انقلاب دینی و انسان غربی
موقعیت شما: مهدویت و آخرالزمان»مصاحبه»انقلاب دینی و انسان غربی

انقلاب دینی و انسان غربی

يكشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۵۶
امتیاز این گزینه
(2 آرا)

مصاحبه با استاد اسماعیل شفیعی سروستانی
بالاخره ما کی از حال توسعه خارج می شویم و به مقام توسعه نائل می گردیم؟ آیا قرار است کشورهای در حال توسعه برای همیشه در حال توسعه بمانند یا سرانجام روزي وارد حیات خلوت کشورهاي توسعه يافته هم می شوند؟ چه شد که انسان غربی هوای توسعه در سرش افتاد؟ ما از چه چیز غرب خوشمان آمد که به سمتش رفتیم؟ اگر انقلاب اسلامی راه جدیدی برای حیات بشر بود، توسعه بیراهه ای بر سر راه انقلاب اسلامی گشود. ما از زندگی غربی خوشمان می آید.

 

شیفته ی تکنولوژی غرب هستیم، پیشرفت غرب برای ما سخت جذاب است، انقلاب اسلامی هم واقع شده است. پندار جمع میان مقصود انقلاب با راه علم و زندگی غربی دیگر خریداری نزد اهل نظر ندارد. آرمان توسعه، سبکی در زندگی ایجاد کرده است، و حال ما با آرمان انقلاب اسلامی، همان سبک زندگی را تمنا می کنیم! پس ما خیال آرمانی را جدا از زندگی در سر می پرورانیم.
سبک زندگی چه جایگاه و اهمیتی دارد و چرا باید از آن سخن گفت؟
وقتی از عینی ترین لایه حیات یک قوم یا یک جامعه سخن می گوییم در واقع از تمدن آن بحث می کنیم؛ زیرا تمدن رو ترین و آشکار ترین لایه حیات فردی و اجتماعی هر قوم در هر دوره تاریخی است و مادی ترین صورت حیات است که در معماری، شهرسازی، لباس پوشیدن، خورد و خوراک و...
، جلوه می کند. و انسان در میان این مناسبات و معاملات حشر و نشر می کند. آنچه که از آن به عنوان سبک زندگی یاد می کنید، یعنی نحوه ی سیر در مناسبات و معاملات فردی و اجتماعی.
سبک زندگی شیوه و ادبی است که آدمی، در قالب جمعی و قومی در یک دوره تاریخی اخذ می کند تا بتواند در تمدنی که جاری و ساری است سیر کند و حرکت داشته باشد.
سبک زندگی و ادب هر عصر ناظر بر تمدن همان عصر است و تمدن هر دوره ای در هر شرایط تاریخی نمایانگر و مبین و معرف سبک زندگی مربوط به آن تمدن است. این دو از هم قابل تفکیک نیستند. درهر تمدنی، مردم و قومی با هم زندگی می کنند، معاملات و مناسباتشان را با آن سامان می دهند، شهری، مسکنی، خورد و خوراکی دارند و برای سیر در این مناسبات و معاملات مادی، شیوه ای را اتخاذ می کنند، همان که شما اسمش را می گذارید سبک زندگی.
شیوه و ادب هر تمدن هم جنس همان تمدن است، همسویی با آن تمدن دارد و این تمدن با ساز و کارهایش و با همه ویژگی هایی که دارد سبکی ویژه از زندگی و مشی در زمین را پیشنهاد، بلکه تحمیل می کند.

 

در واقع می شود گفت که سبک زندگی یا شیوه ی زندگی، ظهور تمدن است نه خود تمدن؟
شیوه ی زندگی صورت و جلوه ای از یک تمدن است، وجهی از تمدن جاری و ساری در آن دوره تاریخی است، که با آن همسو است و مردم در آن زندگی می کنند و سیر دارند.
سبک زندگی شیوه و ادب بودن در یک حوزه ی تمدنی است، ضمن این که مظهر نوعی فرهنگ پذیرفته شده در آن دوره تاریخی نیز هست. یعنی دو سویه است. هم رویی به حیات مادی دارد؛ چون سبک زندگی با ادوات، اشیاء، مواد، خانه، شهر، ابزار و... سر و کار دارد که در هر دوره ای به شکل جامع و کامل، صورت مادی تمدن پذیرفته شده آن عصر در آن جلوه گر است. یک روی دیگر هم به لایه پنهانی تری دارد که از آن به عنوان فرهنگ یاد می کنیم و در واقع جلوه ای از فرهنگ جاری و ساری در آن دوره است.
سبک زندگی شیوه و ادب بودن در یک حوزه ی تمدنی است، ضمن این که مظهر نوعی فرهنگ پذیرفته شده در آن دوره تاریخی نیز هست. یعنی دو سویه است. هم رویی به حیات مادی دارد؛ چون سبک زندگی با ادوات، اشیاء، مواد، خانه، شهر، ابزار و... سر و کار دارد که در هر دوره ای به شکل جامع و کامل، صورت مادی تمدن پذیرفته شده آن عصر در آن جلوه گر است. یک روی دیگر هم به لایه پنهانی تری دارد که از آن به عنوان فرهنگ یاد می کنیم و در واقع جلوه ای از فرهنگ جاری و ساری در آن دوره است.
بنابراین سبک زندگی به این معناست و این ابعاد را دارد. توجه به این نکات از آن رو لازم است که پیش از سخن گفتن از موضوع جدی تر؛ یعنی سیره و سنت و شیوه و سبک زندگی، به مبنا و پایه و یا اصل این موضوع توجه داشته باشیم و برای تحلیل و تبیین سبک زندگی به ریشه ی آن برگردیم و از تمدن گفت و گو کنیم تا در این میان روشن گردد که اکنون ما چه تمدنی داریم و به تبع این تمدن چه نوع سبکی از زندگی اتخاذ کرده ایم واگر تصمیم بر آن شد که از آن گذر کنیم چه باید بکنیم و گذار چگونه است.
در توضیح باید گفت که در هر دوره از ادواری که بر بشر گذشته است، یک مجموعه تحت عنوان فرهنگ و تمدن آمده و رفته است. چنانچه امروز هم بشر در یک گستره زندگی می کند، گستره ای از فرهنگ و تمدن، که فرهنگ و تمدن معروف و مشهور جاری و ساری امروز فرهنگ و تمدن غربی است.
در ادوار مختلف در گذشته یا حال  در حیات فرهنگی و مادی اش سه ساحت قابل مشاهده است که برای داشتن نگاهی صحیح باید به آن توجه داشت. ساحت بیرونی که از آن به عنوان صورت مادی یاد کردم؛ همان تمدن است، اما تمدن به خود رها نیست، ساقه ای چسبیده به سطح زمین نیست، تنه دارد، شاخه دارد، برگ دارد، میوه دارد، سایه دارد، و البته ریشه هم دارد. وجه پنهان تمدن و یا باطن تمدن فرهنگ است. تعریفی که در علوم اجتماعی یا علم الاجتماع امروز از فرهنگ و تمدن می گویند تعریف جامع و درستی نیست. تمدن صورت مادی فرهنگ است و فرهنگ باطن تمدن، که پنهان است، حال ممکن است از آن به عنوان ادب یاد کنید، ادب، فرهنگ، هنجار و یا در واقع نوعی نظام ارزشی که به تمدن حیات و معنی می دهد.
