چگونه امام محمدباقر(ع) تشیع را حفظ کردند؟
موقعیت شما: مهدویت و آخرالزمان»مقالات مهدویت و آخرالزمان»امامان و ائمه»چگونه امام محمدباقر(ع) تشیع را حفظ کردند؟

چگونه امام محمدباقر(ع) تشیع را حفظ کردند؟

سه شنبه ۰۷ مرداد ۱۳۹۹ ساعت ۰۴:۵۲
امتیاز این گزینه
(1 رای)

در سرگذشت امام از هنگام تولد تا به دست گرفتن زعامت شیعیان، خلیفگانی آمدند و درگذشتند و حضرت (ع)، امامت را در سال پایانی حکومت ولید بر عهده گرفتند...

امام باقر (ع) پس از شهادت پدرش «حضرت سجّاد (ع)» و یک سال مانده به پایان خلافت ولید به پیشوایی شیعیان رسید. امام با گفتاری کوتاه از دشواری و رنج هایی که پس از پیامبر (ص) برای اهل بیت (ع) پیش آمده بود، چنین یاد کرده است: «ما اهل بیت (ع) از ستم قریش و صف بندی آنان در برابرمان چه ها کشیدیم و دوستان و شیعیان ما نیز از دست مردم چه ها دیدند. رسول خدا (ص) به هنگام ارتحال از دار فانی اعلان کردند، که ما (ائمه) نسبت به مردم از خودشان اولی تریم، ولی قریش پشت به پشت کردند تا این امر را از معدن و محور آن خارج ساختند و حق ما را تصاحب کردند.»

امام در سیر تاریخ خلافت به امام علی می رسد و از تنبّه مردم و روی آوردنشان به امیر مؤمنان (ع) روایت می کند، ولی باز هم سستی آنان را در وفاداری از امام (ع) سخن می گوید و خیانت مردم را به جانشین وِی گوشزد می کند تا اینکه به رخداد عاشورا می رسد و باز هم از نیرنگ و دورنگی مردم و ستم حاکمان پرده برمی دارد؛ « حکومت در میان قریش دست بدست گردید تا اینکه دو باره به ما اهل بیت (ع) بر گردانده شد، ولی مردم بیعت ما را شکستند و علیه ما تدارک جنگ دیدند، بطوری که امیرالمومنین علیّ بن ابی طالب[ع]، تا هنگامی که به شهادت رسید در فراز و نشیب حوادث قرار گرفته بود. سپس با فرزندش، حسن بن علیّ (ع) بیعت کردند ولی به او خیانت کردند... .»؛

«و پس از آن نیر دائم مورد تحقیر و ستم قرار گرفتیم و مورد قتل و تهدید واقع شدیم، منکران حق و دروغگویان در سراسر کشور اسلامی به جعل حدیث پرداختند و می خواستند ما را در میان مردم منفور سازند که این سیاست پس از شهادت حسن (ع) دنبال شد.»؛ «… پس از آن با حسین بن علیِّ (ع) با بیست هزار نفر بیعت نمودند ولی به او نیز خیانت ورزیدند… .»

امام باقر (ع) سوگمندانه رنج و محنت اهل بیت (ع) و یارانشان را در ادامۀ خلافت یزید و سپس، روی کار آمدن مروان و فرزند و نوه اش «عبدالملک» و «ولید» به تصویر می کشد؛ «چقدر دست و پای شیعیان را با اندک بهانه ای قطع کردند و کسانی که به دوستی ما معروف بودند، راهی زندان ها شدند و اموالشان به غارت رفت تا حجّاج بن یوسف روی کار آمد. او با انواع شکنجه ها عرصه را بر پیروان ما تنگ کرد تا جایی که اگر کسی را زندیق و کافر می نامیدند، بهتر از آن بود که او را شیعه علیّ امیر المومنین (ع) بنامند! … .»

