وقتی یک وهابی برای امام حسین(علیه‌السلام) گریه می‌کند!
موقعیت شما: مهدویت و آخرالزمان»پرسش و پاسخ»وقتی یک وهابی برای امام حسین(علیه‌السلام) گریه می‌کند!

وقتی یک وهابی برای امام حسین(علیه‌السلام) گریه می‌کند!

دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۲۵
امتیاز این گزینه
(35 آرا)

افراد بسیاری هستند که اعتقاد به دین و آیینی غیر از اسلام و تشیع دارند که مورد لطف خداوند قرار می گیرند و چشمشان به حقیقت مذهب حقه تشیع روشن شده و شیعه می گردند. چندی پیش "مهری هدهدی" از تبیان با یکی از مستبصرین (افرادی که به مذهب تشیع راه یافتند) گفتگویی انجام داده که خواندن آن خالی از لطف نیست.

لطفا خودتان را معرفی کرده و نحوه شیعه شدنتان را بفرمایید.
سلمان حدادی هستم، سال 1361 در شهرستان سنندج به دنیا آمدم. پدرم به مادرم گفت: اسم مذهبی روی فرزندمان بگذار . مادرم که متولد سوریه و شیعه مذهب است، و خیلی محبت امیرالمومنین در دلش بود و هست، اسمم را سلمان گذاشت.

با این اسم بزرگ شدم در حالی که از اسمم متنفر بودم و احساس شرمندگی می کردم.چون تبلیغات مسموم زیادی از شیعیان برایم شده بود. و از اینکه مادرم هم شیعه است احساس بسیار بدی داشتم و برایم کسر شأن بود که مادرم شیعه است. با تشویق پدرم در دوران راهنمایی، در کنار درس های مدرسه، تحصیل دروس حوزوی را هم شروع کردم و ادامه دادم. بعد از اتمام دبیرستان، 3 سال دوره ی تکمیلی حوزه را به زاهدان و مسجد مکی رفتم و پس از مولوی شدن، 4 ماه هم به رایوند پاکستان، برای آموزش یک دوره کامل نحوه ی تبلیغ و جذب رفتم. پس از برگشت از پاکستان، امتحان کنکور دادم و در دانشگاه کرمانشاه در رشته استخراج معدن قبول شدم. در پاکستان به طور تخصصی در 20 جلسه یاد می دادند که چگونه فردی را در عرض 5 دقیقه به وهابیت جذب کنیم این آموزش را نزد آقایی به نام ابراهیم نژاد می دیدیم.

در آنجا یک دوست شیعه پیدا کردم به نام مهدی رضایی. فردی بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد و با اعتقاد بود. همیشه سر به سرش می گذاشتم و می گفتم: حیف نیست تو با این اخلاقت شیعه باشی؟ او هم خیلی حرصش می گرفت و گاهی هم ناراحت می شد ولی چیزی نمی گفت. گاهی در جوابم می گفت: حیف نیست تو سلفی باشی!

از این دوستی ما 4 سال گذشت و او مکرر به من می گفت: بیا حداقل یک بار در روضه سیدالشهدا شرکت کن. من هم که دارای ریش بلند و تیپ و قیافه ی مولوی های وهابی بودم خیلی سختم بود. به او گفتم: این کفریات چیه؟ می گفت:‌ حالا یک دفعه بیا از نزدیک ببین. با اصرار زیاد، من را متقاعد کرد که یک بار به مجلس روضه بروم.

با دوستم یک شب عاشورا به مجلس روضه امام حسین(علیه‌السلام) رفتم و یک گوشه ای با خشم مجبور شدم که بنشینم. دیدم سید بزرگواری منبر رفت (نماینده ولی فقیه در کرمانشاه بود) و در حین صحبت هایش گفت: کدام یک از شما حاضرید به خاطر خدا و اسلام جانتان را بدهید و بعدش هم مطمئن باشید زن و بچه تان به اسارت می روند؟ در آن زمان سیدالشهدا(علیه السلام) چه دید که حاضر شد، جانش گرفته شود و اهل و اولادش به اسارت روند؟ چرا امام حسین(علیه السلام) دست به چنین کار بزرگ زد؟

هر چی فکر کردم دیدم که در شخصیت های محبوب من، شخصیتی مثل امام حسین(علیه السلام) پیدا نمی شود که حاضر باشد به خاطر اسلام، دست به چنین کار بزرگ و خطرناکی بزند! این سوال مهمی بود که برایم ایجاد شد.

