حجرالاسود

حجرالاسود

يكشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۰۵:۳۷
امتیاز این گزینه
(0 آرا)

محمّدبن قولويه، استاد شيخ مفيد، مى‏ گويد:
قرامطه- كه از پيروان محمّدبن قرمط بودند و اعتقاد داشتند او امام زمان است به مكه حمله كرده و حجرالاسود را ربوده بودند- و پس از مدتها در سال 307 ق. باز پس فرستادند و قصد داشتند در محل قبلى خود نصب نمايند. من اين خبر را پيشتر در ميان كتاب هاى خويش خوانده بودم و مى‏ دانستم كه آن را فقط امام زمان (ع) مى‏ تواند در جاى خود نصب كند. چنانكه در زمان امام زين‏ العابدين (ع) نيز از جاى خود كنده شد و فقط امام (ع) توانست آن را در جاى خود نصب كند.

به همين خاطر به شوق ديدار امام زمان (ع) قصد حج نمودم. امّا هنگامى كه به بغداد رسيدم به بيمارى سختى مبتلا شدم. ناچار شخصى به نام «ابن‏ هشام» را نايب گرفتم تا علاوه بر اداى حج به نيت من نامه‏ اى را كه خطاب به حضرت (ع) نوشته بودم، به دست ايشان برساند. در آن نامه خطاب به ناحيه مقدسه معروض داشته بودم كه:
آيا از اين بيمارى نجات خواهم يافت؟ و مدت عمر من چند سال خواهد بود؟
به او گفتم:
تمام تلاش من آن است كه اين نامه به دست كسى برسد كه حجرالاسود را در محلّ نصب مى‏ كند. وقتى نامه را به او دادى، پاسخش را نيز دريافت كن!
ابن‏ هشام پس از اينكه با موفقيت مأموريت خود را انجام داد، بازگشت و گفت:
وقتى به مكه رسيدم، خبر نصب حجرالاسود به گوشم رسيد، فوراً خود را به حرم رساندم. مقدارى پول به شرطه‏ ها دادم تا اجازه بدهند كسى كه حجرالاسود را در جاى خود نصب مى‏ كند، ببينم و عده‏ اى از آنها را نيز استخدام نمودم كه مردم را از اطرافم كنار بزنند تا بتوانم از نزديك شاهد جريان باشم. وقتى نزديك حجرالاسود رسيدم، ديدم هر كس آن را برمى‏ داشت و در محل خود مى‏ نهاد، كمى به خود مى‏ لرزيد و دوباره مى‏ افتاد، همه متحير مانده بودند و نمى‏ دانستند چه بايد بكنند؟ تا اينكه جوانى گندم‏گون كه چهره زيبايى داشت جلو آمد و سنگ را برداشت و در محل خود قرار داد و سنگ بدون هيچ لرزشى بر جاى خود ايستاد. گويى هيچ‏گاه نيافتاده بود. فرياد شوق از مرد و زن برخاست، او در مقابل چشمان جمعيت بازگشت و از در حرم خارج شد. من به دنبال او دويدم و مردم را كنار مى‏ زدم. آنها فكر مى‏ كردند كه ديوانه شده‏ ام و از مقابلم مى‏ گريختند. چشم از او برنمى‏ گرفتم تا اينكه از جمعيت دور شدم. با اينكه او آرام قدم برمى‏ داشت و من به سرعت مى‏ دويدم به او نمى‏ رسيدم. تا اينكه وقتى به جايى رسيديم كه هيچ كس غير از من، او را نمى‏ ديد، ايستاد و رو به من نمود و گفت:
آنچه با خود دارى بده!
وقتى نامه را به ايشان تقديم نمودم، بدون اينكه آن را بخوانند، فرمودند:
به او بگو از اين بيمارى هراسى نداشته باش و پس از اين سى سال ديگر زندگى مى‏ كنى.
آنگاه مرا چنان گريه‏ اى فرا گرفت كه توان هيچ گونه حركتى نيافتم و او در مقابل ديدگانم مرا ترك نمود و بازگشت.
سال 360 ابن‏قولويه دوباره بيمار شد و به سرعت خود را آماده نمود و وصيت كرد. به او گفتند:
چرا در هراسى؟ ان‏شاءالله خداوند شفا عنايت خواهد كرد.
او گفت:
اين همان سال وعده است.
و در همان سال و همان بيمارى وفات يافت.
پى‏ نوشت:
__________________________________________________
(1). ر. ك: بحارالانوار، ج 52، صص 58 و 59
ايضاً: م‏م، صص 796 و 797
ايضاً: خرايج، راوندى قطب‏الدين‏

نوشتن نظر