پیشوایی امام باقر (ع) هنگام حکمرانی پنج خلیفۀ مروانی

1.ولید بن عبدالملک

در سرگذشت امام از هنگام تولد تا به دست گرفتن زعامت شیعیان، خلیفگانی آمدند و درگذشتند؛ «معاویه» تا چهار سالگی، «یزید» تا هشت سالگی، «مروان» تا نه سالگی، «عبدالملک» تا سی سالگی و «ولید» تا چهل سالگی امام (ع) بر کرسی خلافت نشسته بودند و حضرت (ع)، امامت را در سال پایانی حکومت ولید بر عهده گرفتند. نحوه حکمرانی ولید همان گونه شد که پدرش «عبدالملک» به او توصیه کرده بود: «ای ولید! تو به سوی مردم برو در حالی که پوست پلنگ بر تن کرده ای، بر منبر بنشین و مردم را به بیعت خود فرا خوان. هر کس از بیعت با تو خودداری کرد او را با شمشیر بترسان.

در مورد دوست و کسی که نزدیک توست سختگیر باش و در مورد کسی که از تو دور است، آسان بگیر. در مورد حجّاج خوش گمان باش، او کسی است که می تواند فتنه ها را کنار زند و شرایط را برای خلافت تو آماده سازد.» او نیز به مسجد بزرگ دمشق رفت و به مردم گفت: «ای مردم! بر شما باد به فرمان بردن و همراهی با جماعت. اگر کسی مخالفت کند سر از تن او جدا می کنم و هر کس خاموش بماند با اجل خویش بمیرد.»

القای ترس در دل های مردم، کاراترین ابزار چیرگی خلفای بنی امیه بر سرنوشت مردم بود. با این حال، علی رغم همۀ تلاش های این حاکمان ستم پیشۀ نا به کار، برای دورکردن مسلمانان از رهبران حقیقیِشان (اهل بیت)، باز هم گرایش عمومی به خاندان رسول الله بود. همچنانکه در سخن آن پیشوایان بزرگ آمده است که «قُلُوبُ الرّعیّةِ خَزائِنُ راعِیها؛ دل های مردم، گنج های حاکمان است»، کوشش های خلفا سودی برایِشان نداشت؛ ولید خود در این باره به پسرانش گفته بود: «بر شما باد دینداری!

من چیزی را ندیدم که دین، ایجاد کند و دنیا، آن را نابود سازد؛ ولی دیدم که دنیا بنایی بر پا کرده است، ولی دین، آن را نابود ساخته است. همواره می‌شنوم که یاران و خاندان ما، علی بن ابی طالب را بد می‌گویند و فضایل او را پوشیده می‌دارند و مردم را به دشمنی با او وا می‌دارند؛ ولی این کارها برای او جز نزدیکی بیشتر به دل‌ها ایجاد نمی‌کند و آنان (یاران و خاندان ما) تلاش می‌کنند که در دل مردم جای گیرند و این تلاش، جز موجب دوریِشان از دل مردم نمی‌گردد.»

2.سلیمان بن عبد الملک

پس از او برادرش، «سلیمان» به خلافت رسید. او فردی حسود، مغرور، پرخور، شکم باره و زیبا بود. سلیمان برای جلب خوشنودی مردم کارگزارانی را که پیشتر از یاوران حجاج بن یوسف سقفی بودند، عزل کرد «قتیبة بن مسلم باهلی» و «محمد بن قاسم» از این زمره اند. موسی بن نصیر نیز که در فتح اسپانیا تلاش کرده بود، برکنار شد. او «موالی» را از زندان آزاد کرد و آنان را در سپاه اسلام شرکت داد. و سهم ماهانه هر فرد را به 25 درهم رساند.

مقابله با «خوارج» در شرق امپراتوری اسلامی و تصرف برخی از سرزمین های امپراتوری روم شرقی از کارهای او است. او پیش از مرگش لباسی سبز رنگ پوشید و دستار سبز بر سر گذاشت، به آینه نگاه کرد، به خود بالید و گفت: من پادشاهی جوان مرد هستم. بعد از آن یک جمعه بر او نگذشت که درگذشت. سلیمان چون آثار مرگ را در خود دید، «عمر بن عبد العزیز» را جانشین خود کرد.