تمدن به خودی خود، دارای حیات نیست، خودش فی نفسه اصالت ندارد، رنگ و بو و اصالت و سوگیری اش را از فرهنگ می گیرد و به همین خاطر است که در هر دوره تاریخی وقتی فرهنگ دگرگون می شود، تمدن هم دگرگون می شود، وقتی فرهنگ عوض می شود تمدن هم عوض می شود.

 

ابتدا مردم در حوزه فرهنگی متحول می شوند و انسانی که در حوزه فرهنگی متحول شد عمل او و حاصل دست او هم که تمدن است عوض می شود، چون تمدن ما حصل دست انسان است، شهر را معمار می سازد و لباس را خیاط می دوزد و.... انسان ها هستند که در عرصه زمین، مناسبات و معاملات را سامان می دهند. و انسان ها متاثر از یک حوزه فرهنگی هستند، حوزه فرهنگی در جان آن ها عمل می کند و باعث می شود که دست آن ها ابزاری را و شیوه ای را و صورتی را به وجود بیاورد که به آن تمدن می گوییم.
این دو از هم قابل تفکیک نیستند، چنان که هر دوره ای تمدنش از جنس فرهنگ همان دوره است، برخی گمان می کنند که صورت های مادی حیات، ظرف هایی مستقل از فرهنگ هستند. ظرفی که هر مظروفی را می شود در آن ها ریخت. حال آنکه چنین نیست.
نسبت دیگری هم این تمدن و فرهنگ با جهان بینی و جهان شناسی و حوزه تفکر دارد. اگر تمدن صورت فرهنگ است، فرهنگ هم خودش صورت اعتقاد و فکر است. یعنی اگر در حوزه فرهنگ، مسلمانی خود را مکلف به رعایت حلال و حرام بداند و بخواهد حریم احکام را پاسداری کند و محرم و نامحرم را بازشناسی کند؛ نجس و طاهر را مراعات کند؛ و این نظام ارزشی را در تمدن خودش لحاظ نماید و یا تمدنی به وجود آورد که حافظ آن فرهنگ باشد، همین انسان متعلق به این فرهنگ لزوما به یک حوزه اعتقادی و فکری هماهنگ با این فرهنگ تعلق دارد.
یعنی حوزه فرهنگی و تمدنی اسلامی که امروز دیگر وجود ندارد، توسط یک تفکر پشتیبانی می شده است. انسانی که در آن حوزه سیر و سفر می کرده است حلال و حرام و مستحب و نجس و طاهر و حریم ها را پاس می داشته است، برای حفاظت از این حریم فرهنگی و ارزشی، تمدن مخصوصش را هم به وجود می آورده است، و در یک لایه ی عمیق تر به یک حوزه اعتقادی و فکری هماهنگ با آن نظر داشته است. و نگاه کلی آن جامعه به عالم و آدم هم جنس فرهنگ و تمدن آن بوده است؛ یعنی پاسخش به سؤالاتی هم چون انسان کیست؟ جهان چیست؟ و... همان عبارت معروف از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود، به کجا می روم آخر ننمایی وطنم، مشخص بوده، و فرهنگ و تمدنش هم جنس این پاسخ ها بوده است.
در حوزه اعتقادی و در گستره کلی فکری در خصوص انسان، مبدا و مقصد، نگاهی خاص داشته است، ماوراء طبیعتی قائل بوده است؛ به عالم برزخ اعتقاد داشته است؛ قیامت را پذیرفته بوده است؛ به استمرار حیات پس از حیات دنیوی مومن بوده است؛ مسئول بودن انسان در برابر اعمالش را معتقد بوده است و...در نتیجه وقتی در چنین عالمی از فکر سیر می کرده است، این تفکر او را به یک حوزه فرهنگی هماهنگ و هم جنس با آن وارد می کرده است؛ یعنی آن تفکر یک نظام، ادب و ارزش ایجاد می کرده است و انسانی با آن نوع نگاه به هستی، مودب به ادب دین می شده است و بعد از آن برای زیست در عرصه زمین با دست عمل می کرده است و تمدنی را می ساخته است.
ما با انقلاب میل رفتن به مقصد دیگری را ایجاد کردیم، اما در عمل به سمت همان مقصدی رفتیم و در آن سیر کردیم که انسان غربی پیش از ما رفته بود؛ یعنی ما سیر در عالم غربی را پیش گرفتیم و به همین دلیل هم به این جا رسیدیم که ادامه ی این سیر الزاما همه لوازم غربی را می طلبد، و ما هم ابزار و وسایل همان سیر و سفر را وارد کردیم.
این نشان می دهد که حوزه فکری، فرهنگی و تمدنی، نسبت طولی با هم دارند و به هم پیوسته اند. تا زمانی که این سه حوزه در نسبت نزدیک با هم قرار داشته باشند، حیات تمدنی و فرهنگی و فکری همگونی دارند؛ آرامش برقرار است؛ تعادل وجود دارد؛ سوگیری شان معلوم است؛ مبداشان معلوم است؛ مقصدشان معلوم است؛ نحوه سیر از مبدا به مقصد هم معلوم است؛ و در نتیجه درچنین شرایطی تفکرش، فرهنگش و تمدنش هماهنگ با هم ساخته می شود؛ پیش می رود؛ و انسان همان را می سازد که باور دارد، و پاسدار حریمی است که در فرهنگش دارد، هم در صورت حیات و هم در باطن حیات.
در چنین شرایطی که اختلاط و التقاط نیست؛ سه مولفه ی اصلی فکر، فرهنگ و تمدن با هم همنوایی دارند؛ زنده اند و صاحب حیات اند، و جریان دارند. و زندگی در صورت و سیرتش برای انسان ها معنا دارد. تمدن مردم و ادب مردم با هم همگونی دارد، آرامش هم وجود دارد، هارمونی ویژه ای که چشم نواز هم هست بیرون و درون را سامان می دهد، در نتیجه انسان گرفتار بحران، هیجان، اضطراب و خلجان نیست.
میان آنچه می گوید و آنچه می کند، و آنچه که نظر می کند و آنچه که عمل می کند، همنوایی وجود دارد؛ یعنی میان عمل و نظر او همگونی و همراهی وجود دارد و در نتیجه آرامش برقرار است.
اما زمانی که میان حوزه تمدنی و فرهنگی گسست به وجود می آید، و وقتی میان حوزه فرهنگی و حوزه فکری انسلاخ ایجاد می شود، و شکاف عارض می شود، تعارضات و ناهنجاری ها بروز می کند؛ مثلا جامعه ای که به سمت یک حوزه تمدنی از زندگی برود که همسویی با نظام ادبی و فرهنگی اش ندارد، دچار بحران می شود، خلجان، هیجان و اضطراب در آن بروز می کند. و تلاش مذبوحانه برای همگون ساختن حوزه تمدنی و فرهنگی نتیجه ای جز عدم آرامش ندارد.
