من مهدى هستم‏

چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۰۵:۴۷
امتیاز این گزینه
(1 رای)

سيد جمال الدين حجازى‏
اين ماجرا مربوط به شخصى است كه «حسن عراقى» نام داشت. او در زهد و معنويت به جايى رسيد كه همرديف بزرگان عصر خويش قرار گرفت و از جهت عبادت و معرفت و نيل به مقامات معنوى و كمالات روحى نامور گرديد، وى حدود يكصد و سى سال در اين جهان زيست و در مصر مدفون گرديد.


عبدالوهاب شعرانى، صاحب كتاب «يواقيت و جواهر» پس از گزارش اين رويداد گويد: «حسن عراقى كه به سعادت ملاقات امام عصر (ع) نائل آمد، گفت: من از حضرت مهدى (ع) پرسيدم: چند سال از عمر شما مى گذرد؟
فرمودند: «فرزندم، اكنون ششصد و بيست سال از عمر من سپرى شده است.» سرگذشت حسن عراقى را دانشمندان شيعه و غيرشيعه نوشته اند، از جمله حديث نگار بزرگ قرن سيزدهم مرحوم نورى طبرسى در دو كتاب ارزشمند «كشف الاستار» و «النجم الثاقب» ثبت نموده است.
سالها پيش، در شهر دمشق، پايتخت كشور سوريه زندگى مى كردم. كارم عبابافى بود و از اين طريق امرار معاش مى نمودم. سن زيادى نداشتم. جوانى بود و غفلت و دوستانى كه در ساعات فراغت با آنان سرگرم تفريح مى شدم و به لهو و لعب مى پرداختم. ما از گناه پروايى نداشتيم و فكر و ذكرمان خوشگذرانى و هوسرانى بود.
آن روز جمعه بود و من به شيوه هميشگى با دوستان همفكرم گرد آمديم و دسته جمعى مشغول لهو و لعب شديم. ميل به ميگسارى و عياشى در ما تمامى نداشت. ناگهان در اوج خوشى و غفلت احساسى غريب بر وجودم مستولى شد. گويى، از خوابى سنگين بيدار شده بودم، بر خويشتن نهيب زدم: تو براى اين سرگرميها و هوسبازيها آفريده شده اى!؟
همان جا خداوند قلبم را تكان داد، مرا متنبه ساخت و پليدى گناه و زشتى اتلاف عمر و بيهودگى و بى بندوبارى را برايم آشكار نمود و از تيرگى باطن نجاتم داد.
در پى اين دگرگونى روحى و تحول فكرى بى درنگ برخاستم، پياله شراب و بزم عيش و بساط گناه را ترك كردم و از رفقا و جمعشان گريختم.
هر چه دوستان هم پياله و رفيقان سفره انس دنبالم دويدند اعتنايى نكردم تا مايوس شدند و از من دل بريدند. جمعه بود و روز عبادت، وقت توبه بود و هنگام ندامت. تصميم گرفتم به مسجد بروم و انقلاب درونى و بارقه هاى معنوى را با حال و هواى خانه خدا و فضاى ملكوتى آن در هم آميزم.
از اين رو راهى مركز شهر شدم و به طرف مسجد جامع دمشق حركت كردم. مسجد دمشق، بزرگترين و عظيم ترين مسجد كشورهاى اسلامى است كه وليد بن عبدالملك بن مروان در سال 87 يا 88 ق بناى آن را آغاز كرد و به جامع اموى نيز شهرت دارد.
وقتى وارد مسجد شدم، ديدم شخصى در كرسى خطابه قرار گرفته و براى مردم سخنرانى مى كند. قدرى جلوتر رفتم و به سخنانش گوش دادم، او درباره حضرت مهدى (ع) صحبت مى كرد و زمان ظهورش را شرح مى داد.
خوب كه متوجه مطالب خطيب شدم، به آنچه درباره صاحب الزمان (ع) مى گفت گوش جان سپردم و به گفته هايش دل دادم.
حالت عجيبى به من دست داد. احساس كردم امام زمان را خيلى دوست دارم. يكباره مهرش در جانم ريخت و قلبم سرشار از محبت او گرديد.
آن روز گذشت. در پى آن سير نفسانى و تحول روحى لهو و لعب را ترك كردم، دست از گناه شستم، گرد معصيت از صفحه دل زدودم و آرامش خاطر يافتم.
اما سوز ديگرى در درونم بر پا گرديد، چيزى كه وجودم را تسخير كرد و بسان شعله فروزنده اى جانم را مشتعل ساخت. آن سوز، سوز محبت بود و آن شعله، بارقه هاى اميد و آتش عشق به وصال محبوب.