او برای این کارش گفت: «دو برادرم یزید و هشام هنوز به آن پایه نرسیده اند که بر کار مردم گماشته شوند، خلافت را برای مرد نیکوکار؛ «عمر بن عبد العزیز» قرار دادم و چون او درگذشت حکومت به ایشان خواهد رسید.» حکومت سلیمان با مرگ زودهنگامش پایان یافت و مجال نیافت آنچنان که طبع او گزارش می دهد، بسان پدرش «عبدالملک» شیوه ستمگری پیشه نماید. اینکه او -چنانچه زندگی دراز می یافت- چگونه مردم را سیاست می کرد، در گفتگوهایی که میان امام باقر (ع) و «عمر بن عبدالعزیز» انجام یافته است، روشن می شود؛ عمر بن عبدالعزیز به امام باقر (ع) نامه ای نوشت تا او را بیازماید (از میزان علم و مقام معنوی او باخبر شود).

امام باقر (ع) در پاسخ او، نکات هشدار دهنده و پندآموزی را یادآور شد و وی را از فرجام بدرفتاری و پیامدهای قدرت و شاهی بیم داد. او که پیشتر، مشاور سلیمان بود، به یاد آورد که امام باقر (ع) نامه ای را به سلیمان به وقت زمامداریَش نوشته بوده است. پاسخ امام (ع) به سلیمان با پاسخی که امام به نامه او داده بود، تفاوت داشت؛ حضرت (ع) سلیمان را ستایش کرده بود، در حالی که عمر بن عبدالعزیز را به عدالت ورزی و نیکی کردن به مردم سفارش می کرد!

از این رو، به کارگزارش در مدینه نوشت که حضرت (ع) را فرابخواند و از ایشان پاسخ بخواهد. امام باقر (ع) به او گفت: «سلیمان فردی جبار و زورگو بود و من ناگزیر بودم در نامه ام به او، همانگونه سخن بگویم که مردم ناچارند با جباران گفت و گو کنند، ولی آنگونه که پیدا است، سَروَرِ تو (عُمَر بن عبدالعزیز) می خواهد به شیوه ای غیر از شیوۀ جباران رفتار کند و قدم هایی برای کاستن ستم و زورگویی برداشته است، ازاین رو، با او به گونه ای سخن گفتم که مناسب وضع اوست.»

3. عمَر بن عبد العزیز

او هشتمین خلیفه از خلفای اُمَوی (۹۹-۱۰۱ ه.ق) است. عمر بن عبدالعزیز در سال ۶۸۲ میلادی/۶۱ هجری در مدینه زاده شد، نَسبش به عمر بن خطاب می‌رسید، چرا که مادرش «اُم عاصم» (لیلی) دختر عاصم پسر عمر بود؛ او اصول دین و دانش فقه را از «صالح بن کیسان» در مدینه آموخت. پدرش «عبدالعزیز بن مروان» یکی از بزرگان بنی امیه بود. عُمَر به وصیت «سلیمان بن عبدالملک» عهده دار خلافت شد. او پیش از این، استاندار منطقۀ خناصره (شهری در سوریه کنونی) از سوی «عبدالملک» بود و سپس، استاندار مدینه در خلافت «ولید» شد. او هنگامی که به زعامت رسید، به مسجد رفت و گفت: ای مردم! من به وسیله مقام خلافت در آزمون الهی قرار گرفته‌ام. اما در این مورد نه از من نظرخواهی شده و نه از شما مشورت گرفته شده است؛ بنابراین، من شما را بر بیعت با خودم مجبور نمی‌کنم و شما هرکس را می‌خواهید خلیفه تعیین کنید.

عمر بن عبد العزیز کارهای ارزنده ای انجام داد؛

1- او رسم ناسزا گفتن به علی بن ابی طالب (ع) را برانداخت و برخورد ملایمی با «اهل بیت (ع)» بویژه با امام باقر (ع) داشت. یک بار، او در دیدار با مَوالی امام علی (ع) دستش را روی سر خود گذاشت و گفت: «اَنا مَولَی علیِّ بن ابی طالب» و سپس این حدیث را از پیامبر (ص) نقل کرد: «مَن کُنتُ مَولاهُ، فَهَذا عَلیٌّ مَولَاهُ».

عمر هنگامی که والی مدینه بود، در دیدار با «فاطمه» دختر امام علی (ع) به وِی گفت: ‌«ای دختر علی! به خدا سوگند بر روی زمین خاندانی محبوبتر از شما نزد من وجود ندارد، و شما نزد من از اهل بیت خودم محبوبترید.»

