارى« در پى قدمت افتاده و »نجات« محتاج توست. ماييم و دشت كه نقطه اى است در
برابر نگاهت، ماييم و كوه كه شرمنده طاقت توست، ماييم و خط خون كه تا قيامت جارى
است. ماييم و نسل شقايق كه آبروى ايثار است و ماييم و فرياد كه تا آمدنت در فوران
است. ماييم و قاموسى كه از موج سرشار است و آسايش در خيالش خالى است. ماييم و مصافى
كه سخت برقرار است چنان هنگامه، تا هنگام ظهور تو، نسل تو در راهند. ميان هنگامه ما
تا هنگام ظهور تو و به بهانه اى به تقاعد دل نمى نشانند و جان نمى سپارند.
نسل انتظار ايستاده است و به بانگ بلند نام تو را در جهاد مى خواند.
نسل انتظار رخ به خون جگر مى شويند، گه ناز مى چشند و گه راز مى شوند.
نسل انتظار در راهند.
نسل انتظار بيم عاقبت ندارند، جز آخرت كه وقت حضور است.
نسل انتظار گوش فرا داشته اند تا نسيم سعادت از جانبى بدمد و نور ديدارت از فرازى
بتابد. اين قوم از هجران تو بر سر نمى زند، آنها در انتظار تو سر بر مى كشند و بر
نسل سياهى مى شورند.
اينك ماييم و اين نصيب جاويد، اين نياز آسمانى به تو كه اصل برائتى، ماييم و رمى
رجيمانى كه سزاوار هدايت نبوده اند.
ما تو را در شب برات به مهمانى دل ها مى خوانيم ضيافتى كه دشت آشنايى است. مجلسى كه
در آن صدق، اعتقاد و اخلاص عمل مى دهند، محفلى كه عين يقين مى بخشند و بزم و وجد و
جاى حيرت و حقيقت است...
موعود شماره 36
|