در همان حین خیلی برای امام حسین و شخصیت ایشان ناراحت شدم که چرا هیچ کس امام حسین را درک نکرد و ایشان را همراهی نکرد. آن شب چراغ ها را خاموش کردند و مشغول به سینه زنی شدند ولی من سینه نزدم، نشستم و برای مظلومیت سیدالشهدا خیلی گریه کردم. از این که در فرقه ما نمی گذارند امام حسین (علیه السلام) را به خوبی بشناسیم ناراحت بودم، دلسرد شده بودم، از دست خودم هم خیلی ناراحت شدم که چرا تا حالا سیدالشهدا(علیه السلام) را نشناختم؟ ولی چون از بچگی به ما گفته بودند که شیعه ها سفسطه می‌کنند و ناحق را حق جلوه می دهند از شیعه فراری بودم. حاضر بودم شیطان پرست شوم امام شیعه نشوم حاضر بودم هر دینی را جز شیعه قبول کنم.

به همین خاطر همه‌ مذاهب اهل سنت از حنفی گرفته تا حنبلی و مالکی و شافعی را مورد مطالعه جدی قرار دادم. دیدم اینها همان است که قبلا بوده هیچ فرقی نمی کند. مسیحیت را خواندم دیدم مسیحیت هم چیزی برای گفتن ندارد. زرتشتیت را خواندم، آن هم من را مجاب نکرد. حتی کتب شیطان پرستان را هم خواندم اما هیچ کدام من را راضی نکرد. هر دین و مذهب را که می خواندم با علمایشان هم گفتگو کردم این نکته را تحقیق و بررسی می کردم که صحبت های کتابها حقیقی واقعی باشد و بین نوشته های موجود در کتب و گفته ی عالمان آن دین تعارضی نباشد در همه ی ادیان که مطالعه کرده بودم این تعارضات را دیدم (4 سال طول کشید تا من ادیان را همه را بررسی کنم)

گذشت و خیلی با احتیاط فرقه‌های شیعه را بررسی کردم تا اینکه برای شناخت بهتر شیعه دوازده امامی، رهسپار قم شدم. به دفتر آیت الله بهجت رفتم و سوالات و شبهاتی که داشتم از آنجا پرسیدم و آنها هم با صبر و حوصله و محبت بسیار به من پاسخ دادند.

بعد از آنان خواستم کتابی به من معرفی کنند تا درباره‌ی شیعه بیشتر تحقیق کنم. آنها کتاب المراجعات و شبهای پیشاور را به من معرفی کردند. آن کتاب ها را تهیه کردم و شروع کردم به خواندنشان.

مطالب آن دو کتاب را که می خواندم برای اینکه ببینم مطالبی که از کتاب های اهل سنت نقل می کنند صحیح است یا نه، فورا مراجعه می کردم به کتاب‌ های اهل سنت یا به نرم افزار المکتبه الشامله و با کمال تعجب می‌دیدم مثل اینکه این روایات، واقعیت دارد. برای من سوال پیش آمده بود که چرا بعد از این همه سال، این روایات دور از چشم ما بوده و ما ندیدیم؟‌ و اگر هم مواردی از این دست می دیدیم و از علما می پرسیدیم، خیلی راحت از کنار اینها می گذشتند و یا توجیه می‌کردند مثلا می گفتند: این فضیلت است نه رذیلت. در حالی که بر عکس بود.

این ها را که خواندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. 6 ماه دقیق این کتاب ها را مطالعه کردم و با خودم فکر می کردم، شیعیانی که سالهای سال آنان را تکفیر می کردیم آیا با این دلائلی که از کتاب های ما دارند باز هم واقعا کافر و مشرک هستند؟ یعنی ما بیست و چند سال راه را اشتباه می رفتیم؟‌

با خودم خیلی کلنجار می رفتم که با توجه به اینکه شیعه واقعا حق است من چه جوری آن را قبول کنم؟! حتی گاه خواب نداشتم و راههای سختی که بعد از شیعه شدن بر سرم قرار می گرفت را بررسی می کردم. به حق بودن شیعه پی برده بودم اما تعصبات نمی گذاشت آن را قبول کنم. تا اینکه بالاخره شیعه شدم و بعد از شیعه شدنم یک دفترچه هایی را چاپ کردم که تحت این عنوان که "آیا شیعه حق است؟" و در آن دلائلی از کتاب‌های اهل سنت که ثابت می کرد مذهب شیعه، مذهب صحیح است آوردم و پخش کردم. یک نفر این دفترچه را برد و به پدرم داده بود. و گفته بود: این را پسر شما چاپ کرده است.

پدرم به من گفت: سلمان شیعه شده ای؟ من هم جرات نکردم بگویم: آره. تقیه کردن را هم بلد نبودم. گفتم: اگر خدا قبول کند. گفت: نه گولت زدند.

گفتم. من یک عمری به مردم می گفتم شما گول شیعه را نخورید حالا شما به من می گویید گول خورده ای؟‌ نشستم و با پدر شروع کردم به بحث و مناظره کردن. و به کمک اهل بیت (علیهم السلام) با حضور ذهن کافی، با استفاده از صحیح نجاری و مسلم توانستم جوابش را بدهم . یکسری از دوستان پدرم آمده بودند و با آنها هم بحث کردم و آنها هم محکوم شدند.

