|
۳۱ تير ۱۳۸۲ |
مريم ضمانتييار
- ميخواهي به كربلا بروي؟ - چه كنم دلم بيقرار شده تاب ماندن ندارم. دلم هواي كربلا كرده. - كدام دل است كه هواي كربلا نكرده باشد. امّا خودت بهتر از من ميداني كه الا´ن چقدر راه ناامن است. - ميدانم محمد، ميدانم. امّا دست خودم نيست. - تازه فقط ناامني راه نيست، اگر اين مردان بيرحم «عنيزه» فقط مال زوار را ميبردند و خودشان را رها ميكردند كه مسئلهاي نبود. همة زندگيمان فداي حسين، امّا آنها سنگدل و بيرحم هستند و هركس را كه اسير كنند اصلاً كسي نميداند كه چه برسرش ميآورند واو را بهكجا ميبرند. - ببين! من خودم همة اينها را ميدانم. امّا هرچه سعي ميكنم خودم را متقاعد كنم كه راه ناامن است و دست از اين سفر بردارم،
نميتوانم، دست خودم نيست. همة وجودم در اشتياق كربلا ميسوزد. محمد از جا برخاست پارچههاي روي پيشخوان حجره را جمع كرد تا حجره را براي رفتن به نماز ببندد. همانطور كه پارچهها را روي طاقچه داخل حجره ميچيد، گفت: سيد مهدي كار درستي نميكني. عشق و علاقه به امام حسين، عليهالسلام، جاي خود، حفظ جان و مال هم جاي خود. دلت بهحال خودت نميسوزد، بهحال فرزندانت بسوزد. آن اطفال معصوم را يتيم نكن. سيد مهدي آشفته از روي چهارپايه بلند شد و پارچهاي كه دردست محمد بود از او گرفت و گفت: - اين چه حرفي است كه ميزني برادر من؟! - سيد تو از علماء و بزرگان حله و نجف هستي. نيازي به نصيحت من پارچهفروش نداري. خودت هم خوب ميداني كه تمام بيابانهاي اطراف حله، نجف و كربلا پوشيده از راهزنان عنيزه است. اين قبيله امان زائران كربلا را بريدهاند. سيد مهدي دلتنگ پارچه را بهاو پس داد و رويش را برگرداند. محمد چند لحظه تأمل كرد، دستش را روي شانة سيد گذاشت وگفت: من سالها با پدرت دوست بودهام خدا ميداند كه برايم چقدر عزيزي، قصد نااميد كردن تو را هم ندارم. سيد چشمان پر از اشكش را بهزير انداخت و قطرههاي اشك آرام بر روي محاسن سياهش غلطيد و گفت: تو هم براي من عزيزي و مثل پدرم قابل احترام. امّا درست مثل اين ميماند كه تو به تشنهاي كه دارد از شدت عطش جان ميدهد بگويي آب ننوش، حتي اگر بر سر چشمة آب مارهاي سمي هم خوابيده باشند، عطش زده فقط به آب فكر ميكند و نميتواند بهخطر مارهاي سمي فكر كند. محمد كه دلش از استدلال غريب سيد مهدي لرزيده بود سكوت كرد و خود را مشغول جمع كردن پارچهها نشان داد. سيد دوباره روي چهارپايه نشست. زانوهايش ميلرزيد. انگار نميتوانست روي پا بايستد. مرتضي كه از تجار حله بود، با يك بارف پارچه از راه رسيد و سلام كرد. محمد به استقبال او جلو رفت. مرتضي با ديدن چهرة اشكآلود سيد مهدي جا خورد: سلام سيد، اتفاقي افتاده؟ سيد برخاست و جواب سلام مرتضي را داد امّا نتوانست توضيحي براي اشكهايش بدهد. فقط صورتش را پاك كرد، امّا دوباره غرق اشك شد. ديگر اختيار گريه دست خودش نبود. محمد، مرتضي را از تعجب وشگفتي درآورد و گفت: سيدمان دلش هواي كربلا كرده. مرتضي جا خورد: كربلا؟ آن هم در اين شرايط؟! - تو كه كارت گذشتن از راههاست، به اين سيد ما بگو در بيابان كربلا چه خبر است. مرتضي دو دست سيد را گرفت و گفت: گوش كن سيد اوضاع بهشدت وخيم است. تمام نواحي اطراف كربلا را قبيلة عنيزه قرق كردهاند. همة راهها بسته است. يك لشكر از سپاهيان عثماني بهكمك سربازان عراق آمدهاند و همهجا سرداران عثماني چادر زدهاند، امّا عنيزه آنقدر سريع در شب عمل ميكنند و زائران را به اسارت ميبرند كه ميگويند كمكم سرداران عثماني هم وحشت كرده و ميخواهند آن نواحي را تخليه كنند. خودشان هم قبول دارند كه از عهدة اين راهزنان سنگدل برنميآيند. اصلاً معلوم نميشود چطور اموال زائران را غارت ميكنند و آنها را كجا ميبرند. مدتهاست تجارت ما هم دچار كساد شده و ناامني راه كار ما را هم دچار مشكل كرده. آنوقت تو ميخواهي از شهر و ديار امنف خودت، به كربلا بروي و... سيد مهدي دلشكسته، كلام مرتضي را قطع كرد و گفت: ميدانم، چقدر ميگوييد... - تو ميداني و ميخواهي بهدست خودت بهكام خطر بروي؟ - دلتنگم... بسيار دلتنگم... چه كنم؟ - صبر كن، خدا بزرگ است. شايد فرجي شد. بسته شدن راه كربلا چيز تازهاي نيست، امّا هيچكس هم هرچند ظالم و قدرتمند نتوانسته براي هميشه شيعيان حسين را از زيارت كربلا محروم كند. - من فقط ميدانم كه نميتوانم صبر كنم. مرتضي پارچههاي خودش را تحويل محمد داد و گفت: بيا برويم مسجد، نماز ظهرمان را بخوانيم. تو هم دست از اين اصرار بيجا بردار. محمد پارچهها را در طاقچة حجره جا داد و در حجره را بست و هرسه راهي مسجد حله شدند. فكر ميكردند سكوت سيد نشانة تسليم و پذيرش اوست. هر سه كنار چاه آب رفتند و وضو گرفتند و به شبستان مسجد رفتند. مؤذن اذان ميگفت و مردم سرگرم آماده شدن براي نماز جماعت ظهر و عصر بودند. سيد مهدي در سكوت كامل سربه زير انداخته بود. محمد و مرتضي با آرامش خاطر از پذيرش سيد ازجا بلند شدند تا قامت نماز ببندند. امّا در دل سيد مهدي غوغايي بود كه نميتوانست بهخاطر آن جلوي ريختن اشكهايش را بگيرد. وقتي سر بلند كرد تا قامت بهنماز ببندد، صورتش را خيس اشك ديدند. امّا هيچكدام به خودشان اجازه ندادند كلمهاي بر زبان بياورند. زهرا همانطور كه لباسهاي سيد را تا ميكرد و در كولهبار سفرش ميگذاشت اشك ميريخت و حرفي نميزد. سيد كنارش زانو زد و گفت: لااقل حرفي بزن، اعتراضي بكن. چيزي بگو، اين سكوت اشكبار تو دارد مرا ديوانه ميكند. زهرا لباس سيد را بوييد و بوسيد و حرفي نزد. لباس از اشك چشمانش خيس شد. سيد لباس را از او گرفت و گفت: اينطور كه تو گريه ميكني، داري مرا آتش ميزني. حرف بزن.