خلاصه ی کلام تا این جا این است که تمدن حاکم و جاری امروز تمدن غربی است، این تمدن غربی با همه سازوکارش منبعث از فرهنگ و تفکر غربی و مخصوص انسان غربی است و ماحصل عمل غربی است، چه انسان غربی اندیشمند اهل نظر باشد و چه در سطحی دیگر که ابزار را ساخته است و سبک زندگی را ایجاد کرده است. در نتیجه سبک زندگی کنونی متناسب با این حوزه تمدنی و فرهنگی است. با این سبک در این عالم سیر می کند؛ یعنی انسان غربی با سبک زندگی غربی در حوزه تمدن غربی سیر می کند و تعارضی میان نظام ارزشی و فرهنگی با تمدن و سبک زندگی اش نیست؛ چرا که انسان غربی در همان عالم غربی بارآمده پرورده شده است. همین تمدن و سبک زندگی نیز او را برای ادامه ی سیر در حوزه تمدن و فرهنگ غربی مدد می دهد.
سی سال است که انقلاب فرهنگی قرار است اتفاق بیفتد و هنوز اتفاق نیفتاده است. جمله ای معروف می گوید اگر می خواهید کاری انجام نشود آن را به شورا واگذار کنید!
آنچه فرمودید وضعیت دنیای غرب را مشخص ساخت. حال  در خصوص خودمان اوضاع به چه شکلی است؟ آیا ما لایه ی تفکر و فرهنگ و تمدن متناسب با خود را هماهنگ با هم ایجاد کرده ایم؟ یا این که میان این لایه ها در حیات ما شکاف و تعارض وجود دارد؟ و یا نه اصولا ما هیچ یک از این سه لایه که متعلق به عالم خودمان باشد را ایجاد یا حفظ نکرده ایم.
در این خصوص سه نکته را باید لحاظ کرد، نخست آنکه منظور از ما کیست؟ ما در شرق زندگی می کنیم و شرقی هستیم، جهان اسلام هم به عنوان جزئی از شرق قابل شناسایی است، و ایران هم در حوزه مشرق زمین و شرق اسلامی قرار دارد. دیگر آنکه انسان شرقی و جوامع شرقی متاثر از حوزه فکری، فرهنگی و تمدنی غربند. و سوم این که جهان شرق، “شریک” غرب در حوزه فکری، فرهنگی و تمدنی نیست؛ بلکه طفیلی این تمدن و فرهنگ بوده است؛ زیرا فرهنگ و تمدن غربی از آبشخور فکری و اعتقادی شرق و از میان مردان اهل نظر در این سرزمین شرقی برنخاسته است. درختی است که در جای دیگری نشو و نما کرده است؛ در جای دیگری آبیاری شده است؛ کس دیگری این را غرس کرده است؛ و مشرق زمینیان از یک مقطع تاریخی خاص با تاخیر زمانی نسبت به غربیان میوه های این درخت را دیدند و چشیدند واتفاقا به دهانشان هم مزه کرده است، و چون میوه را دیده و پسندیده بودند، بعد از مدتی شروع به وارد کردن آن میوه ها کردند، نه این که حتی آن درخت را در زمین خود غرس کرده باشند.
حیثیت ما شرقی ها در نسبت با فرهنگ و تمدن غربی حیثیت وارد کنندگان محصولات درخت غربی است.در غرب این درخت در زمین مخصوص خودش غرس شده است، در آن آب و هوا و توسط خون خود آن ها آبیاری شده است. مردانی از حوزه فلسفه غربی و تفکر غربی آن را غرس کردند. مردانی از حوزه اهل ادب و اهل فرهنگ پرورش دادند و آرام آرام توسط مردان اهل عمل شاخه ها و میوه ها و برگ ها سر درآورده است و در نتیجه یک تمدن، فرهنگ و تفکر ویژه غربی به وجود آمده است.
از زمان قاجار، شرق اسلامی و از جمله ایران، با پدیده ی جدیدی به نام غرب مدرن آشنایی پیدا کرد، واسط آشنایی ایرانی ها و مسلمان ها با فرهنگ و تمدن غربی، روشن فکران بودند. روشن فکر مصطلح اهل تفکر نیست؛ روشن فکر ژرف اندیش نیست؛ روشن فکر قادر به دیدن و تشخیص دادن و تمایز نهادن میان حوزه های مختلف که برشمردیم نیست؛ روشن فکر شیفته و مرعوب است؛ فقط میوه ها را می بیند و از دیدن درخت و ریشه ناتوان است؛ از میوه خوشش می آید؛ از آن لذت می برد؛ تلاش می کند از آن میوه ها استفاده کند و آن را تبلیغ کند و بفروشد؛  و حتی واسطه گری  کند.
آیا این ویژگی ها که برای روشن فکر فرمودید در خصوص دسته ی خاصی از روشن فکران یا مربوط به روشن فکران کشور ما در مقطع خاصی از تاریخ بود؟
اساسا روشن فکر هم مثل هر واژه تعریف و تاریخی دارد، در شرق اسلامی و از جمله ایران، این دسته افرادی که خصوصیات آن ها را برشمردیم، چون از کلمه روشن و از کلمه فکر خوششان می آمده است، روشن فکر را حامل صفت ممدوح و پسندیده دانسته اند، در حالی که همین روشن فکر در تعریف و در تجسم بیرونی در غرب، معنای خاصی داشته است. روشن فکر در تعریف غربی ناظر بر لایه بیرونی حیات است و منکر لایه درونی و باطنی و روحانی حیات است، چیزی که در شرق مطرح بوده و جایگاه مهمی داشته است.
در غرب روشن فکران، کسانی بودند که منکر حیات معنوی و روحانی و قدسی بودند، قائل به حیات این جهانی بودند، اصالت را به زمان حال می دادند و نوعی نگرش ماتریالیستی درباره حیات و انسان و عالم را درترویج و تبلیغ می کردند و به آن هم باور داشتند. به همین دلیل هم عموما اهل خلجان و هیاهو بودند و نیز سیاسی و اهل ایدئولوژی بودند. روشن در ترکیب روشن فکر دلالتش این است که لایه روشن حیات را می دیدند؛ یعنی ظاهر حیات را می دیدند، به همین خاطر کسانی بودند که مذهب ظاهر را تبلیغ می کردند. روشن فکر حامل و مبلغ مذهب ظاهر است. مذهب ظاهر، مذهبی است که تنها به سطح مادی و رویه ی حیات توجه دارد و منکر عالم قدسی و روحانی و معنوی است که ادیان در آن و از آن گفت و گو می کنند و در آن سیر می کنند. روشن فکری ادب ویژه ی خود را می طلبد.
اما روشن فکری در ایران اساسا ناقص الخلقه به دنیا آمده است، روشن فکران ایرانی از ابتدا بی سواد بودند، به خاطر این که حتی حامل تفکر فلسفی جاری در غرب هم نبودند، ضمن آن که مکلف و مقید به باورهای دینی، اسلامی و شرقی هم نبودند. روشن فکران ما از همان زمان قاجار به این سمت ادب روشن فکری را مراعات نمی کردند، البته ادبیات روشن فکری را داشتند، مقلد روشن فکران غربی بودند، و آنچه در میان آن ها جاری و ساری بوده است را با تاخیر زمانی تکرار و تقلید می کردند و به هر حال در ادبیات تقلید می کردند، اما در ادب روشن فکری حتی به مرحله ی تقلید هم نرسیدند. در ادبیات خود به تقلید از غرب، فرهنگ شرقی را نفی می کردند و تلاششان این بود که صورت انسان غربی را به حیات انسان شرقی بار کنند.