گفتم: من که کردستان و سنندج بودم و هستم، پیش شیعه ها که نرفتم تا آموزش ببینم . این مطالب همه از کتاب های خودتان است نه کتاب های شیعه . من در 6 ماه با کمک از اهل بیت با 18 نفر صحبت و مناظره کردم و خیلی ها هم شیعه شدند.

فقط هم از کتاب های صحیحشان روایت می خواندم و هرگز از روایات ضعیف استفاده نمی کردم. آنها وقتی کم می آوردند یا فحش می دادند با تهمت می زدند. من خنده ام می گرفت که سال ها ما را آموزش داده بودند که هر وقت کم آوردید با تهمت و فحش جواب طرف را بدهید و نگذارید بر شما پیروز شود حالا خودشان این روش را در برابر من به کار گرفته بودند؟

وقتی دیدند این طوری نمی توانند جوابم را بدهند، پدرم مرا تطمیع کرد و به من گفت: سلمان، ماشین زیر پایت چی هست؟ گفتم: زانتیا. گفت: این را بگذار کنار، برایت ماکسیما می خرم به شرطی که دیگر هیچ اسمی از شیعه نبری. (شیعه باش، هر کاری می خواهی انجام بده ولی برای شیعه تبلیغ نکن)

من خندیدم و گفتم: ماکسیما نمی خواهم. مگر الان هم قرن وسطی است چون آن موقع (بهشت و جهنم را می خریدند و می فروختند و من نمی خواهم جهنم را بخرم)

6 ماه مرتب، مرا تحقیر و اذیت می کردند و چاره ای جز تحمل آنان نداشتم. و زندگی برایم خیلی سخت شد (با خانمم در کردستان آشنا شدم سنی بود که شیعه شد – یک سنی عادی بود. خانمم بادار بود. و زندگی به من فشار می آورد. به خانمم گفتم این طور نمی شود زندگی کرد، من می روم تهران تا شغلی پیدا کنم، خانه ای اجاره می کنم و بعد دنبالت می آیم تا از اینجا برویم.

از خانه بیرون رفتم. دیدم پدرم با چند نفر، سر کوچه ایستاده اند. گویا فهمیده بودند که می خواهم از آنجا بروم. همسرم گفت من تا سر کوچه با تو می آیم.
گفتم: نه، همین جا بمان. ولی اصرار کرد و با من آمد. به سمتشان رفتم. مانع عبور من شدند.

آنها 5 ، 6 نفری بر سرم ریختند و یکی شان با چوب دستی که در دست داشت محکم بر سرم کوبید و من بر اثر آن ضربه آنجا افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم و بواسطه آن ضربه لکنت زبان گرفتم.

خانمم که قصد داشت از من دفاع کند، جلو آمده بود تا مانع آنها شود، که یکی از آنها با لگد به او زد ، و بر اثر آن ضربه، بچه اش را که 4 ماهه بود سقط کرد ولی خدا رو شکر، من آن صحنه را ندیدم. مردم به پلیس زنگ زدند و پلیس آمد و بعد از آن اورژانس ...

بی درنگ یاد مظلومیت علی (علیه السلام) می افتم که در جلوی چشمش همسرش را زدند ولی نمی توانست از او دفاع کند. نمی دانم در آن صحنه چه کشید؟ واقعا او اول مظلوم عالم است.

دو، سه روز که در بیمارستان بی هوش بودم وقتی به هوش آمدم گفتند خانمت بچه اش را سقط کرده و من هم بر اثر ضربه ای که بر سرم وارد شده لکنت زبان گرفته ام و به سختی می توانم صحبت کنم.(که الان هم قرص های بسیاری برای این مسأله می خورم)

شبانه از بیمارستان فرار کردیم و با سختی خودمان را به ارومیه، نزد یکی از دوستانم رساندیم. جریان را برایش تعریف کردم و گفتم: ما هر چه داشتیم آنجا گذاشتیم و پیش شما آمدیم. به ما کمک کنید و یک خانه ای برای ما بگیر. (جریان شیعه شدنم را برایش توضیح دادم)

جالب بود ایشان که از مذهب اهل سنت هیچ چی نمی دانست و اصلا عمرو ابوبکر را نمی شناخت و امیرالمومنین را نمی شناخت و هیچ گونه التزام عملی به مذهبش نداشت و حتی نمی دانست نماز چند رکعت است؛ به من گفت: نه؛ تو اگر هزار قتل مرتکب می شدی یا هر جرم دیگری مرتکب می شدی من کمکت می کردم ولی چون که شیعه شدی نه از من کمکی ساخته نیست !

آنجا بود که از خانه اش بیرون رفتم و برای اولین بار در طول عمرم، با همسر مریضم که بچه اش را سقط کرده بود در خیابان خوابیدیم .