مهر حضرت مهدى (ع) و عشق ديدار او و اميد لقاى آن مهر تابان و جلوه پر فروغ يزدان، در ژرفاى قلبم موج مى زد. روز به روز علاقه و اشتياقم بيشتر مى شد و چنان شيفته وصال دلدار گرديدم كه در تمام سجده هايم او را طلب مى كردم و هرگز سجده اى نرفتم كه از درگاه خداوند سبحان ديدار امام زمان را درخواست نكنم و لقايش را نجويم.
يك سال گذشت. در طول اين دوازده ماه هرگز از ياد محبوبم غافل نماندم. همواره در پى او مى گشتم و اشك فراق مى ريختم، در خلال دعاها و عبادتهايم توفيق ديدار او را از پروردگار مى خواستم و هر بار در سجود به درگاه خدا مى ناليدم و با تمام وجود تشرف به خدمت حضرتش رامسئلت مى نمودم.
روزها و شبها بدين منوال سپرى مى شد تا آنكه يك شب در مسجد جامع دمشق، نماز مغرب را به جاآوردم و سپس مشغول نماز مستحبى شدم. بعد از فراغ به حال خود نشسته بودم كه ناگهان احساس كردم دستى روى شانه ام قرار گرفت. تكانى خوردم و صورتم را برگرداندم، آقايى را ديدم پشت سرم نشسته و دستش را بر شانه ام نهاده، بى مقدمه به من فرمود: «فرزندم خدا دعايت را اجابت نمود، چه مى خواهى؟»
برگشتم و لحظه اى به او خيره شدم، عمامه اى همانند عمامه مردم غير عرب و جامه اى گشاد و بلند از پشم شتر به روى لباسهايش در برداشت. پرسيدم: شما كيستيد؟
با لحن ملايم و آهنگ دلپذيرى فرمود:
«من مهدى هستم.»
بى درنگ دست آن حضرت را بوسيدم و گفتم: همراه من به خانه ام تشريف بياوريد و منت نهاده با قدوم مباركتان سراى مرا منور سازيد.
آقا در كمال مهربانى و نهايت بزرگوارى دعوت مرا پذيرفتند و فرمودند: «بله، خواهم آمد.»
سپس در خدمت مولى رهسپار منزل شدم. وقتى حضرت درون خانه تشريف آوردند، دستور دادند جايى را برايم اختصاص بده كه تنها باشم و هيچ كس غير از خودت بدان راه نيابد. من اطاقى را مخصوص آن حضرت قرار دادم و خود نيز گوش به فرمانش كمر خدمت بستم تا هر چه فرمايد انجام دهم و جانم را از سرچشمه زلال هدايت و معارف روح پرور ولايتش سيراب سازم.
حضرت بقية الله (ع) يك هفته در خانه ام ماندند و به تعليم و تربيت و ارشادم بذل عنايت نمودند. در مدت اين فت شبانه روز اذكار و اورادى به من آموختند و فرمودند: «دعاى خود را به تو ياد مى دهم كه هر روز بخوانى و ان شاءالله بدان مداومت نمايى.» آنگاه چنين توصيه كردند: «يك روز را روزه مى دارى و يك روز را افطار مى كنى، هر شب پانصد ركعت نماز مى خوانى و به بستر استراحت نمى روى مگر خواب بر تو غلبه كند.»
من با شوق فراوان دستورالعمل و برنامه اى را كه حضرتش تعليمم نمودند پذيرفتم و به انجام آن پرداختم هر شب شت سر امام زمان (ع) مى ايستادم و پانصد ركعت نماز به جا مى آوردم، هرگز عبادت را ترك نمى كردم و به بستر نمى رفتم مگر وقتى كه خواب بر من غالب مى شد و بى اختيار خوابم مى برد.
سرانجام پس از يك هفته اراده رفتن نمودند و به من فرمودند: «حسن از حالا به بعد با هيچ كس رفاقت و همنشينى نكن، زيرا آنچه آموختى براى رستگارى و برنامه زندگى ات كافى است و به ديگرى احتياج ندارى هر مطلب و سخنى نزد هر كه باشد، از آنچه در محضر ما به دست آوردى پايين تر است و از حقايق و معارفى كه از ما به تو رسيده، كمتر است، بدين خاطر زير بار منت هيچ كس نرو و از احدى راه مجو كه فايده اى ندارد و به حالت سودى نبخشد.»
عرض كردم: اطاعت مى كنم، گوش به فرمان شما هستم و آنچه را دستور داديد مو به مو انجام خواهم داد. آنگاه حضرت از منزل بيرون رفتند و من نيز پشت سر ايشان خارج شدم تا با امام زمانم خداحافظى كنم و آن بزرگوار را بدرقه نمايم. اما همين كه در آستانه در قرار گرفتم مرا نگهداشتند و فرمودند: «از همين جا». من همان جا كنار در ايستادم امام تشريف بردند و نگاه من بدرقه راهشان بود تا از نظرم ناپديد شدند.