زهرا سكوت طولانياش را در برابر نگاه ملتمس سيد شكست و گفت: خودت كه بهتر ازمن همهچيز را ميداني و با اين همه ميخواهي بروي. - باور كن اگر بر سر من فرياد بزني راحتتر تحمل ميكنم تا اينطور مظلومانه اشك بريزي و كولهبار سفر مرا آماده كني. زهرا آخرين تكه لباس را هم تا كرد و بلند شد: من دل تو را ميشناسم وقتي كربلايي شود هيچ چيز جلودارش نيست. - امتحان كن، چيزي بگو... بهتر از اين است كه با اين گريهات دل مرا آتش بزني. زهرا رو برگرداند و گفت: دلم ميخواهد با تو بيايم، ولي ميدانم نميتواني در چنين شرايط خطرناكي مرا با خودت ببري. وقتي خودم در اين اشتياق دارم ميسوزم، چطور ميتوانم تو را از رفتن منع كنم؟ سيد مهدي مبهوت از اين كلام همسرش از جا بلند شد و گفت: تو با رفتن من مخالف نيستي؟ مثل محمد و مرتضي و همة مردم شهر مرا از خطرات راه پرهيز نميدهي؟ - نه... برو و دل مرا هم با خودت ببر. من برايت دعا ميكنم كه بهسلامت بروي و زيارت كني و برگردي!! سيد با نگاهي حقشناس به چشمان پر از اشك همسرش خيره شد و براي زماني طولاني هر دو گريه كردند. اسب خسته و خيس عرق، از نفس افتاده بود و وقتي به رود «هنديه» رسيد پاهايش سست شد و كنار آب ايستاد، سيد از اسب پياده شد تا نفسي تازه كند. آبي به صورتش زد. در آن سوي رود جمعيت زيادي پراكنده شده بودند. سيد فهميد اينها همه زائراني هستند كه تا اينجا آمدهاند و بعد از اين جرأت رفتن ندارند. سر بهسوي آسمان بلند كرد و گفت : يا حسين! من به عشق تو راهي كربلا شدهام. از عمق خطراتي هم كه در پيش رويم هست باخبرم... امّا خودم را بهتو سپردهام... مرا روسفيد كن... سوار اسب شد و به آب زد و خودش را بهآن طرف رود رساند و بهسمت چادرهايي كه از دور پيدا بود بهتاخت پيش رفت. مرد عربي كه كنار چادرش نشسته بود و با ليف خرما سبد ميبافت با ديدن سواري كه بهسرعت پيش ميآمد از جا بلند شد. سيد بهاو كه رسيد افسار اسب را كشيد و پياده شد. مرد عرب جلو رفت و سيد سلام كرد. جواب او را داد و پرسيد: تو هم زائر كربلائي؟! - بله، بهقصد كربلا آمدهام. - مگر خبر نداري آنطرفها چهخبر است؟ - چرا خبر دارم. اين چند روزه بسيار شنيدهام كه راهزنان عنيزه سر راه زائران كربلا كمين كردهاند. - خبر داري و آمدهاي؟ - اينها چرا آمدهاند؟ - نميدانم. هيچ راهي بهسوي كربلا نيست. عبور و مرور بهكلي قطع شده. - تو هم آية يأس ميخواني مرد جوان؟ - آية يأس كدام است؟ مگر بهچشم خودت نميبيني اينجا چهخبر است؟ سيد حس كرد او هم مثل بقيه فقط قصد منصرف كردن او را دارد. برگشت و كنار رود رفت، وضو گرفت و همانجا كنار آب نماز ظهر و عصرش را خواند. آسمان ابري بود و هنوز نمازش را نخوانده بود كه نمنم باران هم شروع شد و بر دلتنگي و غربت آن بيابان افزود. سيد مهدي سر به زير انداخته و در دل مشغول ذكر و دعا بود و باران آرام بر سر و رويش ميباريد. مرد عرب كنارش آمد و گفت: باران تو را خيس ميكند. بهچادر من بيا و مهمان من باش تا ببينيم خدا چه ميخواهد. سيد دعوت مرد عرب را از سر غربت و ناچاري پذيرفت و با او به چادرش رفت. مرد پيالهاي چاي داغ برايش ريخت و بهدستش داد و گفت: كه هستي و اهل كجايي؟ سيد پياله را گرفت و نشست: سيد مهدي قزويني هستم. در قزوين بهدنيا آمدهام و پدرم به نجف كوچ كرده و ساكن نجف و حله شدم و اكنون در نجف حوزة درس علوم ديني دارم. - پس با اين سرزمين آشنا هستي سيد! - بله... - و ميداني معني راهزن چيست و غارت كردن كاروان چه معنايي دارد؟ سيد آمد حرفي بزند كه صداي همهمة جمعيت را شنيد، بهسرعت هر دو از چادر بيرون دويدند. سيد پرسيد: چه خبر شده؟ - نميدانم. صبر كن الا´ن ميروم و برايت خبر ميآورم. چيزي نگذشت كه مرد عرب برگشت. سيد جلو رفت و پرسيد: چه خبر شده؟ - مردان قبيلة بنيطرف با اسلحة گرم جمع شدهاند و ميخواهند زائران را به كربلا برسانند، حتي اگر قرار باشد با عنيزه بجنگند. سيد جا خورد: امكان ندارد، كاري كه از دست سرداران لشگر عثماني برنيامده وسربازان خودمان را هم در برابر آنها بهزانو درآورده، از دست چند مرد قبيلة چادرنشين بنيطرف برميآيد؟ حتي اگر اسلحة گرم هم داشته باشند، همگي آنها كشته ميشوند. مرد عرب نگاهي به جمعيت انداخت و گفت: تا بهحال هرگز گروهي به سنگدلي و بيرحمي عنيزه راه را بر زائران كربلا نبسته بودند. - من فكر ميكنم اين حرف بهانهاي است و قبيلة بنيطرف ميخواهد زوّار كربلا را بيرون كند. پذيرايي از اين جمعيت كار دشواري است بهاين بهانه متوسل شدهاند. لحظاتي هر دو با سكوت و نگراني به جمعيت كه همصدا فرياد ميزدند، چشم دوختند، امّا زماني نگذشت كه جمعيت ناگهان از آن شور و التهاب افتاد و زمزمهاي در ميان آنها پيچيد و پاي همه زائران را سست كرد. مرد عرب متعجب به ميان جمعيت رفت و خيلي زود برگشت و گفت: سيد تواز كجا ميدانستي قضيه چيست؟! - معلوم بود قضيه چيست. - راست گفتي. اينها بهانه بود. همة آنها كه قبلاً از اين راه گذشتهاند ميگويند امكان ندارد و اين حرف فقط يك بهانه است تا زائران كربلا به شهر و ديار خودشان برگردند. براي قبيلة بنيطرف پذيرايي از اين همه زائر كار دشواري است. سيد آهسته با خودش گفت: ولي اينها همه به عشق كربلا آمدهاند، دل نميكَنَند كه برگردند. زائران همه برگشتند و مردان بنيطرف هم به چادرهايشان رفتند. ازجمعيت زائر ديگر هيچكس به چادرهاي بنيطرف برنگشت. هركدام روي زمين در سياهچادرها نشستند. با اين حرفي كه در بين جمعيت پيچيده بود نه امكان ماندن داشتند و نه پاي برگشتن. مردان بنيطرف هم سر و صدايشان خوابيد. نم نم باران هنوز ادامه داشت و آسمان را ابري تيره پوشانده بود. ديدن آن همه زائر نااميد و رانده از همهجا دل سيد مهدي را از جا كند. ميدانست هركدام مثل او بههزار اميد راهي اين سفر شده بودند و حالا نه راه رفتن داشتند و نه دل برگشتن. خيلي از آنها از نجف و حله چند روز پياده آمده بودند و حالا نااميد و خسته يك گوشه كفز كرده و به دور دست خيره شده بودند. به راهي كه در انتهاي آن همة اميد آنها نهفته بود، راهي كه به كربلا ختم ميشد و در بين آن مردان بيرحم عنيزه كمين كرده بودند. قطرههاي باران بر سر و روي سيد مهدي