با مقدار پولی که داشتیم، خودمان را به قم رساندیم و چون هیچ کس را در قم نمی شناختیم و جایی برای ماندن نداشتیم، مدت 45 روز در جمکران ماندیم.گرسنگی می کشیدیم ولی وقتی یاد گرسنگی و آوارگی و پای برهنه ی اهل بیت امام حسین (علیه السلام) می افتادم تحملش برایمان آسان می شد.

مدتی که در جمکران بودیم، سال 85 بود که حتی کفش هم نداشتیم حتی پول نداشتیم یک ماشین بگیریم خلاصه یک کاغذی پیدا کردیم و نامه ای به امام زمان نوشته که آقا خیلی گیر هستم و به خاطر شما همه چیز را ترک کردم و آمدم.

به لطف آقا امام زمان(عج) بود که هر طور شده یک وعده غذایی برای ما جور می شد. حالا یا نذری بود یا هیئتی می آمد و شام می داد یا به هر نحوی دیگر، غذا گیر ما می آمد.

شبها روی کارتون می خوابیدم مدت ها که گذشت یکی از انتظامات جمکران که ما را چند روزی زیر نظر داشت، آمد و گفت: کارت شناسائی تان را ببینم ! شما کی هستید؟

کارت شناسایی را نشانش دادیم . وقتی اسم سنندج را دید گفت: شما اینجا چه کار می کنید؟‌

با لکنت زبان شدیدی که در اثر ضربه به سرم وارد شده بود، بهش گفتیم: ما شیعه شده ایم. گفت: کار بدی نکرده اید آیا قم جایی را دارید؟

خجالت کشیدم بگویم نه ، گفتیم یک جایی داریم . رفت و 20 دقیقه بعد برگشت و گفت: 30 هزار تومان شما را بس است تا به شهر خودتان برگردید؟ گفتم: من پول نمی خواهم !

گفت: ما شیعه ها اینقدر بی غیرت نیستیم که ناموسمان توی خیابان بخوابد و بی تفاوت باشیم. پول را به من داد و بعد از دو ماه و خورده ای توانستم با آن پول به حمام بروم و موهای سرم را کوتاه کنم .

به حرم حضرت معصومه رفتیم . خیلی از بی بی خواهش و التماس کردیم گفتیم: ما به خاطر شما و اجداد شما آمدیم .هیچ جایی را بلد نیستیم. هیچ چیز هم نمی دانیم، فقط تو را می شناسیم.

آن پول را تقسیم کردیم و هر روز یک چیز خیلی کمی می خریدیم و می خوردیم. چند روزی متوسل شدیم و یک روز به یکی از خادم های حرم گفتیم: آقا ما گدا نیستیم ولی هرچه باشه مهمان شما هستیم و از او درخواست کمک کردم. گفتم ما شیعه شدیم ولی نمی دانیم چه کنیم؟!

گفت: این خیابان را برو دفتر هر مرجعی که رسیدی آنها کمکت می کنند. اول دفتر آقای مکارم شیرازی رفتم . بعد دفتر مقام معظم رهبری رفتم .آقایی آنجا نشسته بود. تا آمدم جریان را تعریف کنم خانمم شروع به گریه کرد و من داستان را تعریف کردم.

او وقتی وضعیت ما را دید خیلی به ما محبت کرد و گفت: اگر می خواهید قم بمانید جایی برای شما بگیرم. گفتم: نه می خواهیم برگردیم ارومیه و در مدارس آنجا، کار پیدا کنم.

گفت: باشه و یک مقداری پول به ما داد و ما از آنجا خارج شدیم. بیرون که آمدیم به خانمم گفتم: تا اینجا که آمدیم و پول هم داریم بیا برویم زیارت امام رضا (علیه السلام)، بعد از آنجا برای پیدا کردن کار به ارومیه برمی گردیم.

رفتیم مشهد. آنجا خیلی گریه کردم. جالب است بدانید توقفمان در مشهد حدود 3 4 سال طول کشید.خانمم در طول این مدت بر اثر سختی ها و ناراحتی هایی که کشیده بود 14 کیلو وزن کم کرده بود و دچار افسردگی شده بود.

جریان گذشت و به صورت غیر رسمی طلبه حوزه‌ی مشهد شدم. کتاب های درسی شیعه را شروع کردم به خواندن. یک سال گذشت. ما بعد به قم رفتیم و آنجا با کمک دوستان یک خانه گرفتیم.

