كوفه را نديده ‏ام امّا ...

دوشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۰۸:۱۶
امتیاز این گزینه
(1 رای)

لطفعلى محمديان‏
زمان عجيبى است! غربت ازدر و ديوار مى‏ بارد. نمى‏ دانم چرا وقتى به اين زمان فكر مى‏ كنم كوفه در ذهنم تداعى مى‏ شود. كوفه را نديده‏ ام و شايد تا آخر عمرم هم نبينم، امّا، با مذلّت خاك و خاكيان آشنايم. بر حال خودم و هم‏نوعانم افسوس مى‏ خورم؛ چراكه داريم بسرعت از همديگر دور مى‏ شويم و روز به روز فاصله ما بيشتر مى‏ شود. در عين اينكه از همديگرجدا مى‏ شويم، نسبت به خودمان نيز داريم غريبه مى‏ شويم. داريم خودمان را نيز فراموش مى‏ كنيم. هروقت كه ندايى از درون به ما نهيب مى‏ زند كه برگرد! راه گم كرده‏ اى! دارى به بيراهه مى‏ روى! ما نيز بر او نهيب مى‏ زنيم كه خاموش!


نمى‏ دانم خوابيدن را چرا بيشتر از پرواز كردن دوست داريم؟ نمى‏ دانم چرا زمين را به آسمان ترجيح مى‏ دهيم؟ شايد همه اينها نشانه‏ هاى همان غربتى باشد كه نسبت به خويشتن پيداكرده‏ ايم.

هرچه باشد دلم گرفته است. از زمين سير شده‏ ام، از دنيا نه، بلكه از زمين. شايد هم در اين عالم، همه مثل اين خاك و اين زمين باشند، ولى من نه تنها اين زمين را تجربه كرده‏ ام. زمين يا زمان وياهرچيز ديگر، يكى دارد مارا از ما دور مى‏ كند. آن روز وقتى با اتوبوس از جلوى قبرستان مى‏ گذشتيم ديدم كه همه رويشان را برگرداندند؛ حتى چشم ديدن مرده‏ ها را هم نداريم، يعنى چشم ديدن خود و آينده و عاقبت خود را هم نداريم.

چنان درحال، غرق شده‏ ايم كه هيچ به فكر آينده نيستيم. كاش از همه دل‏ها پنجره‏ اى به سوى انتظار باز مى‏ شد! چقدر دردآور است كه انسان بخواهد خودش را بفريبد. كاش همه دروغ نمى‏ گفتيم و اميد را، راستى راستى باور داشتيم! كاش خودمان را در كوچه‏ ها حبس نمى‏ كرديم وكاش يك سر اين كوچه ها را به جاده ابديت پيوند مى‏ داديم! نمى‏ دانم چگونه و به چه زبانى فرياد زنم كه ما گم گشته‏ ايم. چيزى را كه كوچكتر از مابود، بزرگش كرديم و در مقابل خودمان را كوچكتر، چنانكه بعداز مدّتى در ميان چيزى كوچكتر تز خود، گم شديم. كم كم داريم با تاريخ هم بيگانه مى‏ شويم و آن را برخاسته از ضمير ناخودآگاه اشخاص مى‏ پنداريم، كم كم داريم به همديگر مى‏قبولانيم كه ابراهيم نمى‏ توانست بت‏شكن باشد و واقعه كربلا نمى‏ تواند واقعى باشد.

شايد اين‏ها ساخته ذهن‏ هاى پريشان باشد. آرى هرروز غريب‏تر مى‏ شويم و خودمان را پايين‏تر و پايين‏تر مى‏ بريم. بعد از مدتى به انسان بودنمان هم شك خواهيم كرد. دريغ كه اين پرده سازگارى، ما را از گوهر وجودمان جدا ساخته است! دريغ و افسوس كه غبار غفلت، آيينه جانمان را در برگرفته و ما را از تماشاى خود و شاهد محروم ساخته است! آرى از اين خاك احساس غربت مى كنم، از اين خاكى كه براى ماندن حاضر است خودش را به زير پاى من بيندازد.

آرى! كوفه را نديده ‏ام، امّا، چيزى از درونم مى‏ جوشد، چيزى مثل غربت. احساس مى كنم كه در كوفه نيز همين خاك خيلى‏ ها را جذب كردو از پرواز محروم ساخت و چنين شدكه روح روشنايى را رها ساخته و خود را در ظلمت انداختند. چنين شد كه زلال بودن گم كردند و براى هميشه در صحراى عدم گير كردند و ما نيز پرده ‏ها راكنار نمى‏ زنيم تا از دل‏هايمان پنجره ‏اى بسوى انتظار باز شود تا روح روشنايى را سراغ بگيريم و خود را با آن از ظلمت برهانيم. ما نيز به سوى گم شدن پيش مى‏رويم و همين گم شدن، به صحراى عدم ختم مى‏ شود. كاش هرچه زودتر پنجره ‏ها باز شود! كاش هرچه زودتر باورمان را به اميد دوباره به دست بياوريم! كاش اميدمان به انتظار ختم شود و انتظارمان به منجى موعود!