حضرت زینب(س) در دربار یزید

حضرت زینب(س) در دربار یزید

يكشنبه ۰۳ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۱۹
امتیاز این گزینه
(3 آرا)

به بازيچه گرفتند بني‌هاشم ملك را و هيچ گونه خبري و وحي‌اي نازل نگرديده است، آنچه گفته‌اند، همه‌اش لهو و لعب مي‌باشد.
كاش بزرگان بني‌اميّه كه در جنگ بدر كشته شدند، حاضر بودند و مي‌ديدند كه من چگونه انتقامشان را از فرزندان قاتلان ايشان گرفتم.

 

متن كامل خطبه انقلابي حضرت زينب(س) در شام1
وقتي كه امام سجّاد(ع) را با اهل بيت(ع)وارد مجلس يزيد لعين كردند، سر مبارك حضرت سيّدالشّهدا(ع) را در آن مجلس آوردند و يزيد با چوب دستي خود به دندان‌هاي حضرت مي‌زد و مي‌خواند:
به بازيچه گرفتند بني‌هاشم ملك را و هيچ گونه خبري و وحي‌اي نازل نگرديده است، آنچه گفته‌اند، همه‌اش لهو و لعب مي‌باشد.
كاش بزرگان بني‌اميّه كه در جنگ بدر كشته شدند، حاضر بودند و مي‌ديدند كه من چگونه انتقامشان را از فرزندان قاتلان ايشان گرفتم.
خوشحال مي‌شدند و به من مي‌گفتند: اي يزيد، دستت تباه و شل نشود كه نيك انتقام گرفتي.
و ما آنان را همچون بدر كه ما را كشتند، جزا داديم و همانند بدر با ايشان رفتار كرديم، اينك اعتدال رعايت شده است.
و اگر من انتقام از فرزندان احمد نمي‌گرفتم، از فرزندان خندف2 نبودم.
وقتي حضرت زينب(س) اين اشعار و آن صحنه را ديد، با صداي پر از اندوه و حزين كه قلوب را آتش مي‌زد و مي‌سوزاند، ندا داد: «يا حبيباه يا رسول الله!»
سپس به پا خاست و اين چنين به ايراد خطبه پرداخت:
«حمد و سپاس مخصوص خداوندي است كه پروردگار جهانيان است و درود و رحمت خدا بر رسول او، محمّد(ص) و بر همه اهل بيت او باد! خداي سبحان راست فرمود كه: «فرجام كساني كه مرتكب كارهاي زشت شده‌اند، به جايي مي‌رسد كه به تكذيب آيات خدا پرداخته و آن را به مسخره و استهزاء مي‌گيرند.»
هان اي يزيد! آيا گمان كردي كه چون اكنون زمين و آسمان را بر ما تنگ كردي و ما را شهر تا شهر، مانند اسيران كوچ دادي، از منزلت و مكانت ما كاستي و بر حشمت و كرامت خود افزودي؟ و قربت خود را [نسبت به] حضرت يزدان زياده كردي؟ كه تكبّر ورزيده و ديگران را ناقابل مي‌داني و با غرور به اطراف نگاه مي‌كني؛ در حالي كه فوق ‌العادّه شاد و مسرور هستي از اينكه كارها طبق خواست و ميلت انجام شده و مقام و منصبي كه شايسته ماست، تو در دست گرفته‌اي؟ نه چنين نيست، اي يزيد! آرام‌تر بران و كمي به خود آي! مگر فراموش كردي فرمايش خداي تعالي را كه فرمود: «البتّه گمان نكنند آنان كه كفر ورزيدند، مهلت دادن ما برايشان بهتر است. همانا مهلت داديم تا بر گناه خود بيفزايند و از برايشان عذابي خواركننده در پيش است.»
اي پسر آزاد شدگان!3 آيا اين از عدل است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده جاي داده‌اي؛ ولي دختران پيامبر را در ميان نامحرمان اسير ساخته و پرده حرمتشان را دريده‌اي؟ ايشان را از پرده بيرون آورده و چهره و صورتشان را آشكار ساخته‌اي، به گونه‌اي كه دشمنان خدا بر ايشان نظر افكنند؟ آنان را شهر به شهر گردانده‌اي تا مردم شهر و باديه، دور و نزديك، تماشاگر آنان باشند و افراد پست و بيگانه در ايشان چشم دوزند؟
و اين در حالي است كه از مردانشان سرپرستي نمانده و به غير از آنان هم، هيچ حامي و سرپرست ديگري ندارند.
البتّه چگونه مي‌توان از فرزند كسي كه با دهان خود، جگر پاكان و شهيدان اسلام را مي‌خواست ببلعد، انتظار عاطفه داشت؟!
و از كسي كه گوشت او از خون شهيدان روييده، چه انتظاري مي‌توان غير از اين داشت؟! و چگونه در كينه و دشمني خود با اهل بيت كوتاهي كند، آن كسي كه هميشه به ما، از روي بغض و نفرت مي‌نگرد و خاطره‌هاي دور زندگيش، او را به انتقام و كينه وا مي‌دارد؟!
بدون اينكه احساس گناه كني و جنايت خود را بزرگ شماري، مي‌گويي:
اي كاش پدران ما بودند و از خوشحالي بانگ برمي‌داشتند و مي‌گفتند: اي يزيد! دست مريزاد! در حالي كه بر لب و دندان اباعبدالله(ع) چوب مي‌زني؛ بر لب دندان كسي كه سيّد و آقاي جوانان اهل بهشت است و در مجلس خود شاعري و نكته‌پردازي مي‌كني.