شیرین ترین خاطره شما از شیعه شدنتان چیست؟

خاطره سازترین و شیرین ترین خاطره من همان 30 هزار تومانی بود که در جمکران به من دادند و الان هم هر چی می گردم و در عکس ها و ... می گردم که آن خادم را پیدا کنم ،هنوز پیدا نکردم ایشان را (آن 30 هزار تومان خیلی برایم برکت داشت و اصلا از آن کم نیاوردم)

خاطره دیگرم این است که در سال 89 در مراسم عید حضرت زهرا (س)، دو چیز خواستم یکی ، یک بچه و دیگری زیارت کربلا.
هفته ی بعدش یک نفر هیئتی، مرا دید و گفت: دیشب خواب دیدم که شما و خانمت در حسینیه برای عزاداران امام حسین(علیه السلام) چایی می ریزید. خوابش را اینگونه تعبیر کرد باید شما و خانمت را به کربلا بفرستم . او یک بانی پیدا کرد و ما را به کربلا فرستاد . چند وقت بعد از سفر کربلا ، متوجه شدیم که بچه ی تو راهی داریم. اولش باورمان نمی شد، سالها از اون ضربه ای که به پهلوی خانمم وارد شده بود می گذشت و احتمال نمی دادیم که او دوباره حامله شود. هفت ، هشت مرتبه آزمايش داديم و جواب همه ي آنها مثبت بود . ولي دكتر ها وقتي وضعيت جسمي خانمم را كه مي ديدند مي گفتند : صد در صد بچه اش را سقط مي كند.

يكي از دوستان گفت: همين الان نذر كن كه اگر بچه ات دختر باشد اسمش را فاطمه بگذاري و اگر پسر بود محسن . من هم نذر كردم.
گذشت و ما از مشهد به قم آمديم و همسرم را پيش خانم دكتر شبيري كه متخصص زنان و زايمان است بردم.
ايشان گفت: برويد و يك سنوگرافي سه بعدي از جنين بگيريد. جواب سنوگرافي را كه ديد گفت: تازه اين بچه اگر كامل بشود وبه دنيا بيايد 700 گرم وزن خواهد داشت و حتما مي ميرد.
اين صحبت، حدودا 20 روز قبل از تولد بچه است . ما خيلي ناراحت بوديم و آمديم خانه و خوابيديم . خانمم خواب ديده بود كه يك خانمي در خواب ازش مي پرسد كه : مي داني من كه هستم؟
گفته بود: نه. گفت: من فاطمه ي زهرا هستم نگران نباش ما مواظبتيم.
بعدش دست انداخته بود گردن خانمم و روضه ي سيدالشهدا برايش خوانده بود و هر دوتايشان براي سيدالشهدا (ع) گريه كرده بودند.
خانمم مي گفت : با چشمان خودم ديدم كه يك طرف صورت آن خانم ، كبود شده بود.
بعد چند روز ديدم خانمم درد دارد ، بردمش دكتر و بچه در عرض يك ساعت، به دنيا آمد و 2 كيلو و 800 گرم وزن داشت.
من خوشحال از اينكه پدر شده ام و بچه به سلامتي به دنيا آمده است . طبق نذري كه كرده بودم اسم بچه را فاطمه گذاشتم و از آن روز تا حالا ، فاطمه هيچ گونه مريضي مانند زردي و حتي سرماخوردگي نگرفته است!
با آنهمه سختي كه كشيديم ، با آن خوابي كه خانمم ديد و روضه اي كه خانم فاطمه زهرا (س) برايش خوانده بود افسردگي اش كاملا بر طرف شد و صحيح و سالم شد


نگاه شما قبل از شیعه شدن به امیرالمومنین علی علیه السلام چگونه بود؟
قبل از اینکه شیعه شوم چهره ی امام علی در نگاهم یک آدم عادی بود و به نظرم کسی بود که بسیار اشتباه کرده که با عایشه جنگیده و یا با معاویه جنگیده. بعد از شیعه شدن چهره ی حضرت در نگاه من این است که هر چه خوبی در باره ی ایشان بگویند حتی اگر سند آن هم ضعیف باشد آن را قبول دارم و آنقدر ایشان را دوست دارم که هر حرفی را از ایشان می پذیرم.

اگر بخواهید امیرالمۆمنین را در یک جمله وصف کنید چه می گویید؟
خیلی سخت است که حضرت را در یک جمله وصف کرد. و اصلا نمی شود. مگر می شود یک اقیانوس را در یک جمله جمع کرد؟
بهترین چیزی که در عالم امکان وجود دارد و بهترین مأمن و پناهگاه در این عالم حضرت زهرا (سلام الله علیها) است که هر کسی که هر مشکلی دارید اگر حضرت علی را به حق خانمشان حضرت زهرا قسم دهیم مشکل قطعا حل می شود هیچ گاه برای خودم و مشکلم چیزی نخواستم همیشه سلامتی امام زمان را از خدا خواستم.

فکر نمی کنید که آن گریه ای که در شب عاشورا برای امام حسین علیه السلام در حالی که وهابی بودید، کردید باعث نجاتتان شد؟
آن گریه واقعا یک گریه ی خاصی بود یک لطف بود آن شب به قدری گریه کردم که تمام لباسم خیس شد. همان سفینة النجاة بودن حضرت سیدالشهدا آن شب تأثیر خودشان را روی من گذاشت.
به نظرم آن 4 سالی هم که خواندم و مطالعه کردم و طول کشید برای این بود که پایه های من قوی شود که در هر مناظره ای همه را شکست دهم که وقتی یک مسیحی می آید و به من چیزی می گوید من به او نخندم و هیچ شبهه ای برای من هیچ گاه بوجود نیاید.

