از گودال تا گودال
موقعیت شما: مطالعات فرهنگی»برگ نوشته»از گودال تا گودال

از گودال تا گودال

چهارشنبه ۰۴ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۳۰
امتیاز این گزینه
(1 رای)

شيدا سادات آرامى
پنج، شش نفر بيشتر نيستيم. امّا حرف دعا و شهيد كه مى شود، انگار چند برابر مى شويم و صداى گريه و ناله، تا فاصله هاى دورتر هم مى رود. از عصر تا حالا باران بى وقفه مى بارد و بچه ها دست از كار كشيده اند، هرچند از وقتى آخرين شهداى تفحص را به تهران فرستاديم، هيچ شهيدى پيدا نكرديم. طبق برنامه بعد از شام نوبت دعاى كميل است. هرچه به سنگر نزديكتر مى شوم، صداى گريه بيشتر مى شود و اينطور كه معلوم است همه بچه ها جمعند و دعا هم شروع شده. گويا در معراج شهدا زياد ماندم، امّا عيبى ندارد. آنجا كه هستم، حتى اگر خالى از شهيد باشد، احساس معنوى خاصى پيدا مى كنم.

كفش هاى گلى ام را درمى آورم، پرده جلوى سنگر را كنار مى زنم و داخل مى شوم. زير سوسوى نور چراغ، گوشه اى مى نشينم، رفيعى و حمزه على هم زودتر از من آمده اند. سرم را به ديوار تكيه مى دهم، چفيه را كه از باران نمناك شده، روى صورتم مى اندازم، و همه وجودم را به دعإ؛ مى سپارم. با آنكه خيلى از آغاز دعا نگذشته و مرثيه خوانى شروع نشده، امّا صداى گريه سقف سنگر را مى شكافد و تا دل ابرى آسمان نفوذ پيدا مى كند. اصلاً نيازى به روضه خواندن نيست. بغضى كه در صداى مداح جريان دارد، هر شنونده اى را به اشك مى نشاند، خصوصاً امشب كه همه از درد مشتركى مى ناليم. مداح با لحن سوزناكش عبارات دعا را مى خواند و گهگاهى با شهدا نجوا مى كند:
»أتسلطّ النّار على وجوهف خَرَّت لغظمتك ساجدة«.
ياد گردان كميلى ها، حمزه اى ها بخير... آنوقت ها وقتى به اين قسمت دعا مى رسيدم، بعضى رزمنده ها صورت رو خاك مى گذاشتند و ضجّه مى زدند. همان كارها كردند كه... اى شهيدان، اى رفيقان، حالا ما بعد از سال ها آمده ايم سراغتان. آمديم از اين خاك كه اول صورتتان را و بعد بدن هايتان را بوئيد و در آغوش كشيد، شما را پس بگيريم. بگوييم: »اى زمين طلائيه! چند سال رفيقانمان پيش تو بودند، بس است، ديگر بگذار از اين به بعد مال ما باشد«.
مداح بند دل بچه ها را به دست گرفته بود و خيال رها كردن نداشت. كم كم از طلائيه كانالى زده شد به قتلگاه ابى عبداللَّه. غوغايى به پا شده، با آنكه بغض دارد خفه ام مى كند، امّا انگار هرچى اشك داشتم در معراج خالى كرده ام و من مانده ام و چشمانى خشكيده. به اطراف نگاه مى كنم. فقط چفيه به چشم مى خورد. همه يكجور و يكرنگند. بعضى انگار، بال بال مى زنند. يكى به سينه اش مى زند و حسين حسين مى گويد و ديگرى آنقدر »يا زهرا« گفته كه ديگر صدايش درنمى آيد. هرچه به پايان دعا نزديكتر مى شويم، اول شور و حال بچه هاست. آنقدر كه سنگر هم گنجايش آن همه فغان و زارى را ندارد و هواى اشك آلود را پس مى زند. خوب مى دانم، بخشى از اين گريه ها براى فرداست، امّا خب، چه مى شود كرد؟ از پشت پرده تورى چفيه نگاهم را روى مداح كه تمام قامت ايستاده، متوقف مى كنم. مى گويد:
«برادرا! مى دانم كه دلتان مى خواهد در تشييع فردا شركت كنيد. امّا اين را بدانيد كه، همينكه شما اينجا هستيد، همينكه اين پيكرها را از زير خروارها خاك بيرون مى كشيد، همه و همه پيش خدا اجر مى بريد. اگر زير تيغ آفتاب و سوز سرما اينجا نباشيد و زحمت نكشيد، پس تشييعى نخواهد بود. خانواده هاى مفقودين همچنان چشم انتظارند..»
صحبت هاى او درست بود، امّا شركت نكردن در تشييع هزار شهيدى كه قرار بود فردا در تهران صورت بگيرد، مسئله كم ارزشى نبود، مداح اشك هاى روى صورتش را به چفيه دور گردنش سپرد و ادامه داد:
«برادرا! امشب از گودال قتلگاه گفتم، حيف است از على اكبر چيزى نگويم. اين خاطره را مى گويم تا بدانيد هر پيكرى كه كشف مى شود يك جفت چشم، به انتظارش نشسته، يك قلب به عشق آن مى تپد... مدت ها پيش در تفحص، شهيدى كشف شد به نام على اكبر. ايشان در سال 59، تازه نامزد كرده بود و تعدادى تيرآهن خريد تا خانه بسازد. جنگ كه شروع شد همراه دو برادرش مى رود به جبهه و هر سه شهيد مى شوند. استخوان هاى آن دو برادر سال ها پيش در تفحص مناطق عملياتى پيدا شد. امّا استخوان هاى على اكبر امسال پيدا شد. وقتى بچه ها جنازه شهيد را بردند، ديدند، مادر شهيد، هنوز تيرآهن هاى على اكبر را نگه داشته تا او بيايد و... بيايد و...»


