|
۲۰ فروردين ۱۳۸۴ |
رضا بابايى
از آستان پير مغان، سر چرا كشيم دولت در آن سرا و گشايش در آن سر است يك قصه بيش
نيست غم عشق، وين عجب كز هر زبان كه مى شنوم نامكرر است. (1)
شاعرم; ولى براى جز تو، شعر گفتن نمى دانم.
قافيه هاى من، همه در آغاز بيت مى آيند، و وزن و عروض از شعر من گريزانند.
آيا قامت موزون تو، چنين شعر مرا بى وزن كرده است؟
آيا ايهام حافظ، به موى تو دست يافت؟ ملاحت مثنوى را با روى تو چه كار؟
حماسه ذوالفقار، چه شاهنامه ها كه در غبار كارزار تو مى رقصاند!
هرمضمون كه شاعران به ذوق مى آرايند، حكايتى ازبهشت روى توست.
اى نور دل و ديده و جانم چونى؟ ى آرزوى هر دو جهانم چونى؟ من بى لب لعل تو چنانم كه
مپرس تو بى رخ زرد من ندانم چونى؟ (2)
باغبانم; ولى در باغ من جز نرگس نمى رويد.
بنفشه ها، از تاب شبهاى غيبت، در اضطرابند، و سوسن و ياسمن، پيامبران حسن تو.
در گلزار خراميدن را، سرو از تو آموخت، و جامه دريدن را، غنچه از من.
وقتى دل سودايى مى رفت به بستان ها بى خويشتنم كردى، بوى گل و ريحان ها گه نعره زدى
بلبل، گه جامه دريدى گل تا ياد تو افتادم، از ياد برفت آن ها (3)
عاشقم; و جز نام تو، ترجمانى براى عشق نيافتم.
سوختن، پيشه من است، اما نه پاى شمعهاى شبهاى رنگى; در رثاى پروانه هاى سوخته پر.
جمعه ها را دوست دارم; نه چون از كار و مشغله فارغم; چون همه را مشغول تو مى بينم.
موسيقى، همان تكرار موزون و ضرباهنگ نام تو در دستگاه شور است.
نوشتن، نيكو صنعتى است، اگر با ميم آغاز شود و تا ياء بخرامد.
خواندن، سرگرمى جمعه شب ها در سال تحصيلى است; ولى ندبه خوان مسجد ما - كه خواندن
را، فقط صبح هاى جمعه مى داند - زيباترين خط را بر پيشانى دارد.
كار و بار من، كتاب و قلم است; يكى سينه مى خنداند، يكى گريه مى افشاند. و من ميان
آن خنده و اين گريه، حيران نشسته ام.
تو كدام را بيشتر دوست دارى؟ خنده كتاب را يا گريه قلم را؟
خامه تقدير، كتاب عمر مرا نگارستان غيبت و ظهور و فرج و انتظار كرده است، و هرگاه
كه آخرين مى رسد، نخستين باز مى گردد، و دوباره همان واژه هاى خويشاوند و همخون.
زاهدم; و زهد را از ميخواره هاى بى بند و بار آموختم. چون اگر بند و بارى باشد، نه
پاى در راه است و نه قامت به قاعده. پاى كه در راه نباشد، و سر كه بالا نيفرازد، به
خنده ديوانه اى نمى آزرد.
نشسته اى و هرازگاه طناب راه را تابى مى دهى. آيا دست ما سزاوار آويختن به پاى تو
نيست؟ در كدام بيدادگاه اين تقدير برما رفت؟ كدام گناه كرده و ناكرده، نشست و چنين
زنجير آهن دلى بر پاى ما بست؟
تيره شب ترين روزگارها; فصل عاشقى است. اين فصل را به باد بسپار، تا با هر سيلى،
ورقى چند از آن بگذرد.
اما نه; چه سود؟ پايان اين فصل، انتهاى بودن است.
آموزگارم; به نوآموزان مدرسه، الفباى دوست داشتن مى آموزم. مهر ورزيدن را با آنان
تكرار مى كنم و تخته سياه را پر از سپيدى القاب تو.
مى گويم: اوليها! دوميها! سوميها!... شما از مادر زاده شديد كه مشام به گلبرگ نرگس
بساييد. شبها، با عروسك شمشير به خواب رويد، و صبح، چشمهاى نازك و معصوم خود را تا
خونين ترين افق بدوانيد.
درس ما امروز ميم است. ميم مثل مهدى; مثل موعود; مثل ... ديگر ميم بس است.
حالا نون. نون، مثل ندبه.
مشق فردا را فراموش نكنيد: هزار برگ، جمعه .
نامه رسانم; نامه هاى مردم را يك يك به جوى خيابانها مى ريزم. جز آن كه كوى تو را
نشانه گرفته است.
طبابت مى كنم; هر دردى كه نه درمان آن، دست مهر توست، مرهم نمى نهم; معجون نمى دهم;
چرك از آن نمى روبم، و مژده بهبود آن در طبله من يافت مى نشود.
در بازار حجره دارم; «و ان يكاد...» مى فروشم. سرمايه ام را خشت مى كنم و يك جمكران
آرزو مى سازم. تو را در محراب آن مى نشانم و خود بر در مى ايستم. كفشهاى زائرانت را
به خود مى آويزم و تاصبح، سلام گوى فرشتگانم.
مى نويسم; اما فقط گريه ها را.
انتشارات خزان، ناشر كتابهاى من است.
باد توزيع مى كند، و رود مى خواند.
آرزومندم; يك جمكران
پيشه من عاشقى است; پيشه تو چيست؟ چيست؟ پيشه من، راز نهان گفتن است پيشه تو، ديدن
اشك من است از تو نپرداخته ام با كسى ياد توام، صحبت مرد و زن است
پى نوشتها
: 1. حافظ. 2. مولانا.3. سعدى.
ماهنامه موعود شماره 10-11
|