آنقدر شیعه و پایه ی آن را بالا و قوی می دانم که در مقابل هیچ دینی سر تسلیم فرو نیاورم.

قبل از تشرف به مذهب شیعه، در کتب اهل سنت از فضایل امیرالمۆمنین و حضرت زهرا (علیهماالسلام) چیزی شنیده بودید؟!
در کل صحاح سته با تحقیق من تقریبا 29 روایت است که راوی آن امیرمۆمنان و یک روایت است که راوی آن حضرت زهرا سلام الله علیها است.
علمای تسنن وضعیت های این بزرگان را از ما پنهان می کردند و به قدری در گوش ما خوانده بودند و ما به آنها اعتماد پیدا کرده بودیم که به خودمان اجازه نمی دادیم که حرف های آنها را با کتب تطبیق دهیم و سندیت آنها را بررسی کنیم.

چند تا خواهر و برادر دارید؟ آنها هم شیعه شدند؟
4 خواهر و 4 برادر هستیم. یکی از برادران و یکی از خواهرهایم هم شیعه شدند و الان در تهران هستند و با کس دیگری ارتباطی نداریم. همه ی ما که شیعه شدیم از خانه و خانواده کاملا طرد شده ایم.

قوی ترین دلیل که شما را به سمت شیعه شدن جذب کرد چه بود؟!
همه ادیان را خواندم اما هیچ دینی آن روحی که در علی و اولاد علی وجود دارد را ندارد – هم تولی دارد و هم تبری دارد یک عشقی در آن است. در آن تناقض وجود ندارد.
عشق موجود در حسین در صحنه ی کربلا و اسرا – عشق موجود در حضرت زهرا در هیچ یک از ادیان وجود ندارد.

برنامه تان برای آینده چیست؟!
فقط دارم تلاش می کنم که برای شیعه مفید باشم. برای کسی جز اهل بیت کاری انجام ندهم. من با 14 معصوم کار دارم وظیفه ی ما در مقابل 14 معصوم چیست؟ برنامه ام این است که در راه امیرالمۆمنین، امام زمان و اهل بیت علیهم السلام باشم
الحمد لله رب العالمین

33 نظر

  • لینک نظر مریم پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۰ نوشته شده توسط مریم

    سلام بر آقای سلمان و سلام بر همسرشون/ خیلی اشک ریختم از اینکه به خاطر عقیده مذهبی تان آوارگی کشیدید اما از آن جا که خودم هم رنج دیده هستم می دانم رنج این چنینی باعث ساخته شدن انسان و بالاتر رفتن ادراک او از مقام اهل بیت و لزوم اطاعت از آن ها می شود. داستان شما رو سیو کردم تا بعدها به فرزندم درباره شما بگویم. صدا و سیما باید از شما دعوت کند و الان که قضیه داعش اتفاق افتاده است حتما می دانید که شما چه نعمتی دارید: دوری از سلفی گری و وهابیت سنگدل. زمانه پدر شما را هم متوجه اشتباهشان خواهد کرد. شما را خداوند انتخاب کرده تا سبب هدایت بعضی دیگر باشید. سلامت باشین و تو رو خدا برای من و همسرم و فرزندانمون هم دعا کنید.

  • لینک نظر محمد سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۰۵:۳۶ نوشته شده توسط محمد

    با سلام به خانواده بهشتی
    قدراین موقعیت را بدانید و در راستای هرچه بهتر شدن موقعیت خودتان دردین تلاش کنید .در آخرت دست این حقیر را هم بگیرید هرچند که همدیگر را نمیشناسیم. ولی حداقل یک سلامی خدمتتان داشته ام به اندازه همین سلام بایکدیگر روبرو خواهیم شد در ا« لحظه این عقب مانده را فراموش نکن.
    راستی راستی بدا به حال ما که در آب هستیم و چه راحت خودمان را از فیض آن بزرگواران محروم مینمائیم. خدایا کمکمان کن.