2- او جزیه ذمّیان مسلمان شده را برداشت و مالیات ایرانیان را کاهش داد و به معترضان گفت: «خداوند پیغمبر خود را برای هدایت فرستاده است و نه برای جزیه گرفتن.»

3- وی نخلستان فدک را، به فرزندان فاطمه (س) بازگرداند و دستور داد مبلغ «ده هزار دینار» به عنوان تأدیۀ خسارت در میان فاطمیان تقسیم کنند.

4- او خوارج را به گفت‌وگو و مناظره فراخواند تا به جای نبرد، هرکه توانست برهان قوی تری بیاورد، راه دیگر را در پیش بگیرد.

5- او فشار بنی امیه را از روی مردم کاست و اموال غصبی را که در دست اُمَویان بود، گرفت و به صاحبانشان پرداخت. او در نخستین روز خلافتش اموال سلیمان بن عبدالملک را که به بیست و چهار هزار دینار می رسید، فروخت و از همسرش خواست تا لباس های زربافتی را که پدرش عبدالملک برایش تهیه کرده بود، به بیت المال برگرداند.

او به والی کوفه نوشت: «مردم کوفه در معرض بلا و فشار و ستم حکام سوء بوده‌اند، در حالی که قوام دین به عدل و احسان است. از مردم بینوا به اندازۀ طاقتشان بگیر، از ثروتمندان جز خراج چیزی نگیر. از مردم مزد مالیات بگیران را نگیر، هدایای نوروزی و پولهایی را که تحت عناوین دراهمُ النّکاح یا اُجورُالبیوت گرفته می‌شد، نگیر.» در عین حال، او مستمرّی بنی هاشم و مردم عراق را کم و زیاد نکرد ولی بر مستمری اهل شام ده دینار افزود.

6- او برای گرایش اهل کتاب به دین اسلام بخشودگی ها، جوایز و هدایایی گذاشت؛ به ساکنان سرزمین‌های فتح شده، برای ورودشان به اسلام، اموال تشویقی داد و به امپراتور روم «لیوی سوم» نامه نوشت و او را به اسلام دعوت کرد وی در اقدامی جزیه را از تازه مسلمانان رفع کرد و به حاکم خراسان «حراج بن عبدالله» نوشت: هر کس که به سوی قبله می‌ایستد، جزیه را از او بردارد. با این اقدام مردم به سرعت به اسلام روی آوردند. وی در راه دعوت غیر مسلمانان به اسلام، به یکی از روحانیون مسیحی، هزار دینار پرداخت.

7- عمر در کار دیوانی و اداره حکومت خبره بود و اصلاحاتی در دستگاه اداری دارای اندیشۀ اداری در سطح عالی بود. هنگامی که به خلافت رسید و به اصلاح دستگاه اداری و گماشتن کارگزاران امین و توانا اقدام کرد.

8- ساختن کاروانسرا در سرزمین‌های دوردست از کارهای اصلاحی عمر بود. وی به یکی از کارگزارانش نوشت که: مسافران مسلمان را یک شبانه روز پذیرایی و از چارپایانشان مراقبت کند و اگر مریض هستند از آنها دو شبانه روز پذیرایی شود و اگر از سرزمین خود دور افتاده‌اند، آنها را به محل سکونت شان برساند.

9- عمر بن عبدالعزیز کتابت حدیث پیامبر (ص) را که به هنگام خلافت ابوبکر منع شده یود، مجاز کرد.

10- او فتوحات سرزمین های تازه را متوقف کرد تا بتواند همان سرزمین های فتح شده را بهتر اداره کند و توان حکومت را در نبردها کاهش ندهد و به امور داخلی بپردازد. مثلا دستور داد سپاه خلیفه از برابر حصار قسطنطنیة عقب نشینی کند. برای او رفتار مسالمت جویانه در برابر غیر مسلمانان و دعوتشان به اسلام در اولویت بود.