پس از آشنایی ایران با لایه ی ظاهری غرب که به واسطه ی شناخت سطحی روشن فکران از غرب شکل گرفت، چه وضعیتی در ایران پیش آمد؟
به این ترتیب تحولاتی که در غرب در سه لایه از حیات اتفاق افتاده بود در ایران صرفا در ظاهری ترین لایه و در سبک و شیوه ی زندگی دیده شد و تلاش برای تقلید از آن آغاز شد. بدون توجه به ریشه و تنه و شاخ و برگ و آب و هوا و بذر و...، میوه ی درخت غرب به شرق و ایران آمد و به دهن ها مزه کرد. محصول و میوه ی غرب چه چیز هایی است؟ ساختمان سازی، شهرسازی، لباس، آرایش، ادبیات و نوع حرف  زدن، تکنولوژی، ابزار و ادوات، تغذیه، بهداشت و... که در واقع همگی صورتی از تمدن غربی بوده است و نه خود تمدن غربی.
این محصول در غرب رها و بی مبنا نبوده است، بلکه تکیه بر یک اساس و پایگاهی داشته است. ما در شرق صورت تمدن غربی و محصول آن را پسندیدیم و بی توجه با ریشه و اساس آن، تلاش کردیم تا به درختی دیگر پیوند بزنیم، بی توجه به این که آیا آنچه در صدد پیوند آن با درخت شرقی هستیم، سنخیتی با آن دارد تا پیوند به سرانجام برسد یا خیر؟ البته رفته رفته در عمل روشن شد که پیوند برقرار شدنی نیست، اما باز میوه و ساقه ی غربی رها نشد بلکه تلاش برای دست کاری در درخت خودی آغاز شد. ساقه ها و شاخه های درخت خودی را نیز زدند. و در گام بعدی به سراغ ریشه رفتند و ریشه ی درخت شرقی را هم به ضربات تیشه سپردند، به امید آنکه بتوانند تمدن و فرهنگ غربی را بومی کنند و از آن خود کنند اما هیچ گاه موفقیت کامل حاصل نکردند. چرا که به جای توجه به پرسش اصلی از غرب در حوزه ی تفکر، فرهنگ و تمدن، از شیفتگی و مرعوبیت نسبت به میوه های غرب آغاز کردند.
هفت غفلت جدی در این سی سال دامن گیر ما شد که متاسفانه هنوز ما را رها نکرده است.
ما در سبک زندگی هم مقلد غرب شدیم. تلاش برای تقلید از غرب در بستری که هنوز تعلق به حوزه ی فکری، فرهنگی و تمدن شرقی در آن وجود داشت و هنوز نیز باقی مانده های آن برجاست، بذر تعارض را در این سرزمین کاشت. جان ها چیز دیگری می طلبیده است و چشمان چیز دیگری را می خواسته است، میوه ی غربی مزه کرده و دهان را آب انداخته است، اما دل هنوز در گرو میراث شرقی است. هر دو را می خواستیم حفظ کنیم، نتیجه این شد که وضعت انفعالی، مشوش و مخلوط و التقاطی بر ما حاکم شد. نه رویکرد ناب دینی با نگاه به آسمان با ادب تمام عیار شرقی و مذهبی در نتیجه تمدن اسلامی به دست آمد، و نه حوزه فکری غرب درک شد و نه در فرهنگ غرب سیر کاملی شد و نه تکنولوژی به دست آمد. وضع نه این و نه آنی، حال از این منظر به سبک زندگی نگاه کنید.
آیا این در همه ی مقاطع صادق است؟ با توجه به این که انقلاب اسلامی اگر چه در دنیای شرق فرهنگی قرار دارد، اما یک موقعیت خاص داشته و دارد؛ مثلا آیا دوران دفاع مقدس ما نتوانستیم به این سمت برویم که اعتقاد، تفکر، فرهنگ، تمدن و سبک زندگی دینی را مستقر کنیم؟
نگاه کنید ما در طی حدود 180 سال چندین نقطه عطف را پشت سر گذاشته ایم، بنا به دلایلی که اکنون جای گفتگوی از آن نیست، در یک سیر تدریجی، شاهد فسردگی و پاییز حوزه فرهنگی و تمدنی اسلامی و شرقی بوده ایم، پاییزش را تجربه کردیم، و بعد خزان زده شده است. این خزان زدگی حوزه فرهنگی و تمدنی یک وجه اش به خود ما برمی گردد که اکنون مجال بحثش نیست، که ما چه کردیم و چه عواملی در درون ما و در جغرافیای شرق اسلامی، باعث منزوی شدن و خزان زدگی حوزه فرهنگی و تمدنی شرقی و اسلامی شد. همین وضع خزان زده و ضعیف باعث شد این درخت رو به فسردگی برود، شرایطی بر شرق اسلامی حاکم کرد که در وقت هجمه فرهنگی و تمدنی غرب نتواند مقاومت کند و میدان خالی کند و تمام شرق، صحنه بازی تمدن و فرهنگ غربی بشود.
پس ما اول باید نگاه کنیم به این که چه مجموعه ای از عوامل باعث شدند که شرق اسلامی با داشتن درخت تنومند فرهنگی و تمدنی، از میراث اصلی خود غفلت کند و دچار خزان شود. و بعد در وقت هجمه ی فرهنگی و تمدنی غرب که ذاتا مهاجم، عنان گسیخته و مستکبر بود، و مرزها را در می نوردید، نتواند مقاومت کند. و در نتیجه این درخت منزوی و فسرده شود و تمام ساحت خاکی و ساحت فرهنگی ما به تصرف حوزه فرهنگی و تمدنی غربی در بیاید.
در چنین شرایطی انقلاب اسلامی رخ می دهد. انقلاب اسلامی هم در شرق و هم در جهان معاصر یک نقطه عطف به حساب می آید. نقطه عطف انقلاب اسلامی در جهان معاصر به عنوان یک بازگشت به سوی عالم قدسی و معنوی است، یعنی چیزی که غرب از آن روی گردانده بود و طی 400 سال در حوزه تاریخی اش با روی گرداندن از خورشید قدسی و حقیقت قدسی به زمین و حوزه فرهنگی و تمدنی دنیایی چسبیده بود. و رو به افول گذاشته است؛ یعنی در حوزه فرهنگی و تمدنی خلجان و بحران را تجربه می کند، به عبارت دیگر در شرایطی که تاریخ غربی رو به ضعف و انحطاط گذاشته است و ضعف در بنیادهای فکری اش را می فهمد، ناکارآمدی تفکر اومانیستی و اخلاق لیبرالیستی را تجربه می کند، یک اتفاق در جهان می افتد و آن واقعه شریف انقلاب اسلامی است. این درباره جایگاه انقلاب اسلامی در کل جهان و تاریخی که بشر امروز با آن سیر می کند، جایگاه انقلاب اسلامی در تاریخ غربی که اکنون جهان گیر است، امروز تاریخی جز تاریخ غرب، فرهنگی جز فرهنگ غرب و تمدنی جز تمدن غربی در کل جهان وجود ندارد.