ميباريد و باعث ميشد قطرههاي اشك او را از چشمان كنجكاو مرد عرب پنهان كند... پشت به چادر و مرد عرب كرد و زير باران رو به دشت شروع به رفتن كرد. همانطور كه قدم ميزد و اشك ميريخت با خود ميانديشيد: همه گفتند نرو... حالا برگردم به چه رويي در چشمان ديگران نگاه كنم و بگويم، امام حسين مرا نپذيرفت... رود هنديه در دل دشت بهسوي دجله پيش ميرفت، يك لحظه با خودش فكر كرد كاش خودم را بهآب بزنم و با شنا تا فرات بروم... امّا خيلي زود از اين فكر پشيمان شد. او تحمل شناكردن در اين مسير طولاني را نداشت. از راه خاكي تا كربلا سه ساعت راه بود... ياد حرفهاي مرتضي و محمد افتاد، نميخواست قبول كند كه حق با آنهاست. تمام وجودش در يك كلمه خلاصه شده بود و آن هم «كربلا» بود. ناگهان حس كرد صبرش از اين نااميدي و بلاتكليفي تمام شده است. سرش را رو به آسمان بلند كرد و درحاليكه بهشدت اشك ميريخت بلند فرياد زد: يا حسين... اگر مرا بهعنوان زائر خودت قبول نداشتي تا اينجا چرا مرا كشاندي؟... چرا در همان حله مانعم نشدي. تو كه مرا نميخواستي چرا شعلهورم كردي... ميبيني كه دارم ميسوزم... هق هق گريه كلام را در گلويش خفه كرد. به زانو روي خاك دشت فرود آمد و ناليد: چرا كمكم نميكني؟... اين همه كه از كرامت تو گفتهاند قصه كه نيست... تمام وجودش در آتش شوقف زيارت كربلا ميسوخت و تنها چيزي كه نميخواست بپذيرد اين بود كه بايد برگردد و به كربلا نرود. اشك تمام محاسن سياهش را خيس كرده بود. در دور دست افق ابرهاي تيره بر زمين سايه انداخته بودند و بعد از ظهر سنگين و غمگرفتهاي بود. سر بلند كرد و ناليد: يا حسين نگو كه بايد برگردم. نگو كه به كربلايت راهم نميدهي. نگو كه زائرت را از خودت ميراني... نگو... نگو... ناگهان از پشت پردة اشك حس كرد تكسواري از دور بهسويش ميآيد. با دو دست چشمانش را از اشك پاك كرد تا سوار را بهتر ببيند. از جا برخاست و قدمي جلو گذاشت. سوار به او نزديك شد. شخصي كه سوار بر اسب بود لباس عربي پوشيده بود و نقاب زردي به چهره داشت. نيزة بلندي در دست داشت و شمشيري به كمر بسته بود. به او كه رسيد دهانة اسب را كشيد و اسب راهوار و زيبايش آرام ايستاد. آن شخص نقاب از چهرهاش برداشت. سيمايي در نهايت حفسن و ملاحت داشت و چشماني درخشان و نافذ. نگاهش دل سيد مهدي را از تمام غمي كه داشت نجات داد. امّا نفهميد چرا ناگهان با ديدن اين چهره احساس آرامش و سبكي كرد. آن شخص او را بهنام صدا زد: سيد مهدي سوار شو. سيد دلش فرو ريخت. بيآنكه بداند اين شخص در اين غربت نام او را از كجا ميداند، گفت: - با اين جماعت بيرحم عنيزه چگونه ميتوانيم برويم؟ شخص جليلالقدر با اطمينان گفت: عنيزه ميرود. سيد بهخود آمد و با سرعت بهطرف اسبش دويد و افسار آن را از تيرك چادر مرد عرب باز كرد و سوار شد. مرد عرب بهسراغ جمعيت رفته بود و در چادرش نبود. اسب سوار بهسوي جمعيت بهراه افتاد. پيغامش بهسرعت در بين جمعيت پيچيد و همه به جنب و جوش درآمدند و زماني نگذشت كه همه سواره و پياده بهراه افتادند. شور و شوقي عجيب پاهاي بيرمق و خستة زائران را توان بخشيد. و همه در كنار رود هنديه بهسمت كربلا بهراه افتادند. سوار نيكو با كمال آرامش اسب را پيش ميبرد، امّا اسب سيد مهدي پشت سر او با نهايت سرعت ميتاخت، ولي فاصلة معين بين آنها كم نميشد تا بتواند با او صحبت كند. از تپة سليمانيه كه كمينگاه عنيزه بود بالا رفتند. قلب سيد آرامش پيدا كرده بود و با حضور سواري كه پيش روي آنها ميرفت احساس امنيت دلپذيري سراسر وجودش را دربر گرفته بود. از دور راهزنان شمشير بهدست عنيزه با چادرها و اسبهايشان ديده ميشدند. آن شخص اسب سوار كه جلوتر از كاروان زائران پيش ميرفت به هر گروه از عنيزه كه ميرسيد كلامي ميگفت و آنها بدون تأمل مثل كساني كه از سپاهي توانمند بگريزند كوچ ميكردند و بهسرعت دور ميشدند. زماني نگذشت كه بيابان از مردان عنيزه خالي شد و حتي يكنفر از آنها باقي نماند و تنها غباري در افق ديده ميشد كه نشان ميداد تمام قبيلة عنيزه به اطراف گريختهاند. به تپهاي كه رسيدند سوار از تپه به زير آمد ووقتي سيد مهدي و همراهانش به فراز تپه رسيد در پايين آن اثري از آن سوار نبود. تا چشم توان ديدن داشت زمين و آسمان ديده ميشد و هيچ نشاني از آن سوار نبود... سيد مهدي ناگهان مثل كسي كه از خوابي شيرين بيدار شده باشد، بهخود آمد و انديشيد: خدايا تنها كسي كه قادر بود اين جمع بيپناه را به كربلا برساند امام زمان بود. چرا من نفهميدم... چرا... دروازة كربلا از دور نمايان شد و زائران با ديدن دروازة شهر و اينكه بدون خطر به كربلا رسيده بودند يكصدا شور و فرياد شدند. سربازان محافظ دروازه با ديدن انبوه زائراني كه بهسوي شهر در حركت بودند، فرياد شوق سر دادند و سيد مهدي با خودش نجوا ميكرد و اشك ميريخت و ميناليد: خدايا... جز امام زمان چه كسي نام مرا در اين غربت ميدانست و جز او چه كسي ميتوانست از ميان سپاه دشمني بيرحم ما را به كربلا برساند... واي بر من... من او را ديدم. او مرا صدا كرد. با من همراه شد و من نفهميدم ونشناختم كه او كيست... اسب او آرام ميرفت و اسب من بهسرعت و من نفهميدم چرا هرچه بيشتر اسب ميتازم به او نميرسم... سربازان دروازة شهر را بهروي زائران تشنه و گريان گشودند. سربازي از ميان آنان فرياد زد: سبحان الله اين صحرا پر از زائر شده. پس مردان عنيزه كجا رفتهاند كه اين همه زائر به كربلا رسيده؟ سيد مهدي دستي براي او تكان داد و ميان گريه گفت: «ما هم صاحبي داريم... ما كه بدون صاحب نيستيم». زائران همگي وارد شهر شدند. ورود آنها جان تازهاي به شهر داد. زائران بهخاطر رسيدن به كربلا اشك ميريختند و مردم ساكن كربلا بهخاطر گشوده شدن حلقة محاصرة عنيزه بعد از ماهها بيخبري و اضطراب كربلا مدتها در محاصره بود و راهزنان عنيزه اجازة خارج شدن به مردم را نميدادند و كسي هم اجازة ورود به كربلا را نداشت. آسمان كربلا آفتابي و آبي بود و از آن ابر تيرة دشت خبري نبود. سيد مهدي ساعتش را نگاه كرد. هنوز يك پي نوشت: با استفاده از: جنةالمأوي، محدث نوري؛ دارالسلام، شيخ محمود عراقي. ماهنامه موعود
سال پنجم _ شماره 25 |