  • لینک نظر فري سه شنبه ۰۹ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۳۵ نوشته شده توسط فري

    درود خدا بر تو و همسر صبورت علي وار و زهرا وار و حسين وار و زينب وار زندگي كرديد كاش ميشد روي ماه تو برادرم را ببينم و ببوسم.التماس دعا.يا علي

  • لینک نظر رحیم حمیدی شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۴۴ نوشته شده توسط رحیم حمیدی

    سرنوشت اووخانمش مرابه یاد حضرت علی وحضرت زهراانداخت

  • لینک نظر مهدی جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۱۸ نوشته شده توسط مهدی

    برای این دوست بزرگوار و خانم و دخترشان فاطمه خانم آرزوی موفقیت دارم و دوست دارم با آن خلوص نیت که دارند ، مارا هم دعا کنند انشا الله عاقبت بخیر شویم

  • لینک نظر سجاد دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۲۰:۲۲ نوشته شده توسط سجاد

    سلام اي كاش ميشد هر چه دارم بدم و قربت شما و همسرتان رو وقتي كتك خورديد رو بخرم , من إز شيعه بودن خودم خجلم كه بخاطر حسينم يك ناسزاهم نشنيدم

  • لینک نظر سیده فایزه يكشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۶:۲۶ نوشته شده توسط سیده فایزه

    سلام افرین به این استقامت داداش گلمانشاالله بتونید وهابی دیگری رو نجات بدید. انشالله

  • لینک نظر افتخار چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۳ ساعت ۱۷:۲۲ نوشته شده توسط افتخار

    نظر به ذره اگر بوتراب کند - به اسمان رفته کار افتاب کند.یا علی مدد

  • لینک نظر مرتضی جمعه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۳ ساعت ۱۷:۱۱ نوشته شده توسط مرتضی

    سلام برای شما وخانواده گرامیتان آرزوی موفقیت دارم شیعه واقعی شما هستید که با زحمت و با مطالعه به این واقعیت رسیدید

  • لینک نظر پوران سه شنبه ۰۸ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۲۹ نوشته شده توسط پوران

    خیلی متاثر شدمولی به اراده شما در یافتن حقیقت غبطه خوردم.

  • لینک نظر توتی شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۵۲ نوشته شده توسط توتی

    با سلام وتبریک -او شیعه ای است بااسقامت که استاد تمام ما شیعیان است.رحمت خدا بر ایشان

  • لینک نظر نژادعباسی شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۳۹ نوشته شده توسط نژادعباسی

    الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت امیرالمومنین علی ابن ابی طالب (ع)و اولاده المعصومین علیهم السلام.

  • لینک نظر حسین اقاجانی در راه مانده جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۲۱ نوشته شده توسط حسین اقاجانی در راه مانده

    سلام کلمه ای زیبا یاحرفی پیدا نمیکنم تابگویم برادر وخواهر... افرین بر شما وغیرتتان لطفا برایم دعا کن و پیامی بفرست

  • لینک نظر محمد چهارشنبه ۰۸ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۱۳ نوشته شده توسط محمد

    سلام بر باکین للحسین

    خوشا به انان که ذره ای از چادر خاکی را دریافتند.

    خوشا به شما که در برابر سختی روزگار، دین فروشی نکردید.

    حقیر را از نفستان مرحوم نفرمایید

  • لینک نظر دینا شنبه ۰۶ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۲۷ نوشته شده توسط دینا

    سلام به این زوج خوشبخت برای شاد کردن دل اقامون امام عصر(عج) تبریک میگم.باید بگم که منم سالها شیعه بودم ولی طعم شیرین اونرو چند سالیه میچشم انشاالله خدا همرو به راه راست هدایت کنه

  • لینک نظر مژگان ر چهارشنبه ۰۳ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۵۲ نوشته شده توسط مژگان ر

    خداوندا حلاوت ایمان را به ذائقه ما هم بچشان!

  • لینک نظر مجید يكشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۰۹ نوشته شده توسط مجید

    سلام برحسینیان زمان سلام بر کشتی نشینان حضرت حسین سلام بر تو که با گوشه چشمی ازحسین سوار بر کشتیش شدی خوشا به سعادتت که مورد عنایات قتیل العبرات قرار گرفتی ودر پایان شیعه شدنت مبارک ومارو هم دعا کنید سلمان ره یافته حسین

  • لینک نظر مرضیه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۱۱ نوشته شده توسط مرضیه

    سلام علیکم، خوشا به حال و ایمانتان.
    من شیعه ام اما همیشه حسرت داشتن چنین ایمانی را داشتم. خیییییییییلی نذر کرده اید، التماس دعا.

  • لینک نظر سیدرفیق پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۵۹ نوشته شده توسط سیدرفیق

    میگویندهرجااسم اباعبدالله الحسین بنی فاطمه ها یا سیدی ها زودتر از همه ادمهای معمولی گریه میکنند اقاسلمان میدونی در دفتر فاطمه الزهرا اسم شما ثبت شده برای پسرش گریه کرده ای التماس اقا مولایمان شده ای بس روزوشب صاحب داره خداوندازبلایات روی زمین حفظ از شر ادمهای وهابی وسلفی دورسازد الهی امین نوشته من مصادف سوم رمضان بعدازنماز صبح التماس دعا دارم

  • لینک نظر سینا پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۳۴ نوشته شده توسط سینا

    به نام خداوندی که مومنان واقعی را به راه راست هدایت می نماید.
    الهی بسمک العظیم الاعظم از تو می خواهم که این مستبصر شیعه شده رادر راه اسلام واقعی ثابت قدم واستوار نگاه داروپشتوانه او وخانواده اش در هر زمان ومکان باش .به او وخانواده اش بصیرت کافی بده واو وخانواده اش را از آفات زمین وزمان در امان دار آمین یا رب العالمین