انقلاب اسلامی در ایران هم یک نقطه عطف است؛ در زمانی که احساس می شد که یاس همه جا را گرفته است، وادادگی، انفعال و توجه کامل به صورت تمدنی غربی همه را خسته کرده است، یک واقعه بزرگ اجتماعی و سیاسی رخ داده است و آن انقلاب اسلامی ایران است. اما انقلاب اسلامی که می توانسته است موجد تحول بزرگ بشود و باعث تحول فرهنگی و فکری بشود ناقص مانده است، یعنی می خواهم بگویم که انقلاب اسلامی به معنی کامل کلمه محقق نشده است، چرا؟
زیرا وقتی شما می گویید انقلاب، یعنی تحول؛ تحول در صورت که تحول نیست، جا به جایی را نمی توانید انقلاب بنامید. در حیات فرهنگی و تمدنی، انقلاب در جان اتفاق می افتد و این انقلاب در جان مجاهدان اتفاق افتاد. که بی سر و دستار شتافتند و به استقبال فردا رفتند، آن ها طلایه دار انقلابند. بی سوال و بی پرسش، بی نگاه به صورت های مادی حیات، به میدان رفتند. این مجاهدان طلایه داران اصلی انقلابند، چون انقلاب در جانشان اتفاق افتاده بود. اما انقلاب در جان بقیه مردمی که ماندند حداقل قابل پرسش است.
یعنی آن مجاهدان اقلیت اند؟
در یک حوزه و در یک شرایط در میان جمعی، انقلاب در جان ها اتفاق افتاد. بعد از آن ما به دلیل آن که مبتلای به امنیت، احساس برخورداری و انواع غفلت ها شدیم، مجال تحول بزرگ و محقق ساختن انقلاب فرهنگی را که باعث می شد انقلاب در جان ها عمومی بشود پیدا نکردیم. انقلاب در جان باعث تولد دوباره انسان می گردد.
اگر انسان جدیدی به وجود می آمد، انسانی که نگاهش به هستی و ادبش در میانه ی هستی متفاوت با قبل می شد، آنگاه به سمت ایجاد تمدنی متفاوت با تمدن جاری و ساری در جهان و تاریخ، می رفتیم.
یعنی مقدمه آن سبک زندگی مطلوبی که مد نظر است و باید به وجود بیاید، تحول در انسان است؟
بدون تحول در انسان که اساسا اتفاقی نمی افتد. انسان غربی سیر و سفر خود را به سمت مقصد معینی که می شناخت شروع کرد. برای سیر در آن جاده و عالم که اسمش عالم غربی است، ابزار و ملزومات مورد نیازش را هم ساخت، که این ابزار و ملزومات، نسبتی با آن مقصد، سیر و سفر و همان عالم داشت. و این گونه نبود که این ابزار با آن عالم و مقصد بی نسبت باشد.
ما با انقلاب میل رفتن به مقصد دیگری را ایجاد کردیم، اما در عمل به سمت همان مقصدی رفتیم و در آن سیر کردیم که انسان غربی پیش از ما رفته بود؛ یعنی ما سیر در عالم غربی را پیش گرفتیم و به همین دلیل هم به این جا رسیدیم که ادامه ی این سیر الزاما همه لوازم غربی را می طلبد، و ما هم ابزار و وسایل همان سیر و سفر را وارد کردیم.
بنابراین ما از عالم دینی و ضرورت سیر در عالم دینی سخن می گفتیم، اما به سمت عالم دینی حرکت نکردیم، چه کسانی سفر و سیر در آن عالم نمودند؟ همان جماعتی که عرض کردم انقلاب در جانشان اتفاق افتاده بود. نتیجه این شد که ما آرام آرام گمان کردیم که همه انبیاء هم مقصدشان تمدن غربی بوده است! و در نتیجه به این تمدن غربی اصالت دادیم و این تمدن را مستعد آن شناختیم که تمام منویات فرهنگی و دینی را نیز متجلی کند. اما نشد؛ می بینید که نشد.
این روند در انتخاب مقصد غربی به جای مقصد انقلاب اسلامی از چه مقطعی و با چه تفکری آغاز شد؟
تاریخ معاصر ما دو واقعه ی بسیار مهم داشت، که هر دو هم بسیار بزرگ، شریف و مبارک بود. یکی پیروزی انقلاب اسلامی است، و دیگری دفاع مقدس. این دو نقطه ی عطف نعمت هایی با خود داشت، یکی از نعمت ها این بود که شرایط و نظم سابق را به نفع ما به هم ریخت، اما ما نتوانستیم از این شرایط استفاده کنیم. حتی سبک زندگی ما را تا حدی در جهت تحول تحریک کرد، و مردم را مستعد شنیدن سخن جدید ساخت و نوعی آمادگی برای هم نوایی و هم عهدی در مردم ایجاد نمود.
بعد از این دو مقطع، ما به جای استفاده از شرایط، فرصت را از دست دادیم، هم مقطع اول و هم مقطع دوم.
انسان غربی با سبک زندگی غربی در حوزه تمدن غربی سیر می کند و تعارضی میان نظام ارزشی و فرهنگی با تمدن و سبک زندگی اش نیست؛ چرا که انسان غربی در همان عالم غربی آن را بار آورده و ساخته است. همین ابزار، تمدن، و سبک زندگی او را برای ادامه ی سیر در حوزه تمدن و فرهنگ غربی مدد می دهد.
هفت غفلت جدی در این سی سال دامن گیر ما شد که متاسفانه هنوز ما را رها نکرده است. اولین غفلت این است که ما در ایران پس از انقلاب اسلامی و پس از دفاع مقدس از شرایط تاریخی غفلت کردیم. به شرایط تاریخی خاصی که در ایران و جهان به وجود آمده بود، توجه جدی نکردیم و در نتیجه نتوانستیم از بستر فراهم شده استفاده کنیم. درک نکردیم که در کدام شرایط هستیم. توجه نکردیم که غرب در این دوره در کدام مقطع از حیات خود قرار دارد؟ نپرسیدیم که غرب در جوانی و تنومندی است و یا سیر به قهقرا دارد؟ و چون به این شرایط توجه نکردیم، سیر قهقرایی غرب را نشانه جوانی و تنومندی دیدیم. حرکت و خلجان غرب را نشانه حیات یافتیم، در حالی که این نشانه  ی تنومندی و جوانی نبود، نشانه احتضار بود.
ما از شرایط غفلت کردیم، در حالی که به نقطه عطفی رسیده بودیم که می توانست با تأمل و تفکر جدی اهل نظر، منجر به تحول فرهنگی و انقلاب فرهنگی شود. زمام امور به دست کسانی افتاد که به صورت جدی متذکر نظر و جایگاه نظر نبودند، و سیاست را اصالت می دادند و سیاست مداران را غالب و برتر بر اهل فکر و اهل نظر می دانستند.
سیاست مدارانی که با تفکر دینی هماهنگ نبودند؟
سیاست مدارانی که شان خودشان را اجل از اهل فرهنگ و اهل تفکر می دانستند و مجال نمی دادند که اهل فرهنگ و تفکر بتوانند سخن جدی داشته باشند.
در ادامه توضیح غفلت از شرایط باید گفت که متوجه رابطه ی سه حوزه ی تفکر، فرهنگ و تمدن هم نبودیم. گمان کردیم که تمدن ظرفی است که می توانیم هر فرهنگی را بخواهیم در آن بریزیم.