شب جمعه به نرمى بوى نمى كه از درز سنگر بيرون مى رفت، گذشت. هوا بعد از بارندگى ديشب، بسيار لطيف و صاف شده و تنها آسمان چشم بچه ها هنوز ابرى است و هرازگاهى رگبار مى گيرد. امروز طبق قرار هميشگى از تفحص خبرى نيست. و روز نظافت سنگر و وسايل تفحص مثل بيل مكانيكى است. راستش دلم خيلى هواى معراج را كرده و با آنكه ظاهرم نشان نمى دهد، يك لحظه از فكر تهران بيرون نمى آيم. امّا بايد به كارها برسم. جاروى چوبى را دست مى گيرم و شروع مى كنم به جارو كردن پتوى كف سنگر. حمزه على و رفيعى هم يك ساعتى مى شود كه رفته اند سراغ بيل. گفلهاى خشك شده جلوى سنگر را كه حالا با وزيدن باد مثل سنگ شده با دست مى كَنَم. بقيه بچه ها هم از تداركات برمى گردند تو سنگر. با دستمال مى افتم به جان آينه و بعد هم عكس آقا را گردگيرى مى كنم و مى بوسم كه ناگهان، پرده جلوى سنگر كنار مى رود و قامت رفيعى با لباس هاى گفلى و چشمانى گريان، ما را سراسيمه به سوى خود مى كشاند:
- «چيه رفيعى؟ حمزه على كو؟»
- «بيائيد برويم بيرون»
يكى از بچه‌ها گفت: «ببينم، نكند مينى، چيزى...؟» رفيعى كه با گريه‌هايش قلبمان را چنگ مى‌زند با سر جواب منفى داد و شروع كرد به حركت. من و ديگر بچه ها، به دنبال او به راه مى‌افتيم. فاصله زيادى تا بيل نيست. بين راه، رفيعى گفت:
«من و حمزه‌على، ديشب گودالى حفر كرديم تا آب باران جمع شود و ما گلهاى چسبيده به بيل مكانيكى را در آن بشوئيم. امّا امروز كه آمديم سر گودال ديديم...»
قطرات اشك روى گونه هايش جارى مى شود. قلبم دارد از سينه بيرون مى زند، مى پرسم:
«چى ديديد؟»
- «ديديم، يك سربند »يا حسين شهيد« روى آب است. با ديدن سربند، دوتايى وارد گودال شديم و گل و لاى زيادى را بيرون ريختيم، تا بالاخره، پيكر مطهر شهيدى را پيدا كرديم...»
حرف كه به اينجا رسيد، خود را دوان دوان به كنار بيل مى رسانيم. حمزه على پشت فرمان نشسته و زار زار گريه مى كند. يك لحظه احساس مى كنم عزيزى را ازدست داده است. بچه ها كنار پاركت روى گلها زانو مى زنند. خوب كه دقت مى كنم، جنازه مطهر شهيد را درون پاركت مى بينم. همه وجودم مى لرزد. ياد توسلات ديشب مى افتم. شهيد، سربند يا حسين شهيد، گودال، آب... من و رفيعى، حمزه على و همه بچه ها مى زنيم زير گريه و ناله...، آفتاب طلائيه هنوز تا وسط آسمان فاصله زيادى دارد كه شهيد به روى دوش ما به سوى معراج تشييع مى شود... پنج، شش نفر بيشتر نيستيم. امّا حرف دعا و شهيد كه مى شود انگار چند برابر مى شويم و صداى گريه و ناله تا فاصله هاى دورتر هم مى رود...



»»»» بازنويسى شده براساس خاطره درج شده در روزنامه كيهان شماره 17105.



نوشتن نظر