عُمَر در سن چهل سالگی، در سال ۱۰۱ه روز جمعه ۲۰ رجب، در شهر «سمعان» از بلاد شام درگذشت. پس از تسلط بنی عباس بر بنی امیه، زمانی که قبر بسیاری از خلفای بنی امیه (از جمله؛ یزید بن معاویه، عبدالملک بن مروان، ولید بن عبدالملک و....) توسط سپاه فاتح نبش شده و اجساد و استخوان‌های آن‌ها سوزانده شد، آرامگاه عمر بن عبدالعزیز دست نخورده باقی ماند و کسی متعرض آن نشد که دلیل آن به حسن شهرت وی در میان مردم بازمی گشت.

دیدگاه امام باقر (ع) به عمر بن عبدالعزیز

رأی و داوری حضرت (ع) به عمر در دو حوزۀ مجزا جای می گیرد؛ الف) دیدگاه امام (ع) در بارۀ او و سجایای اخلاقی و نحوۀ حکمرانیَش. ب) نگاه امام (ع) به جایگاه زعامتی که او به آن تکیه کرده است.

الف) امام (ع) به کارهای ارزنده ای که وِی انجام داده است، نگاه رضایتمندی داشته است؛ امام (ع) در همان آغاز خلافت عمر که از حضرت (ع) اندرز می خواهد، به او می گوید: «تو را به تقوای الهی سفارش می‌کنم و اینکه بزرگ را «پدر» و کوچک را «پسر» و مردان را «برادر» خود بدانی. عمر گفت: خداوند تو را رحمت کند، تو همه آنچه را که ان‌شاءالله موجب خیر و سعادت ما می‌شود جمع کردی، به شرط این که ما به آن عمل کنیم و خداوند ما را بر آن یاری فرماید.

بار دیگر، بعد از این که امام به شهر خود بازگشته بود، عمر پیغام داد که می‌خواهم به دیدنتان بیایم. امام (ع) پیکی نزد او فرستاد و گفت: لازم نیست تو بیایی. من پیشت خواهم آمد. عمر سوگند یاد کرد که باید من به نزدتان بیایم. آنگاه حضور امام (ع) رسید و به ایشان نزدیک شد و سینه‌اش را بر سینه حضرت (ع) گذاشت و گریست. سپس رو به روی امام نشست و هنگامی که از محضر امام (ع) خارج می شد، همۀ خواسته‌های حضرت (ع) را به عهده گرفته بود. این، نخستین و آخرین دیدار آنان بود.

امام باقر (ع) در بیانی دیگر، از ناخوشنودی اُمَویان از زعامت عمر و کارهای او سخن گفته است؛ امام صادق (ع) از پدر بزرگوارش نقل می‌کند: «هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید و به ما عطایای بزرگی داد، برادرش بر او وارد شد، و به او گفت که بنی امیه از این که تو فرزندان فاطمه (س) را بر آنان برتری می‌دهی خورسند نیستند. عمر پاسخ داد: علت این که من فرزندان فاطمه (س) را ترجیح می‌دهم، این است که شنیده‌ ام پیامبر (ص) ‌فرموده است: «براستی، فاطمه پارۀ تن من است، آنچه او را خوشنود کند، مرا خوشنود کرده است؛ و آنچه او را بیازارد، مرا آزرده است». بنابراین من در پی به دست آوردن خوشنودی رسول خدا (ص) و دوری از آزار ایشان هستم.

ب) نگاه امام باقر (ع) به جایگاه زعامت عمر بن عبد العزیز، به اصول کلامی «امامت» در نزد امامان و باور شیعیان بازمی گردد به اینکه، امامت به تصریح پیامبر (ع) و آیات غدیریّه قرآن، جز برای پیشوایان دوازده گانه ای که منصوبان الهی اند، برای احدی از مردم (هرچند درستکار بوده و شایستگی فردی داشته باشند)، برقرار نیست. چراکه باید امام از ویژگی عصمت و دانش الهی برخوردار باشد، که این ویژگی فقط در پیشوایان شیعه که از نسل پیامبر (ص) اند، فراهم می آید.

از این روی، امام باقر (ع) هر چند از کارهای عمر به نیکی یاد کرده است و درباره اش گفته است: «عمر بن عبدالعزیز نجیب بنی امیه است»، اما او را از وبال زعامتی که پس از درگذشت پیامبر (ص) توسط برخی از یارانش غصب شد و جز بر