غفلت دوم، غفلت از تاریخ و سابقه ی خودمان بود. جامعه ی ایرانی که یک مرتبه پا روی زمین نگذاشته بود. دو دوره بسیار مهم را پشت سر داشتیم، یکی قبل از آشنایی با غرب که در حوزه فرهنگی و تمدنی بومی و مخصوص خود با رویکرد ویژه شرقی زندگی می کردیم و میراثش را هم کم و زیاد داشتیم. سابقه ی بسیار طولانی، با همه حوزه های فکری، فرهنگی و تمدنی که هنوز باقیمانده هایش را داشتیم. و دوره ی دیگر بعد از آشنایی با غرب که صد و اندی سال تجربه آشنایی با فرهنگی و تمدن غرب را داشتیم، اگر چه این تجربه بیشتر آشنایی با صورت فرهنگی و تمدنی غرب بود و نه تجربه ی آشنایی با باطن و تفکر آن. اما به هر حال حدود صد سال آموزش و پرورش، تعلیم، تربیت، رسانه، سینما، شهر، لباس، و سایر مظاهر غرب تجربه شده بود. سال 1357 بعد از پیروزی انقلاب وقتی می خواستیم تصمیم بگیریم، باید توجه می کردیم که با چه جماعتی و در چه موقعیتی رو به رو هستیم. این جامعه چه پیشینه ای دارد؟ چقدر آمادگی شنیدن دارد؟ و چقدر ممکن است موضع تدافعی بگیرد و مطالب را پس بزند؟ توجه نکردیم که طی این همه سال، نسبت به قبل از آشنایی با غرب، نگاه ها به هستی و حشر و نشر مردمان و ادبشان در عرصه زمین دگرگون شده است. خصوصیات مردم قبل از قاجار با بعد آن بسیار متفاوت شده اند. نگاهشان به معاملات، مناسبات،  پول و زندگی دگرگون شده است و این به سادگی از آن نگاه جدا نمی شود. و باید کاری و فکری برایش کرد. از آنچه که از پیش در انبان فرهنگی و تمدنی مردم بوده است غفلت کردیم و بدون توجه به آن حرکتی را استمرار بخشیدیم که تا به اکنون عارضه هایش را تجربه می کنیم.
غفلت سوم که به نظر من بسیار مهم بوده، غفلت از خصم است. در کتاب استراتژی انتظار مفصل غفلت از خصم را توضیح داده ام. ما عموما خصم را در حوزه میدانی دیده ایم، در بهترین حالت دشمن را در معاملات سیاسی و پشت میز مذاکره دیده ایم. در حوزه فرهنگی هم وقتی می خواستیم خصم را شناسایی کنیم به صورت ها توجه کردیم؛ مثلا مفاسد اخلاقی آشکار در میان شهر را دیدیم و مورد اهتمام قرار دادیم، در حالی که درست در همان زمان، دشمن در همه لایه ها عمل می کرد، و در همه حوزه های فکری و فرهنگی و عملی به دشمنی مشغول بوده و هست. ما صورت های دشمنی را دیدیم اما از عمل خصمانه ی پنهانی و باطنی در حوزه فکری و فرهنگی غفلت کردیم و دشمن شناسی را جدی نگرفتیم.
غفلت چهارمی که ما گرفتارش شدیم، غفلت از مطالعات استراتژیک بوده است، اساسا ملک داری بدون مطالعات استراتژیک و برنامه های استراتژیک ممکن نیست.

در جامعه امروز؟
نه در همه اعصار. اساسا ملک داری فن جنگ است و حاکم امیر میدان جنگ است، چون انسان چه در شکل فردی و در شکل جمعی همواره با دشمن سر و کار دارد، حال ممکن است دشمن سیل و زلزله باشد، یا مفسده جویان داخلی باشند، یا کسی باشد که از بیرون مرزها  هجوم می آورد، و گاهی دشمن از حوزه فرهنگ و ادب وارد می شود. در هر صورت انسان با دشمن زندگی می کند، چه فردی و چه جمعی.
ملک دار و حاکم طراحی و نقشه خود را همواره بر این مبنا استوار می کند که جامعه و انسان هایی که تحت حاکمیت او هستند در معرض هجوم دشمن های گوناگونی که برشمردیم، قرار دارند و از همین رو مانند یک فرمانده نظامی برایش استراتژی طرح می کند، ضمن آنکه از استراتژی ها و برنامه ها و تاکتیک های دشمن آگاهی کامل دارد. و مقاصدی را که دشمن می خواهد تصرف کند، می داند. به تعبیر سعدی: زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو!
در فرماندهی اصل بر توانایی در طرح استراتژی است، هیچ فرماندهی بدون داشتن استراتژی نمی تواند به جایی برسد. در نتیجه ی تدوین استراتژی است که تاکتیک ها و برنامه ها مشخص می شود. اما در سی سال گذشته ما مشغول به برنامه ها و تاکتیک ها شدیم؛ یعنی اغلب مردانی که وارد حوزه سیاسی و اجتماعی شدند، غافل از مطالعات استراتژیک، خود را با انواع تاکتیک ها و برنامه ها مشغول کردند. هر رئیس جمهور جدیدی آمده است با خود تاکتیک ها و برنامه هایی آورده و تاکتیک ها و برنامه های قبلی را نفی کرده است. در حالی که اگر ما مطالعات استراتژیک و استراتژی مشخصی داشتیم به مجرد تغییر رئیس جمهور همه چیز تغییر نمی کرد. این همه دگرگونی در حوزه های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی در ایران نشان دهنده فقدان مطالعات جدی استراتژیک است.
غفلت پنجم غفلت از انقلاب فرهنگی است، می دانید که سی سال است که انقلاب فرهنگی قرار است اتفاق بیفتد و هنوز اتفاق نیفتاده است. جمله ای معروف می گوید اگر می خواهید کاری انجام نشود آن را به شورا واگذار کنید! ما حدود سی سال فقط شورای عالی انقلاب فرهنگی داشتیم و نه انقلاب فرهنگی! یعنی اگر واقعا می خواستیم انقلاب فرهنگی را محقق کنیم آن را به شورا واگذار نمی کردیم. انقلاب فرهنگی هنوز اتفاق نیفتاده است، آیا زمانی که تمام فرصت ها از دست رفت می خواهیم انقلاب فرهنگی را محقق کنیم؟
زمانی مردم تبعیت بالایی از رهبران انقلابی ایران داشتند؛ میان مردم وحدت رویه برقرار بود؛ پرچم واحد داشتند و ذیل یک پرچم واحد می ماندند؛ برای هر نوع دگرگونی آمادگی داشتند؛ در آن شرایط می شد هر نوع حرکت جدی را سامان داد، اما اکنون در شرایطی متفاوت هستیم. آن آمادگی سابق در مردم برای تحول بزرگ وجود ندارد. و اگر بخواهیم انقلاب فرهنگی را عملی کنیم با مردمی رو به رو می شویم که مقاومت می کنند. شرایط عوض شده است، تفرقی که عارض شده اجازه تحقق انقلاب فرهنگی را نمی دهد، چندین و چند پرچم وجود دارد که مردم ذیلش سینه می زنند. در آن زمان اعتماد تام به مجموعه وجود داشته است، اکنون آن اعتماد به شکل تام وجود ندارد، مردم با تردید به قضایا نگاه می کنند، برخی را می پذیرند و برخی را نمی پذیرند. و از طرف دیگر در اثر کاهلی و کم کاری ما در حوزه فرهنگی و تامین دنیای مردم و عالمی که باید در آن سیر کنند، دنیا در دهان بسیاری مزه کرده است و متاسفانه به واسطه ی رفتار غلط ما احساس می کنند از این شیرین تر دیگر وجود ندارد، تغییر ذائقه اتفاق افتاده است.