آري! تو چرا اين كار را نكني و اين سخنان را نگويي؛ تويي كه با ريختن خون فرزندان پيغمبر(ص) و ستارگان خاندان عبدالمطلّب زخم دل را جريحه‌دار كردي و ريشه را سوزاندي؟
اينك آبا و اجداد خود را صدا مي‌زني و گمان داري كه آنان به سؤال تو جواب مي‌دهند؛ در حالي كه خودت هم به زودي بدان‌ها خواهي پيوست و آرزو خواهي كرد كه اي كاش، دستم عاجز و زبانم لال بود كه آنچه گفتم، نمي‌گفتم و آنچه كردم، نمي‌كردم و اي كاش از مادر زاده نشده بودم!
خدايا! حقّ ما را از اين مردم بستان و از ستم‌كاران بر ما انتقام گير و خشم و غضب خود را شامل آناني كن كه خون ما را ريختند و حاميان ما را كشتند!
هان اي يزيد! به خدا قسم! با اين جنايت، جز پوست خود را نشكافتي و جز گوشت بدن خود را قطعه ‌قطعه نكردي، به زودي در محكمه عدل الهي بر رسول خدا(ص) وارد خواهي شد؛ در حالي كه [گناه] ريختن خون ذريّه او را بر دوش داري و گناه و مكافات هتك حرمت عترت و پاره‌هاي بدنش را بر گردن داري.
و آن، روزي است كه خداوند پيامبر و خاندانش را در كنار هم جمع مي‌كند و پراكنده‌هاي آنان را گرد هم آورده و حقّ آنان را از دشمنان مي‌گيرد.
«و گمان مبر آناني كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند؛ بلكه ايشان زنده و در نزد پروردگار خود روزي مي‌خورند.»
اين براي تو كافي است كه در روز قيامت، داور محكمه خداوند باشد و طرف دعواي تو، محمّد(ص) و پشتيبان او هم جبرئيل بوده باشد.
زود است كساني كه فريب داده شدند و تو را بر مسند قدرت نشانده‌اند، عاقبت كار را دريابند!
در آن روز است كه خواهند ديد چه سرنوشت دردناكي دارند و هر كس از ديگري بدبخت‌تر است! در آن روز معلوم خواهد شد، چه كسي بيچاره‌تر و چه كسي شكست خورده است!
هان اي يزيد! اگرچه حوادث روزگار مرا بدين‌جا كشانيد و اسيرم ساخت؛ ولي من قدرت تو را كوچك مي‌شمارم و اصرار دارم كه با اين سخنان بر وجدان تو بكوبم و تو را توبيخ كنم؛ امّا چه كنم كه ديده‌هاي ما گريان است و دل‌هايمان از غم مرگ عزيزان، سوزان.
آه! كه چه سرنوشت شگفت‌آوري است كه حزب پاكيزه و نجيب خداوند، به دست حزب شيطان‌صفتي كه اسيراني بودند و آزاد شدند، كشته گردند.
اين دست‌هاي شما از خون‌هاي ما آغشته است و دهان‌هايتان براي بلعيدن گوشت ما گشوده شده. آن بدن‌هاي پاك و پاره‌پاره و بي‌سر، در معرض بادها و طوفان‌ها، بر خاك مانده‌اند و اين مردم گرگ‌صفت در بيابان‌ها آنان را ديدار مي‌كنند.
اي يزيد! اگر تو قتل و اسارت ما را براي خود غنيمتي دانسته‌اي، بايد بداني كه غرامت سنگيني را از اين بابت بايد بپردازي. روزي كه در آن چيزي جز آنچه قبلاً براي خود ذخيره كرده‌اي، نخواهي يافت و قطعاً خداوند به بندگان خود ستم نخواهد كرد.
از بيدادگري‌هايتان به خدا شكايت مي‌كنم و از او پناه و سرپرستي مي‌خواهم.
اي يزيد! هر چه مي‌تواني در راه دشمني‌ها از راه حيله و مكر وارد شو و هر اندازه مي‌تواني سعي و كوشش خود را در راه خصومت ما به كار گير و همه طرح و نقشه‌هاي خود را به اجرا گذار؛
امّا اين را بدان! به خدا قسم! كه نمي‌تواني نام ما را از خاطره‌ها و صفحه تاريخ محو كني و نمي‌تواني فروغ وحي را خاموش سازي و هرگز نمي‌تواني طومار حيات و افتخار ما را در هم پيچي و نيز نخواهي توانست ننگ و عار هميشگي خودت را از دامن خويش بزدايي!
آيا جز اين است كه رأي و عقل تو ضعيف و كودكانه است؟ و آيا جز اين است كه دوران زندگي‌ات زود سپري خواهد شد؟ و جز اين است كه گروهي كه دور و اطراف تو را گرفته‌اند، پراكنده مي‌گردند؟ به ياد روزي باش كه منادي ندا دهد، لعنت خداوند بر ستمكاران باد!
باري! سپاس از آنِ خداوندي است كه آغاز زندگي ما را خوشبختي و سعادت قرار داد و پايان آن را شهادت و رحمت.
از خداوند تعالي مي‌خواهم، پاداش و رحمت خود را بر شهيدان ما تكميل گرداند كه به راستي او بهترين دوست و مهربان است و هم او ما را كافي است كه بهترين مدافع و وكيل است.

پی‌نوشت‌ها:
1. «زنان عاشورايي»، صص 96 - 100؛ «زينب كبرا(س) عقيله ‌بني‌هاشم»، صص 102 ـ 106.
2. قبايلي كه نسبشان به الياس مي‌رسد را بني‌خندف گويند. الياس‌بن مضربن نزاربن معدبن عدنان.
3. اشاره به داستان فتح مكّه است كه پيغمبر(ص) به مردم مكّه و از جمله ابوسفيان فرمودند: «برويد كه همه‌تان رها شديد.»

نوشتن نظر