  • لینک نظر المنتظر سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۴۶ نوشته شده توسط المنتظر

    سلام این قصه تلخ وشیرین من رو به گریه انداخت امیدوارم در دنیاواخرت موفق ومورد رحمت خدا باشید.به امید ظهور منجی عالم التماس دعا

  • لینک نظر شیعه ی علی علیه السلام شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۵۷ نوشته شده توسط شیعه ی علی علیه السلام

    الله اکبر الله اکبر به خدا قسم که نعمتی از محبت ائمه علیهم السلام بزرگرتر سراغ ندارم که به من عاصی گناهکار داده شده. بخدا قسم افتخاری بزرگتر ازاینکه سرور من امیر المومنین امام حسین صاحب الزمان علیهم السلام هستند وجود ندارد. کی رهبری به زیبایی امام زمان من دارد؟ همیشه پیش خودم می گفتم چه طور اهل سنت عظمت علی علیه السلام رو میبینند و بازهم کورند؟ چه طور معجزه تولد امیرالمومنین رو توجیه می کنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا همه ی جوونهایی که در دام وهابیت افتاده اند رو بینا کند و شیعیان را نیز حفظ بفرماید. بیایید برای تبلیغ شیعه حرکتی بکنیم نکند شیعه نشدنه عده ای تقصیر ما باشد؟؟؟؟؟

  • لینک نظر فاطمه سه شنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۰۱ نوشته شده توسط فاطمه

    خیلی جالب بود من ومادرم با هم خیلی گریه کردیم

  • لینک نظر هلالی سه شنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۱۱ نوشته شده توسط هلالی

    سلام علیکم .خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم واشک از چشمانم جارییست هم برای مظلومیت امامان و اهل بیت عزیزمان هم برای سختیهای این خانواده وهم مظلومیت شیعه در طول بیش از 1400سال.اجرتان با اهل بیت برادر سلمان حدادی.التماس دعا.هلالی-شیراز-31اردیبهشت 92

  • لینک نظر یوسف سه شنبه ۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۲۱ نوشته شده توسط یوسف

    چه بگویم عشق حقیقی را یافته اید چه خوش است نام زهراوعلی سیر نمیشوم ازیادشان چقدرماماثروتمندیم

  • لینک نظر حمیدرضا دوشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۵۳ نوشته شده توسط حمیدرضا

    سلام برادر عزیز خوشا بحالتان من و خانواده ام را نیز دعا کنید

  • لینک نظر عباس يكشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۱۲ نوشته شده توسط عباس

    عباس از پاکستان ہستم، می خوام این روترجمہ کنم با زبان اردو،
    با اجازہ تان
    التماس دعا

  • لینک نظر رضا پنجشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۰۰ نوشته شده توسط رضا

    خدا به هرکسی به اندازه ظرفیتش سختی میده.اگر من بودم که تحمل این همه سختی رو نداشتم.

  • لینک نظر سید مصطفی واعظ پور سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۴۶ نوشته شده توسط سید مصطفی واعظ پور

    با سلام خوشا به سعادتت که مورد عنایت خانم حضرت زهرا (س)و مولا امیر مومنان علی(ع)هستی برای ما هم دعا کن که مذهب شیعه را کاملا بشناسیم و حق ان و اهل بیت عترت را بجا بیاوریم

  • لینک نظر ميثم يكشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۷:۰۸ نوشته شده توسط ميثم

    مطلب بسيار جالبي بود
    با اجازتون برخي از مطالبتون رو در وبلاگم ميزارم(باذكر منبع)

  • لینک نظر محمد ریحانی شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۲۱:۵۹ نوشته شده توسط محمد ریحانی

    با سلام
    خیلی نوشته فوق برایم جالب بود و راستش به سختی می توانم این همه رنج و تحمل را بخصوص برای کسی که تازه به مذهب تشیع وارد شده باور نمایم و برایم سئوال است که چرا بیشتر و زودتر برای این خانواده تازه مشرف شده معجزه صورت نگرفت
    با تشکر و التماس دعا

  • لینک نظر لاله جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۰۸ نوشته شده توسط لاله

    خوش به سعادتت برادر

  • لینک نظر ماهانی پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۸:۰۳ نوشته شده توسط ماهانی

    سلام ودرود خدا بر امیرمومنان علیه السلام وفرزندان پاکش ائمه اطهار
    خوشا به حال این دوست عزیز وخانمش که راه خودشون رم پیدا کردن
    هماناحسین علیه السلام کشتی نجات است.
    التماس دعااز این دمست محترم دارم وخوشحال میشوم با من اطریق میلم تماس بگیرد.
    یا علی(ع)

نوشتن نظر