غفلت از حدود الهی، غفلت ششم ماست، ما همواره در اجرای حدود الهی در مناسبات و معاملات مختلف اجتماعی، سیاسی و اقتصادی غفلت کردیم. علتش هم این بوده است که شیطان در دل ما رعب می انداخته است، از عمل کرد و عکس العمل خصم واهمه می کردیم، اهمیت می دادیم که اگر چنین بکنیم دشمنان ما چه فکری درباره ما می کنند. یا مراعات دوستان و هم حزبی هایمان کردیم. یا در خودمان ضعفی وجود داشته است که احساس می کردیم اگر بخواهیم احکام الهی را اقامه کنیم تکلیف خودمان چه می شود؟
به هر صورت غفلت از اجرای حدود الهی در میان مناسبات باعث شده است که ما امروز مشکلات جدی اخلاقی، جفاکاران، کسانی که هتک حرمت می کنند و مواردی مانند آن را داشته باشیم و در نتیجه مجال حرکتی بزرگ را از دست بدهیم.
آخرین غفلتی که می خواهم از آن  یاد کنم این است که از نگاه به آینده در نسبت با حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) که از ابتدا مقصد و مقصود غایی ما بوده است غفلت کردیم. و به دلیل غفلت از نگاه به آینده از منظر مهدوی، ناگزیر شدیم همیشه به عقب برگردیم و در عقب زندگی کنیم، در گذشته سیر کنیم و حتی باعث شده است که جوانان و نوجوانان را هم به عقب دعوت کنیم، به سال های اولین انقلاب، به سال های جنگ. حداقل در گفتگوها و دیالوگ ها و برنامه ها و سخنرانی ها و آثار هنری عموم کودکان و نوجوانان و جوانان مان را به بیست سال قبل فرا می خوانیم. و وقتی می خواهیم از آینده  حرف  بزنیم، آینده را در گستره توسعه اقتصادی و اجتماعی و تکنیکی منحصر می کنیم. ما نمی توانیم این طور حرکت بزرگی انجام بدهیم. پس در ارتباط با مردم و جوانان و نوجوانان، همواره رویکردی به عقب داریم، در حالی که می بایست به عقب تکیه کنیم و رو به جلو حرکت کنیم؛ برخی از ما به پیرمردهایی می مانیم که با خاطراتشان خوش هستند و وقتی از آینده سخن می گوییم، آینده را بسیار نزدیک مطرح می کنیم و در گستره مناسبات توسعه و تکنولوژی و مدرنیته می بینیمش، چیزی که غرب یک قرن و نیم از آن گذشته است. به عبارتی خودمان را در آینه غرب می بینیم؛ یعنی در آینده مدرنیته ی خودمان را می بینیم. جماعت و قومی که خود را در آینه غرب و مدرنیته می بیند، نمی تواند حافظ خوبی برای انقلاب اسلامی باشد. دم زدن از انقلاب اسلامی در چنین صورتی مزاحی بیش نیست.
طبق فرمایشاتی که داشتید، ما صورت غرب را گرفته ایم و در نتیجه نگاه ها به ظاهر محدود و منحصر شده است. و برای ظاهر مهم شده است
بله دنیایی که با آن و در آن می خورند، می آشامند، ماشین سوار می شوند، آپارتمان دارند، نان داغ می خرند، و بیمه می شوند و...
نتیجه این شد که ما آرام آرام گمان کردیم که همه انبیاء هم مقصدشان تمدن غربی بوده است!
با توجه به این بهتر نیست که اگر می خواهیم تغییری در وضعیت  خودمان و حتی در شرایط انقلاب اسلامی ایجاد کنیم، به جای انقلاب در جان ها از همین ظاهر و سبک زندگی شروع کنیم؟
فرض کنید درون کوزه ای سرکه است. اگر شیر در آن بریزید، طبیعتا شیر ترش می کند. کوزه ابتدا باید مستعد قبول شیر  شود.
ما در تحول بزرگ فرهنگی از چیزی به نام عهد یاد می کنیم، مردم چه بخواهند و چه بدانند و چه ندانند مطابق عهدی که دارند عمل می کنند، افراد هم همین طورند. شما اگر درون انسان ها را بشکافید، در نهایت به کلمه عهد خواهید رسید. هر انسانی دانسته و ندانسته به تبع عهدی که در جانش منعقد شده است عمل می کند، نه این که اول عمل می کند و بعد به سراغ یک عهد می رود. این در مقیاس فردی و اجتماعی وجود دارد. یعنی هر جامعه و قومی جانشان به عهدی پیوند می خورد و آن عهد، هم محرک آن هاست؛ هم سوگیری شان را معلوم می کند؛ هم می گوید که با که و با چه و چگونه باید سیر نمود. عهد است که به هر کس، و هر جامعه می گوید ، با که هم راه شو، با چه برو، چگونه طی مسیر کن و به کدام مقصد سفر نما. به همین خاطر است که همه چیز وقف همان عهد می  شود. جوانی، مال، قلم و...  مطابق همان هم ظواهر را انتخاب می کند از خانه گرفته تا رنگ لباس و...
وقتی که عهد مردم و عهد افراد که به جانشان گره می خورد عوض نشود با تغییر صورت ها اتفاقی نمی افتد.آنچه باعث تغییر می شود عهد است.
آن عهد چیست و در کجا و چه مرحله  ای بسته می شود؟ عهد با که باید باشد؟
ما بسیار از آن عهد می گوییم، اما کسانی که از آن می گویند چقدر این عهد در جان خودشان جای گیر شده است و حاضرند برایش همه چیز را بدهند؟
ما در واقع به عهدی می خوانیم که عزم رفتن به آن سمت در جان خودمان نیست، چه کسی باید مردم را حرکت دهد؟ معلمان جامعه.
معلمان مردم چه کسانی هستند؟ شاعران، نویسندگان، سینماگران، دانشگاهیان.
کسانی که به عنوان معلم مردم شناخته می شوند، فرض کنید اهل فرهنگ، یا هنرمندان یا شاعران، عهدشان در جانشان با کیست؟ جواب با خودتان!
آیا آنچه برایش عمل می کنند مطابق بر عهدشان است؟ من می گویم بله، آنچه می کنند ناظر بر عهدشان است. اما عهدی که در جانشان بسته اند نه عهدی که از آن سخن می زنند. از عهدی دم می زنند، اما مقید به عهدی دیگرند! از عالمی سخن می گویند اما به سمت عالم دیگری حرکت می کنند. عالمی را تبلیغ می کنند اما عالمی دیگر را می سازند.
با چه توجیهی به سراغ مردم می روید؟ اتفاق در مردم نمی افتد، اتفاق اصلی باید در جان معلمان هر قومی بیافتد. معلمان جامعه به کجا عهد دارند؟ نه این که از کدام عهد حرف می زنند؟ ما همه اهل سخنرانی هستیم اما حقیقت جان به چه پیوند دارد؟
من عرض می کنم که مردم منعکس کننده معلمان و عهد معلمانشان هستند. باز اگر اتفاقی بیافتد باید اول در جان خود معلمان اتفاق افتاده باشد. حسب این اتفاق، اهل فرهنگ، ادبی، نگاهی، نگرشی، و عهدی را به مردم متذکر می شوند و مردم چون سخن را از جان برآمده می بینند به دنبالش می روند.
و سازوکار و زیست و سبک بودنشان را مطابق آن عهد می سازند.
سبک زندگی ناظر بر مقصد تعریف شده است. سبک زندگی ناظر بر نحوه رفتن به سمت آن مقصد است. سبک زندگی یعنی تشخیص ادوات مورد نیاز این نحوه ی از رفتن به سمت آن مقصد. مردم اشتباه نمی کنند. مردم همان سبکی را که ما از اهل فرهنگ می خواهیم دارند، نه آن سبکی که از آن حرف می زنیم، سبکی که در کجاست؟ در جان ماست. مردم درست می روند، مطابق سبک ما می روند و هم عهد با ما هستند، همان عهدی که ما در حقیقت خود داریم، نه آن عهدی که از آن دم می زنیم.
ولی عهد دیگری وجود دارد که مقصد مخصوص خود را دارد، سبک مخصوص خود را هم دارد، این در صورت نمی تواند تحقق پیدا کند، اول در کجا باید در جان باید اتفاق بیافتد که باعث عهد بشود و حرکت واقع شود. هر زمان که راه بیافتیم آرام آرام ابزار و ادوات مخصوص خود را هم به وجود می آورد.
با توجه به این که مردم عهدهای مختلفی  دارند آیا یک برنامه واحد می توان داشت؟
مردم عهدهای مختلف دارند اما برآیندی هم وجود دارد که می توان به آن پی برد. برآیند عمومی عهد امروز که جاری و ساری شده، عهد با نفس است، عهد نفسانی است و نه عهد رحمانی. در زمانی که این عهد را پاس می داریم به عهد دیگر ابراز علاقه می کنیم. عهد باید تغییر کند. مردم در این دو نقطه عطفی که از آن یاد کردم؛ یعنی انقلاب و سال های دفاع مقدس، مستعد این تغییر عهد بودند. چون در جانشان تحولی هم سو بود با عهد رحمانی و عهد الهی به وقوع پیوسته بود. متاسفانه مجموعه ای از عوامل خارجی و داخلی با استفاده از همه ی امکانات فرهنگی و رسانه ای سعی در تغییر ذائقه و سوگیری جمع کثیری از مردم و به ویژه جوانان کردند.
تمدن و فرهنگ غربی ناظر به عهد شیطانی است، منطبق بر عهد شیطانی انسان است. انسان غربی با روی برگرداندن از آسمان و با پشت کردن به عهد آسمانی و عهد قدسی با شیطان ونفس اماره عهد بست و به همان سمت هم رفت و ادوات و ابزار لازمش را هم به وجود آورد نتیجه اش شد تمدن کنونی.
برای تغییر در وضعیت کنونی و برای این که حرکت تاریخی ما به سمت ظهور شروع شود چه باید کرد؟
نخست باید در میان بزرگان ما پرسش از غرب تحقق یابد، تفصیل آن را در جلد سوم استراتژی انتظار بیان کرده ام. ابتدا باید پرسش از غرب جدی شود. این شروع و مقدمه است، ما می ترسیم از غرب پرسش کنیم؛ به همین خاطر پرسش ما قبل از آن که یک پرسش جدی از غرب باشد، ناظر بر همین بده بستان های سیاسی است. این پرسش از غرب نیست، پرسش از غرب پرسش از ماهیت غرب است. پرسش از ماهیت علوم جدید و پرسش از ماهیت تکنولوژی و مدرنیته است. اگر پرسش های جدی مطرح شود، می فهمیم که غرب در کجا با دین متعارض است. پرسش شرط عقل است و گام اولی است که ما هنوز برنداشته ایم.
اگر این پرسش اتفاق بیافتد، آرام آرام به سمتی می رویم که آن غفلت را جبران کنیم، و این می تواند منشاء تحول فرهنگی شود.
چرا  به جای غرب از خودمان شروع نکنیم؟ پرسش از غرب
به این دلیل که اکنون ما در عالم خود نیستیم. ما در حوزه فرهنگی و تمدنی دشمن سیر و سفر می کنیم، خورد و خوراک، شهر، لباس، مناسبات، معماری، حشر و نشر، آموزش، روش ها و... تقریبا همه چیز ما غربی است. برای همین باید با پرسش از غرب شروع کنیم.
بالاخره این همه داشته های دینی داریم.
ما باید از لا اله الا الله شروع  کنیم. مگر ما به دنبال چه هستیم؟ فرض کنید تعدادی از اشیاء خانه سمی است، اگر شما قبل از این که ابزاری بیاورید و تشخیص بدهید که کدامش سمی است و کدامش سمی نیست شروع می کنید همه را  بیرون می ریزید. چگونه می خواهید چیزی را که نمی شناسید بیرون بیاندازید؟ آلودگی در سطوح مختلف فرهنگی، فکری و تمدنی وجود دارد. برای دفع آن باید اول بتوانید از آن پرسش کنید.
در همین مثال شما اگر بتوانیم تشخیص بدهیم چه چیزهایی سمی نیستند کافی است.
وقتی درکی از سم نداشته باشیم چگونه می توانیم غیر سمی ها را تشخیص دهیم؟ گفتم که شیوه، شیوه لا اله الا الله است؛ یعنی ما با نفی الهه ها به اثبات الله می رسیم. ما وقتی شروع کنیم به پرسش می فهمیم تا کجا آلوده ایم، و بعد می فهمیم  که آنچه را باید بیرون بریزیم تا کدام سطح است؟ ممکن است ما تصور کنیم فقط صورت های مادی را تغییر بدهیم کافی است؟ یا گمان کنیم کافی است که در زمینه ی اخلاق مردم کار کنیم. در حالی که شاید لازم باشد در مبانی نظری تأمل کنیم؟
وقتی شروع به پرسش کنیم، جایگزینش را پیدا خواهیم کرد. نمی توانیم به عکس حرکت کنیم، این موضوعات به تصمیم گیری بر نمی گردد، و با صرف تصمیم محقق نمی شود.
شاید به نوعی خودآگاهی نیاز داریم؟
انسان شرقی و مسلمان باید به این درجه از آگاهی برسد که در صحرا و برهوت گرفتار شده است. برهوت فکری، فرهنگی، و تمدنی است و خوراک ما غذای فاسد فرهنگ و تمدن غرب است. بدانیم که خوردن این میته جز به ضرورت حرام است و هر چه زودتر باید از این صحرا گذر کنیم. باید از این برهوت بیرون رفت نه به عمق آن فرو رفت، عزم ها باید برای نجات جزم شود. البته نمی توان همه ی صورت های تمدنی معاصر را یک جا دور ریخت و به عصر حجر برگشت. اضطرارا با این شرایط کنار می آییم؛ مقصد را مطابق معتقدات و تفکر و فرهنگ اسلامی دگرگون می کنیم و به تدریج متناسب با آن مقصد، حیات مادی و فرهنگی خودمان را سامان می دهیم. البته اکنون نیز بی کار ننشسته ایم، کشتی انقلاب اسلامی در میان دریا پیش می رود و همه ی مستضعفان را به آینده فرا می خواند و خودش را با آن آینده سازگار می کند، انشا الله

نوشتن نظر